پارت 52

*پرش زمانی فردا ، از خواب بیدار شدم و از اتاقم بیرون اومدم ، با دیدن صحنه ی رو به روم خشکم زد *

امیلی : چارلی .... اینجا چخبره ؟

*هاسکر و آنجل درحال تخته زدن به پنجره ها بودن و نیفتی یه عالمه چاقو و صلاح های مختلف رو جابه جا میکرد و وگی بقیه رو مدیریت میکرد *

چارلی : داریم برای جنگ آماده میشیم ...

امیلی : چارلی من ... بنظرم بهتره تسلیم بشم ... حس میکنم هیچ شانسی در برابر شون نداریم

چارلی : خیلی هم شانس داریم ! ... قرار نیست پسر عمو یا شاید هم دختر عمو م حالا هرچی که هست رو ببری بهشت و اونجا بهت سخت بگذره تو الان فامیل من رو توی شکمت داری و من مثل خواهر بزرگ ترش میمونم و وظیفه دارم ازتون محافظت کنم

وگی : عزیزم باید اینو ببینی ..‌ بیا ببین اینجوری خوبه ؟

چارلی : الان میام

*با لبخند بهم نگاه کرد *

چارلی : ما مراقب تون هستیم ...

امیلی : منم کنارتون میجنگم

چارلی : امیلی خطر داره

امیلی : مراقبم ... زیاد به خودم فشار نمیارم

*چارلی نگران بهم نگاه کرد و لیخندی زد و رفت سمت وگی ، رفتم کنارشون و از بین صلاح ها یه خنجر دو طرفه برداشتم *

امیلی : بیاید به بهشت ثابت کنیم که اونقدرا هم شکست ناپذیر نیستن !

*پرش زمانی فردا ، امروز روز جنگ بود ، همه آماده جلوی هتل وایستاده بودیم *

لوسیفر : امیلی تو مطمئنی ؟

امیلی : لوسی نگران نباش زیاد به خودم فشار نمیارم

*پورتال بزرگی باز شد و یه دسته ی حوری وارد جهنم شدن ، خیلی زیاد بود ، یهو عزرائیل وارد شد ، با دیدنش آب دهنم رو قورت دادم و دستم و رو روی شکمم گذاشتم *

عزرائیل: خیلی وقته ندیده بودمت ... برادر

*لوسیفر اخم کرد *

عزرائیل: میدونی که خوشم نمیاد بقیه به اموالم نزدیک بشن ... همین الان رحم میکنم و یه فرصت بهتون میدم میتونید امیلی رو تحویل بدید و همه چی با خوبی و خوشی تموم بشه یا میتونید مقاومت کنید و نابود شدن جهنم رو همراه خودتون ببینید

چارلی : ما اجازه نمیدیم امیلی رو ببری و دوباره زجر ش بدی !

*عزرائیل با تمسخر خندید *

عزرائیل: چارلی ... چارلی ... درست نیست با عمو ت اینطور حرف بزنی

*نفس عمیقی کشید *

عزرائیل: برای آخرین بار بهتون فرصت میدم ... امیلی برگرد

امیلی : تو هیچ وقت منو برنمیگردونی اونجا ... مگه اینکه جنازم رو ببری !

*عزرائیل یه تای ابروش رو بالا انداخت و بعد با چهره ی جدی و صدای نسبتاً بلندی گفت *

عزرائیل: به هیچکدوم رحم نکنید ! ... ولی امیلی رو سالم برام بیارید

*حوری ها حمله کردن و با بقیه اعضا درگیر شدن ، مطمئن شدم که اونا هیچ کاری با من ندارن و بال هام رو باز کردم و پرواز کردم سمت عزرائیل، بهش حمله کردم و اون خیلی خونسرد جاخالی میداد *

عزرائیل: امیلی تمومش کن

امیلی: ازت متنفرم !

عزرائیل: بس کن و با زبون خوش برگرد خونه

امیلی : اونجا خونه ی من نیست ! ... اگه هم اینطوره دیگه هیچ وقت برنمیگردم خونه !

*جاخالی داد و مچ دستم رو گرفت *

عزرائیل: بس کن داری به خودت فشار میاری !

*یهو با صدای گرینچی فریاد زدم *

امیلی : به من دستور نده !

*برای لحظه ای متعجب بهم خیره شد *
دیدگاه ها (۱۴)

پارت 186

قسمت 13صبج روز بعد فرا رسید ث همه با صدای آزاردهنده دارکوب ش...

ادامه‌ی پارت ۱۷ (بازی واکس)نیمه‌های شب بود. سکوت راهروی سنگی...

«گاهی شرایط زندگی جوری پیش میره که مجبوری یه چیزی که دوست دا...

در آغوش تو.پارت دوم همه چیز برای او مثل زهری بود ...

وقتی طرفدارش بودی💚پارت ۲کنسرت شروع شد...خیلی هیجان زیادی داش...

پارت 2تا خواست حرف بزنه نظرش عوض شد برای همین رفت و به مادرش...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_28🍷🎸فقط میدونم که قب...

Part 62تهیونگ«میتونی بهم بگی راحت باش قشنگم و بگو»& وقتی خیل...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط