خودکار ابری
پارت نه
سارا ویو:
بعد از این که سوزی من رو رسوند، تصمیم گرفتم سری به مغازه های پارچه فروشی بزنم تا برای دامن های جدیدی که گرفته بودم پارچه بگیرم، همون جا بود که آقای کیم رو دیدم.
دروغ چرا، از قیافش معلوم بود که داره با سارا حرف میزنه، همین باعث شد که وارد ماشینش بشم.
از این که سوار شدم و مکالمه ای بینمون شکل گرفت، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
=کجا داریم میریم؟
_مطمئن باش همینجا نمیمونم تا همه فکر کنم با تو توی رابطم!
=البته، ولی اگر سوزی بود مطمئنم میکردید.
بهم چشم غره ای رفت و در عوض من هم همین کار رو کردم.
=اقای کیم، اگر میخواید واقعا با سوزی وارد رابطه بشید، باید یاد بگیرید چطوری انجام بدید. نمیشه همین طوری هر بار که میبینیدش اینطوری باهاش رفتار کنید!
_دقیقا چطوری؟
اوفی کشیدم، یکی از دلایلم برای وارد رابطه نشدن همین نفهم بودن مردا بود.
وای من سوزی رو میشناختم. سوزی صبر میکرد برای عشق درست، آدم درست. برای همین همیشه سخت گیری میکرد.
ولی خب، بعد از این همه سال مطمئن بودم که این مرد، همون آدم اصلیه.
=اقای کیم...
_نامجون صدام کن
=آقای کیم، سوزی آدمی نیست که مثل بقیه دخترا یه دسته گل بدید دستش، بگید عاشقشید و یه شب باهم باشید و تمام، تا آخر عمر هر غلطی کردید پای شما بمونه و بسوزه. نه. شما باید بجنگید براش، از در بیرون تون کرد از پنجره بیاید تو. نشون بدید که واقعا دوستش دارید.
ناشناس ویو:
از وقتی آزاد شده بودم دنبالش بودم.
اصلا دنبال همین دختر بودم که توی دام پلیس ها افتادم.
بزرگ ترین مافیا، سر عشق، توی دام پلیس ها بیوفته.
مسخره به نظر میاد... نه؟
عشق اول برای من هم مسخره به نظر میومد. البته قبل از این که خودم عاشق بشم.
خودم بیوفتم تو دام.
توی خیابون ها که راه میرم همه جا اسمم رو زدن، (❗️تحت تعقیب❗️❗️هری گرین¹❗️)
ولی میدونین چیه؟ از کنار این عکس ها رد میشم، عکس هایی که مثل همیشه پیراهن مردونه ی سفید و کراوات مشکی زدم. از کنارشون را میشم و فقط به یک چیز فکر میکنم.
سوزی
¹: Harry Green
#کیم_نامجون
#پارت۹
---------------------------------------------------------------
بله بله... ناشناس نامجون نبود خانوما:)))
سارا ویو:
بعد از این که سوزی من رو رسوند، تصمیم گرفتم سری به مغازه های پارچه فروشی بزنم تا برای دامن های جدیدی که گرفته بودم پارچه بگیرم، همون جا بود که آقای کیم رو دیدم.
دروغ چرا، از قیافش معلوم بود که داره با سارا حرف میزنه، همین باعث شد که وارد ماشینش بشم.
از این که سوار شدم و مکالمه ای بینمون شکل گرفت، ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
=کجا داریم میریم؟
_مطمئن باش همینجا نمیمونم تا همه فکر کنم با تو توی رابطم!
=البته، ولی اگر سوزی بود مطمئنم میکردید.
بهم چشم غره ای رفت و در عوض من هم همین کار رو کردم.
=اقای کیم، اگر میخواید واقعا با سوزی وارد رابطه بشید، باید یاد بگیرید چطوری انجام بدید. نمیشه همین طوری هر بار که میبینیدش اینطوری باهاش رفتار کنید!
_دقیقا چطوری؟
اوفی کشیدم، یکی از دلایلم برای وارد رابطه نشدن همین نفهم بودن مردا بود.
وای من سوزی رو میشناختم. سوزی صبر میکرد برای عشق درست، آدم درست. برای همین همیشه سخت گیری میکرد.
ولی خب، بعد از این همه سال مطمئن بودم که این مرد، همون آدم اصلیه.
=اقای کیم...
_نامجون صدام کن
=آقای کیم، سوزی آدمی نیست که مثل بقیه دخترا یه دسته گل بدید دستش، بگید عاشقشید و یه شب باهم باشید و تمام، تا آخر عمر هر غلطی کردید پای شما بمونه و بسوزه. نه. شما باید بجنگید براش، از در بیرون تون کرد از پنجره بیاید تو. نشون بدید که واقعا دوستش دارید.
ناشناس ویو:
از وقتی آزاد شده بودم دنبالش بودم.
اصلا دنبال همین دختر بودم که توی دام پلیس ها افتادم.
بزرگ ترین مافیا، سر عشق، توی دام پلیس ها بیوفته.
مسخره به نظر میاد... نه؟
عشق اول برای من هم مسخره به نظر میومد. البته قبل از این که خودم عاشق بشم.
خودم بیوفتم تو دام.
توی خیابون ها که راه میرم همه جا اسمم رو زدن، (❗️تحت تعقیب❗️❗️هری گرین¹❗️)
ولی میدونین چیه؟ از کنار این عکس ها رد میشم، عکس هایی که مثل همیشه پیراهن مردونه ی سفید و کراوات مشکی زدم. از کنارشون را میشم و فقط به یک چیز فکر میکنم.
سوزی
¹: Harry Green
#کیم_نامجون
#پارت۹
---------------------------------------------------------------
بله بله... ناشناس نامجون نبود خانوما:)))
- ۱.۶k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط