لبهای تهیونگ فقط چند سانتیمتر با لبهایت فاصله داشت که
لبهای تهیونگ فقط چند سانتیمتر با لبهایت فاصله داشت که ناگهان صدای لرزان زنگ گوشی در فضا پیچید. هر دو یکباره از هم فاصله گرفتید، سکوت بینتان شکست.
تهیونگ اخمهایش را در هم کشید، نگاهش را از تو گرفت و گوشی را از جیبش بیرون آورد. صدای سرد و جدیاش در حال پاسخ دادن به تماس بلند شد، اما تو دیگر چیزی نمیشنیدی.
گونههایت داغ شده بود، مثل آتشی که تمام صورتت را گرفته باشد. دستت را آرام روی لپت گذاشتی تا گرما را پنهان کنی. قلبت هنوز تند میزد و هر تپشش یادآور آن لحظهای بود که فاصلهای تا بوسه باقی نمانده بود.
سر به زیر انداختی، طوری که او نگاهت را نبیند. اما تهیونگ در میان مکالمه کوتاه، نیمنگاهی به تو انداخت… نگاهش سنگین بود، اما برای اولین بار تهیونگ هم عقب کشیده بود.
همانطور که سرت پایین بودی، ناگهان درون شکمت حسی تازه و عجیب پیچید. دستت ناخودآگاه روی شکمت رفت. چشمهایت گشاد شد… بچه برای اولین بار لگد زده بود.
نفسات در سینهات حبس شد، اشک دوباره به چشمهایت نشست، اما این بار نه از شرم یا ترس… بلکه از شگفتی. آرام زیر لب گفتی:
تو (زمزمهکنان): «...لگد زد.»
صدایت آنقدر آرام بود که گمان میکردی تهیونگ نمیشنود. اما او وسط جملهای که پشت تلفن میگفت، سکوت کرد. سرش آرام به سمتت برگشت. گوشی هنوز کنار گوشش بود، اما توجهاش کاملاً به تو و دستی که روی شکمت گذاشته بودی، افتاده بود.
تهیونگ با صدایی کمی گرفته، همانطور که تماس را قطع میکرد، گفت:
«لگد زده؟...»
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت. نگاهش روی دستت که روی شکمت بود، پر از شوقی پنهان شد. برای اولین بار، صدایش گرم و آرام بود، نه بیروح و نه خشک.
تهیونگ (آرام، با لبخند خفیف): «...میشه لگدشو لمس کنم؟»
چشمانت گرد شد از تعجب. باور نمیکردی این لحن از دهان مردی بیرون بیاید که همیشه فاصله میگرفت. قلبت لرزید، اما آرام سر تکان دادی.
او آهسته جلو آمد، درست روبهرویت نشست. دستش را بالا آورد و مکث کرد، انگار میترسید بیاجازه نزدیک شود. نگاهش برای لحظهای در نگاهت گره خورد؛ این بار اجازه نمیخواست، بلکه به احترام منتظر تأییدت بود. تو لبهایت را گزیدی و دوباره سر تکان دادی.
کف دست گرمش آرام روی شکمت نشست. همان لحظه، لگدی کوچک زیر دستش زد.
تهیونگ لبخند زد، لبخندی واقعی، عمیق و بینقاب. نفسش لرزید و با صدایی که حالا پر از مهر بود گفت:
«حسش کردم… خیلی کوچیک بود… اما محکم.»
چشمانت پر از اشک شد. او نگاهت کرد و بیاختیار انگشتانش را کمی بیشتر روی شکمت فشرد، مثل کسی که نمیخواهد لحظه را از دست بدهد.
تهیونگ اخمهایش را در هم کشید، نگاهش را از تو گرفت و گوشی را از جیبش بیرون آورد. صدای سرد و جدیاش در حال پاسخ دادن به تماس بلند شد، اما تو دیگر چیزی نمیشنیدی.
گونههایت داغ شده بود، مثل آتشی که تمام صورتت را گرفته باشد. دستت را آرام روی لپت گذاشتی تا گرما را پنهان کنی. قلبت هنوز تند میزد و هر تپشش یادآور آن لحظهای بود که فاصلهای تا بوسه باقی نمانده بود.
سر به زیر انداختی، طوری که او نگاهت را نبیند. اما تهیونگ در میان مکالمه کوتاه، نیمنگاهی به تو انداخت… نگاهش سنگین بود، اما برای اولین بار تهیونگ هم عقب کشیده بود.
همانطور که سرت پایین بودی، ناگهان درون شکمت حسی تازه و عجیب پیچید. دستت ناخودآگاه روی شکمت رفت. چشمهایت گشاد شد… بچه برای اولین بار لگد زده بود.
نفسات در سینهات حبس شد، اشک دوباره به چشمهایت نشست، اما این بار نه از شرم یا ترس… بلکه از شگفتی. آرام زیر لب گفتی:
تو (زمزمهکنان): «...لگد زد.»
صدایت آنقدر آرام بود که گمان میکردی تهیونگ نمیشنود. اما او وسط جملهای که پشت تلفن میگفت، سکوت کرد. سرش آرام به سمتت برگشت. گوشی هنوز کنار گوشش بود، اما توجهاش کاملاً به تو و دستی که روی شکمت گذاشته بودی، افتاده بود.
تهیونگ با صدایی کمی گرفته، همانطور که تماس را قطع میکرد، گفت:
«لگد زده؟...»
تهیونگ گوشی را روی میز گذاشت. نگاهش روی دستت که روی شکمت بود، پر از شوقی پنهان شد. برای اولین بار، صدایش گرم و آرام بود، نه بیروح و نه خشک.
تهیونگ (آرام، با لبخند خفیف): «...میشه لگدشو لمس کنم؟»
چشمانت گرد شد از تعجب. باور نمیکردی این لحن از دهان مردی بیرون بیاید که همیشه فاصله میگرفت. قلبت لرزید، اما آرام سر تکان دادی.
او آهسته جلو آمد، درست روبهرویت نشست. دستش را بالا آورد و مکث کرد، انگار میترسید بیاجازه نزدیک شود. نگاهش برای لحظهای در نگاهت گره خورد؛ این بار اجازه نمیخواست، بلکه به احترام منتظر تأییدت بود. تو لبهایت را گزیدی و دوباره سر تکان دادی.
کف دست گرمش آرام روی شکمت نشست. همان لحظه، لگدی کوچک زیر دستش زد.
تهیونگ لبخند زد، لبخندی واقعی، عمیق و بینقاب. نفسش لرزید و با صدایی که حالا پر از مهر بود گفت:
«حسش کردم… خیلی کوچیک بود… اما محکم.»
چشمانت پر از اشک شد. او نگاهت کرد و بیاختیار انگشتانش را کمی بیشتر روی شکمت فشرد، مثل کسی که نمیخواهد لحظه را از دست بدهد.
- ۲۷.۴k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط