_عروسک خانوم من_

p7۲

...فهمیدم یه کتاب خانوادگی دارن که یکی از احدافش مونده...پیدا کردن دی‌ان‌ای برتر. اما هر چقدر که فکر میکنم نمیتونم بفهمم چرا...مگر دی‌ان‌ای برتر رو میزنن به کسی؟...بابا دلیلشو پیدا میکنم مطمئنم و بعدش انتقامتو میگیرم)
کوک: یعنی اون میدونه من خونشو واسه دی‌ان‌ای میخوام؟
(حرفی نمونده برام: دلم میخواد برم و یقه کوک رو بگیرم بگم پسره احمققققققق چرا چرا تو و پدرت این مدلی هستید چرا از ازار مردم خوشتون میاد چرا؟چرا فکر میکنید فقط شمایید که درست میگید میخوام بفهمم چراااا چرا اینقدر حق به جانبید؟کی گفته شما خدایید که به خودتون گرفتین اخه؟پدرمو کشتیدددددد ابلهاااااااا بعدشفهمیدید عه خون برتر داشته دیگه به درد نمیخوره چون مرده؟ازتون متنفرممممم اگر روزی باشه که بتونم بکشمتون کاری میکنم که التماس مرک کنید)
کوک: باورم نمیشه روزی عاشقش بودم

کوک مثل پدرش بود قبول نداشت که اشتباه از خودش هم سر میزنه و فقط ادای افرادی که اشتباهشان به گردن میگیرن رو در می‌اورد
(من انتقاممو میبخشم: دفترچه خاطرات عزیزم خدا پدرمو ازم گرفت...نمیخوام روان ارومم رو ازم بگیره...من با مادرم زندگی میکنم تا زمانی که پیشم بره ولی من مافیا میشم تا فقط تو بی کسی از گرسنگی نمیرم....من زندگی خوب میخواستم با مامان بابام....ولی باید با همین رفیقایی که با تموم متنفر بودن ازشون عاشقشونم هستم زندگی کنم....خدا رو چه دیدی شاید صفحه بعدیتو خاطره خوب نوشتم)
[چهار سال بعدش این خاطره پایینیه]
(من فهمیدم: دی‌ان‌ای من دارای استخون قوی و مغز استراتژیکی داره ...دی‌ا‌ن‌ای من مبتونه تربیت بشه و بر اساس کاری که مافیا ها میخوام میتونن برنامه ریزی کنن و افرادی رو به وجود بیارن که فقط ذهنشون یه چیز باشه و احساس و عواطف و هیچ چیزی جز هدف ساخت توی اون ادما نباشه...ادمی که نفس میکشه اما فقط رباته)

کوک: از کجا فهمید؟

کوک مهماندار رو صدا کرد و ازش خواست که به تهیونگ بگه بیاد...با آمدن ته و خوندن اون خاطره هر دو با تعجب به هم خیره شدن...حتا خود کوک هم تا چند سال پیش نمی‌دونست چرا دنبال دی‌ان‌ای هست فقط میدونست باید پیداش کنه اما ا.ت زودتر اون فهمیده بود
تهیونگ: برگام اون دیگه کیه از کجا فهمیدههه؟
کوک: بشین ببینیم دیگه چی نوشته
(روز ها درگیر کار و بار: خدا ممنونم که تهیونگ و جونگکوک رو و به تازگی امیلیایی که باهام بد بود رو بهم دادی الان ما چهار تا خیلی خوبیم...شاید امیلیا کمتر صمیمی باشه و ما بعضی وقتا سخ تایی جمع میشیم اما بازم با هم دوستیم...تهیونگ ممنونم که حس برادر بزرگ رو بهم میدی و جونگکوک ممنونم که فقط روز به روز دنبال اینی که حال منو بگیری)

تهیونگ زد زیر خنده

بی شرط برو پارت بعدی بخون ولی لایک یادت نره
دیدگاه ها (۳)

الماس زیبای من part¹⁰- رفتم سمت تهیونگ وگفتم که این  سه تارو...

Iove and the moonPart40به خونه رسیدم یونا: من اینجور فکر میک...

جونگ کوک : شوگا پاشو باید بریم پلیسا دارن میان شوگا : نمیخوا...

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

شب تولدم فصل 3پارت 21ات: او بله بفرمایید دکتر: خب نمیدونم تب...

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

شاگرد لوس من

the first lie

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط