گربه کوچولو های من پارت یک
گفتم یه تنوعی باشه شوتو رو حذف نمیکنم ایزوکو رو اضافه میکنم
بسم لله الرحمان الرحيم
یه روز سرد بود. شومینه ام به زور جواب میداد و داشتم بازو هام رو از روی لباس کاموایی مخملیم میمالیدم تا گرم تر بشم. وقتی فکر میکنم بی خانمان هایی هستند که مجبورن توی این هوا بیرون بمونن دلم خون میشه💔امیدوارم خیلی بهشون سخت نگذره... خدایا یادم رفت شام بپ*دینگ دینگ* ها... این چی بود
بدو بدو به سمت در رفتم
اومدم! کیه؟
جوابی نیومد
وقتی در رو باز کردم فقط سه تا هیبرید گربه توی یه جعبه ی مقوایی پاره پوره دیدم
خدای من! الان یخ میزنید شما کوچولو ها!
به نظر بیهوش میومدن. اصلا صاحبشون حتی لباسی تنشون نکرده بود. چه ادم بی وجدانی. بدو بدو با جعبه برشون داشتم و بردمشون نزدیک شومیه بعدشم شریع پتوی روی کاناپه رو بردشاتم و دور هر سه تاشون پیچیدم
چه هیبرید های بانمکی یکشون موهاش سبزه و شلخته. خیلی نازه. اون یکی هم موهاش بلونده. یکشونم نصف موهاش قرمز بود نصفش سفید. حتما نژاد خاص و با ارزشیه.
ولی... چقدر کوچولو ان. تقریبا اندازه ی یه گربه ی نیمه بالغ... کوچولو... فکر کنم بتونم هر سه تاشونو همزمان توی بغلم بگیرم
فعلا روی گرم کردنشون تمرکز میکنم. شاید بهتر باشه تمیزشون کنم... احتمالا زخمی باشن میرم جعبه ی کمک های اولیه رو بیارم
وقتی برگشتم دیدم مو سبزه بیدار شده. خدایا چقدر ناز بود. حتی چشماشم سبز بود
سلام عزیزم! حالت چطوره!
که یکهو دیدم مثل کسی که روح دیده پرید و چسبید به دیوار. چشماشو بسته بود و میلرزید
هی هی! چیزی نیست! نمیخوام بهت آسیبی بزنم... قول میدم.*وسایلو میذارم زمین* ببین... همه چیز خوبه
که هیبرید کوچولو اروم اروم چشماشو باز کرد و لرزشاش تموم شد. اروم اروم بهم نگاه کرد. همه جارو داشت میدید که یک وقت پست سرم چیزی قایم نکرده باشم
اسمت چیه عزیزم؟
انگار که معنی عزیزم رو نمیدونست. یا شاید فقط بهش عادت نداشت یه لحظه فکر کرد و با صدای نازی گفت: ایزوکو... اسمم ایزوکو عه
خب ایزوکو-چان. به نظر میرسه پنجه دست چپت زخمی شده... اجازه میدی برات خوبش کنم؟
(برای پارت بعدی باید لایکا بالای پونزده بشه)
بسم لله الرحمان الرحيم
یه روز سرد بود. شومینه ام به زور جواب میداد و داشتم بازو هام رو از روی لباس کاموایی مخملیم میمالیدم تا گرم تر بشم. وقتی فکر میکنم بی خانمان هایی هستند که مجبورن توی این هوا بیرون بمونن دلم خون میشه💔امیدوارم خیلی بهشون سخت نگذره... خدایا یادم رفت شام بپ*دینگ دینگ* ها... این چی بود
بدو بدو به سمت در رفتم
اومدم! کیه؟
جوابی نیومد
وقتی در رو باز کردم فقط سه تا هیبرید گربه توی یه جعبه ی مقوایی پاره پوره دیدم
خدای من! الان یخ میزنید شما کوچولو ها!
به نظر بیهوش میومدن. اصلا صاحبشون حتی لباسی تنشون نکرده بود. چه ادم بی وجدانی. بدو بدو با جعبه برشون داشتم و بردمشون نزدیک شومیه بعدشم شریع پتوی روی کاناپه رو بردشاتم و دور هر سه تاشون پیچیدم
چه هیبرید های بانمکی یکشون موهاش سبزه و شلخته. خیلی نازه. اون یکی هم موهاش بلونده. یکشونم نصف موهاش قرمز بود نصفش سفید. حتما نژاد خاص و با ارزشیه.
ولی... چقدر کوچولو ان. تقریبا اندازه ی یه گربه ی نیمه بالغ... کوچولو... فکر کنم بتونم هر سه تاشونو همزمان توی بغلم بگیرم
فعلا روی گرم کردنشون تمرکز میکنم. شاید بهتر باشه تمیزشون کنم... احتمالا زخمی باشن میرم جعبه ی کمک های اولیه رو بیارم
وقتی برگشتم دیدم مو سبزه بیدار شده. خدایا چقدر ناز بود. حتی چشماشم سبز بود
سلام عزیزم! حالت چطوره!
که یکهو دیدم مثل کسی که روح دیده پرید و چسبید به دیوار. چشماشو بسته بود و میلرزید
هی هی! چیزی نیست! نمیخوام بهت آسیبی بزنم... قول میدم.*وسایلو میذارم زمین* ببین... همه چیز خوبه
که هیبرید کوچولو اروم اروم چشماشو باز کرد و لرزشاش تموم شد. اروم اروم بهم نگاه کرد. همه جارو داشت میدید که یک وقت پست سرم چیزی قایم نکرده باشم
اسمت چیه عزیزم؟
انگار که معنی عزیزم رو نمیدونست. یا شاید فقط بهش عادت نداشت یه لحظه فکر کرد و با صدای نازی گفت: ایزوکو... اسمم ایزوکو عه
خب ایزوکو-چان. به نظر میرسه پنجه دست چپت زخمی شده... اجازه میدی برات خوبش کنم؟
(برای پارت بعدی باید لایکا بالای پونزده بشه)
- ۸۰۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط