{سناریوی شماره ۸}
{سناریوی شماره ۸}
|| پارت چهلم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
هلیکوپتر در ارتفاع پایین بر فراز شهر میچرخید. داخل کابین، سکوت سنگینی حاکم بود که تنها با وزوز موتور شکسته میشد. الا در صندلی عقب نشسته بود و به دستهایش خیره شده بود، گویی برای اولین بار بود که وجود خود را میدید. کاتسوکی کنار ایزوکو نشسته بود و با چهرهای درهمرفته به پانسمان خونین شانهاش نگاه میکرد.
کاتسوکی (با صدایی گرفته): "زخمت... چقدر عمقیه؟"
ایزوکو (با بیتفاوتی ساختگی):"چیزیش نیست. از اون شلیکها که تو تونل بودن، بدتر نیست."
کاتسوکی (اخم کرده):"دکو..."
ایزوکو نفس عمیقی کشید و تسلیم شد.
ایزوکو:"خوب، یه تیر خوردیم. از کنار شانهم رد شده. درد داره، ولی میتونم تحملش کنم. راجع به من نگران نباش، بیشتر راجع به اون مدارک صحبت کنیم."
او لپتاپی را که کنارش بود باز کرد. صفحه نمایش، نقشهای پیچیده از شبکه کیریشیما را نشان میداد.
ایزوکو: "همونطور که گفتم، وقتی به هوش اومدم، سیستمهاش رو هک کردم. کیریشیما نه تنها مغز متفکر این ماجراست، بلکه داره یه پروژه بینالمللی به نام «آرکآنگل» رو رهبری میکنه. هدفش... ساخت یه نسل برتر از انسانهاست."
الا که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان صحبت کرد.
الا (با صدایی لرزان):"پس بیماری قلبی من... تصادف والدینم... همه تحت کنترل اون بوده؟"
ایزوکو (با تاسف):"بله. مدارک نشون میده که تصادف والدینت تصادفی نبوده. و بیماری قلبی تو... یه عارضه عمدی از یه داروی آزمایشگاهیه."
کاتسوکی با مشت به دیواره هلیکوپتر کوبید.
کاتسوکی:"چرا؟ چرا ما؟ چرا رو ما انتخاب کرد؟"
ایزوکو چندین عکس روی صفحه نمایش نشان داد. عکسهایی از کاتسوکی در نوجوانی، از الا در کودکی، و حتی از خودش در روزهای اول آزمایشگاه.
ایزوکو: "ما سه تا «نمونه کامل» از نظر اون هستیم. تو، کاتسوکی، با خشم کنترلنشدهات. الا، با آسیبپذیری و حساسیتش. و من... با هوش و انعطافپذیریم. اون میخواست ثابت کنه که حتی بهترین نمونهها رو میشه شکست داد و دوباره ساخت."
ناگهان، هلیکوپتر تکان شدیدی خورد. خلبان با اضطراب گزارش داد:
خلبان:"ما رو ردیابی کردن! دو هلیکوپتر ناشناس از شمال نزدیک میشن!"
ایزوکو سریع به صفحه کنترل هلیکوپتر دسترسی پیدا کرد.
ایزوکو:"من سیستم دفاعی رو فعال میکنم. ولی باید فرود اضطراری داشته باشیم."
کاتسوکی به پنجره نگاه کرد. دو هلیکوپتر سیاه با سرعت به آنها نزدیک میشدند.
کاتسوکی:"کجا میتونیم فرود بیایم؟"
ایزوکو روی نقشه شهر زوم کرد.
ایزوکو:"تنها جایی که امن هست... فرودگاه قدیمی کاسای. اونجا انبارهای متروکه زیادی داره که میتونیم قایم بشیم."
هلیکوپتر به سرعت ارتفاع کم کرد و به سمت فرودگاه قدیمی تغییر مسیر داد. پشت سرشان، دو هلیکوپتر تعقیبکننده همچنان دنبالشان بودند.
الا (با ترس): "میتونیم فرار کنیم؟"
کاتسوکی (با قاطعیت):"چارهای جز فرار نداریم. و بعد از فرار... قراره حمله کنیم."
هلیکوپتر در باند فرودگاه قدیمی که با علفهای هرز پوشیده شده بود، با لرزش فرود آمد. همان لحظه که در هلیکوپتر باز شد، کاتسوکی دست الا را گرفت و به سمت نزدیکترین انبار دوید. ایزوکو با وجود زخمهایش به دنبال آنها میدوید.
داخل انبار تاریک و پر از گرد و خاک، سه نفری پناه گرفتند. از دور، صدای فرود هلیکوپترهای تعقیبکننده به گوش میرسید.
کاتسوکی (در تاریکی): "حالا چی؟"
ایزوکو (در حالی که لپتاپش را روشن میکرد):"حالا... ضربه نهایی رو میزنیم. من تمام اطلاعات رو برای پلیس ژاپن فرستادم. اما قبل از اینکه اونا برسن، ما باید زنده بمونیم."
از بیرون، صدای پاهای سنگین و فرمانهای نظامی به گوش میرسید. مردان کیریشیما آنها را پیدا کرده بودند.
کاتسوکی اسلحهای که از هلیکوپتر برداشته بود را چک کرد.
کاتسوکی:"خب... پس بذار ثابت کنیم که این «نمونههای کامل» چقدر میتونن خطرناک باشن."
نبرد نهایی در انبارهای متروکه فرودگاه کاسای آغاز شده بود. این بار، آنها نه برای فرار، که برای پیروزی میجنگیدند.
---
پایان پارت
من : چرا تمام نمیشههههههههه این من خسته شدم کلی ایده دیگه دادم این دیگه خسته کننده است
کاتسوکی: من استعفا میدم
من : برو بابا من اصلا ترک نوشتن میکنم
کاتسوکی: ها ؟
من : به چیزی مثل ترک تحصیل ترک نوشتن
کاتسوکی: ها
من : الان ها یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ ها ؟؟؟
کاتسوکی: خب احمق ها ی اول یعنی چی ها ی دوم یعنی فهمیدم ها ی تو هم یعنی چی فهمیدی ؟ من باید بهش فارسی یاد بدم
من : بله صحیح استاد
کاتسوکی: استاد که تویی
من : عه چه کار جریان مدرسه داری آخه تو پشت کی ای اصلا ؟
کاتسوکی: خودم
من : خدا یا عمرم رو با ببخشید معامله میکنم بکشم دیگه توان ندارم
|| پارت چهلم ||
نام سناریو:
《 قلبی از سنگ 》
هلیکوپتر در ارتفاع پایین بر فراز شهر میچرخید. داخل کابین، سکوت سنگینی حاکم بود که تنها با وزوز موتور شکسته میشد. الا در صندلی عقب نشسته بود و به دستهایش خیره شده بود، گویی برای اولین بار بود که وجود خود را میدید. کاتسوکی کنار ایزوکو نشسته بود و با چهرهای درهمرفته به پانسمان خونین شانهاش نگاه میکرد.
کاتسوکی (با صدایی گرفته): "زخمت... چقدر عمقیه؟"
ایزوکو (با بیتفاوتی ساختگی):"چیزیش نیست. از اون شلیکها که تو تونل بودن، بدتر نیست."
کاتسوکی (اخم کرده):"دکو..."
ایزوکو نفس عمیقی کشید و تسلیم شد.
ایزوکو:"خوب، یه تیر خوردیم. از کنار شانهم رد شده. درد داره، ولی میتونم تحملش کنم. راجع به من نگران نباش، بیشتر راجع به اون مدارک صحبت کنیم."
او لپتاپی را که کنارش بود باز کرد. صفحه نمایش، نقشهای پیچیده از شبکه کیریشیما را نشان میداد.
ایزوکو: "همونطور که گفتم، وقتی به هوش اومدم، سیستمهاش رو هک کردم. کیریشیما نه تنها مغز متفکر این ماجراست، بلکه داره یه پروژه بینالمللی به نام «آرکآنگل» رو رهبری میکنه. هدفش... ساخت یه نسل برتر از انسانهاست."
الا که تا آن لحظه ساکت بود، ناگهان صحبت کرد.
الا (با صدایی لرزان):"پس بیماری قلبی من... تصادف والدینم... همه تحت کنترل اون بوده؟"
ایزوکو (با تاسف):"بله. مدارک نشون میده که تصادف والدینت تصادفی نبوده. و بیماری قلبی تو... یه عارضه عمدی از یه داروی آزمایشگاهیه."
کاتسوکی با مشت به دیواره هلیکوپتر کوبید.
کاتسوکی:"چرا؟ چرا ما؟ چرا رو ما انتخاب کرد؟"
ایزوکو چندین عکس روی صفحه نمایش نشان داد. عکسهایی از کاتسوکی در نوجوانی، از الا در کودکی، و حتی از خودش در روزهای اول آزمایشگاه.
ایزوکو: "ما سه تا «نمونه کامل» از نظر اون هستیم. تو، کاتسوکی، با خشم کنترلنشدهات. الا، با آسیبپذیری و حساسیتش. و من... با هوش و انعطافپذیریم. اون میخواست ثابت کنه که حتی بهترین نمونهها رو میشه شکست داد و دوباره ساخت."
ناگهان، هلیکوپتر تکان شدیدی خورد. خلبان با اضطراب گزارش داد:
خلبان:"ما رو ردیابی کردن! دو هلیکوپتر ناشناس از شمال نزدیک میشن!"
ایزوکو سریع به صفحه کنترل هلیکوپتر دسترسی پیدا کرد.
ایزوکو:"من سیستم دفاعی رو فعال میکنم. ولی باید فرود اضطراری داشته باشیم."
کاتسوکی به پنجره نگاه کرد. دو هلیکوپتر سیاه با سرعت به آنها نزدیک میشدند.
کاتسوکی:"کجا میتونیم فرود بیایم؟"
ایزوکو روی نقشه شهر زوم کرد.
ایزوکو:"تنها جایی که امن هست... فرودگاه قدیمی کاسای. اونجا انبارهای متروکه زیادی داره که میتونیم قایم بشیم."
هلیکوپتر به سرعت ارتفاع کم کرد و به سمت فرودگاه قدیمی تغییر مسیر داد. پشت سرشان، دو هلیکوپتر تعقیبکننده همچنان دنبالشان بودند.
الا (با ترس): "میتونیم فرار کنیم؟"
کاتسوکی (با قاطعیت):"چارهای جز فرار نداریم. و بعد از فرار... قراره حمله کنیم."
هلیکوپتر در باند فرودگاه قدیمی که با علفهای هرز پوشیده شده بود، با لرزش فرود آمد. همان لحظه که در هلیکوپتر باز شد، کاتسوکی دست الا را گرفت و به سمت نزدیکترین انبار دوید. ایزوکو با وجود زخمهایش به دنبال آنها میدوید.
داخل انبار تاریک و پر از گرد و خاک، سه نفری پناه گرفتند. از دور، صدای فرود هلیکوپترهای تعقیبکننده به گوش میرسید.
کاتسوکی (در تاریکی): "حالا چی؟"
ایزوکو (در حالی که لپتاپش را روشن میکرد):"حالا... ضربه نهایی رو میزنیم. من تمام اطلاعات رو برای پلیس ژاپن فرستادم. اما قبل از اینکه اونا برسن، ما باید زنده بمونیم."
از بیرون، صدای پاهای سنگین و فرمانهای نظامی به گوش میرسید. مردان کیریشیما آنها را پیدا کرده بودند.
کاتسوکی اسلحهای که از هلیکوپتر برداشته بود را چک کرد.
کاتسوکی:"خب... پس بذار ثابت کنیم که این «نمونههای کامل» چقدر میتونن خطرناک باشن."
نبرد نهایی در انبارهای متروکه فرودگاه کاسای آغاز شده بود. این بار، آنها نه برای فرار، که برای پیروزی میجنگیدند.
---
پایان پارت
من : چرا تمام نمیشههههههههه این من خسته شدم کلی ایده دیگه دادم این دیگه خسته کننده است
کاتسوکی: من استعفا میدم
من : برو بابا من اصلا ترک نوشتن میکنم
کاتسوکی: ها ؟
من : به چیزی مثل ترک تحصیل ترک نوشتن
کاتسوکی: ها
من : الان ها یعنی چی ؟؟؟؟؟؟ ها ؟؟؟
کاتسوکی: خب احمق ها ی اول یعنی چی ها ی دوم یعنی فهمیدم ها ی تو هم یعنی چی فهمیدی ؟ من باید بهش فارسی یاد بدم
من : بله صحیح استاد
کاتسوکی: استاد که تویی
من : عه چه کار جریان مدرسه داری آخه تو پشت کی ای اصلا ؟
کاتسوکی: خودم
من : خدا یا عمرم رو با ببخشید معامله میکنم بکشم دیگه توان ندارم
- ۲۵.۵k
- ۲۶ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط