رمان گناهکار قسمت نهم (774) بچه ها محدودیت زمانی هست در ویسگون و گرنه همرو یه جا می زاشتم
کتابخانه نودهشتیا
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
اخماشو طبق معمول کشیده بود توی هم به نگاه جدی هم چاشنیش کرد و توی همون حالت که کنشو میپوشید گفت: دلارام به بار گفتم به بگو خب این قضیه از نظر من منتفیه
لجمو در آورده بود. دستمو به کمرم گرفتم و آروم از روی تخت بلند شدم ولی این نظر توئه نه من فرهاد مثل برادر منه دوست دارم سر و سامون بگیره کی بهتر از بینا؟ با وقار متین فهمیده، درست مثل فرهاد.
یه کم از عطر همیشگیشو زد به گردنش و کمی هم به مچ دستش و در حالی که ساعت مچیشو می بست با همون حالت قبل که حالا جدی تر هم شده بود گفت: من دارم میرم همه چیز رو به بی بی سپردم تا نیم ساعت دیگه میرسه اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن سر راه می گیرم میارم
جوابشو ندادم در عوض با اخم رومو ازش گرفتم بی توجه به اخم و تخم من اومد جلو و بعد از به مکث کوتاه خم شد روی صورتم و گونمو بوسید با کمی ناز سرمو کشیدم عقب بازوهامو گرفت و سرشو آورد جلو نگاه من به پنجره ی اتاق بود و سنگینی نگاه اون به نیم رخ گرفته ی من
om این موضوع این همه برات اهمیت اوقات هر دومونو تلخ می کنی؟
از گوشه ی چشم نگاهش کردم اگه اهمیت نداره بذار با بیتا حرف بزنم.
با لبخند گفت چون اهمیت نداره میگم نمی خوام باهاش حرف بزنی اصلا به ما چه؟!
بد خلق شدم. نشستم لب تخت سکوتش عصبیم میکرد با سر انگشتام ساتن براق رو تختی رو لمس میکردم. حضورشو پشت سرم احساس کردم حتی برنگشتم نگاهش کنم فقط صداشو شنیدم که گفت: عصر که برگشتم در موردش حرف میزنیم مراقب خودت باش یادت نره که چی گفتم. 9
سرمو بلند نکردم می دونستم از کم محلی متنفره و حالا اینو از صدای بازدم عصبی نفس هاش میتونستم بفهمم. به نفس عمیق کشید و با قدم های بلند بدون خداحافظی از اتاق رفت بیرون هنوز در کامل بسته نشده بود که سرمو چرخوندم سمتش و خواستم چیزی بگم که صدای کوبیده شدنش دلمو لرزوند
پوفی کردم و چشمامو بستم. بچه توی شکمم لگد زد. چشمامو باز کردم دستمو گذاشتم روش نازش کردم و با لبخند کم رنگی که روی لیام بود زمزمه کردم شیطونی نکن مامانی چیزی نیست فقط به کوچولو روی اعصاب بابات رژه رفتم؛ ولی حقش بود نه؟!
نقسمو دادم بیرون و کمی بلندتر گفتم آخه بابات چرا این قدر غد و به دنده است؟!
شکمم منقبض شد. خندیدم از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره ایستادم کمرم به کم درد میکرد. ماه آخر بارداریم بود و طبق گفته ی دکتر این دردهای گاه و بیگاه طبیعی بودند.
از اون فاصله نگاهمو دوختم به خیابون تا شاید ماشینشو ببینم چند دقیقه همون جا موندم تا اینکه در پارکینگ باز شد و ماشین آرشام با سرعت اومد بیرون هنوزم عصبانیه تا هر کجا که میشد با نگاهم بدرقش کردم پرده رو انداختم.
مثل هر روز صبح که تنها میشدم با دخترم حرف میزدم توی همون حالت که داشتم تختو مرتب میکردم گفتم: بابات خیلی کله شقه لبخند زدم و ملحفه رو کشیدم روی تخت ولی به حرفش گوش نکن اون میگه چشمات به من بره ولی من می گم عاشق چشمای بابا آرشامتم
گناهکار fereshteh277 کاربر انجمن نودهشتیا
اخماشو طبق معمول کشیده بود توی هم به نگاه جدی هم چاشنیش کرد و توی همون حالت که کنشو میپوشید گفت: دلارام به بار گفتم به بگو خب این قضیه از نظر من منتفیه
لجمو در آورده بود. دستمو به کمرم گرفتم و آروم از روی تخت بلند شدم ولی این نظر توئه نه من فرهاد مثل برادر منه دوست دارم سر و سامون بگیره کی بهتر از بینا؟ با وقار متین فهمیده، درست مثل فرهاد.
یه کم از عطر همیشگیشو زد به گردنش و کمی هم به مچ دستش و در حالی که ساعت مچیشو می بست با همون حالت قبل که حالا جدی تر هم شده بود گفت: من دارم میرم همه چیز رو به بی بی سپردم تا نیم ساعت دیگه میرسه اگه به چیزی نیاز داشتی بهم زنگ بزن سر راه می گیرم میارم
جوابشو ندادم در عوض با اخم رومو ازش گرفتم بی توجه به اخم و تخم من اومد جلو و بعد از به مکث کوتاه خم شد روی صورتم و گونمو بوسید با کمی ناز سرمو کشیدم عقب بازوهامو گرفت و سرشو آورد جلو نگاه من به پنجره ی اتاق بود و سنگینی نگاه اون به نیم رخ گرفته ی من
om این موضوع این همه برات اهمیت اوقات هر دومونو تلخ می کنی؟
از گوشه ی چشم نگاهش کردم اگه اهمیت نداره بذار با بیتا حرف بزنم.
با لبخند گفت چون اهمیت نداره میگم نمی خوام باهاش حرف بزنی اصلا به ما چه؟!
بد خلق شدم. نشستم لب تخت سکوتش عصبیم میکرد با سر انگشتام ساتن براق رو تختی رو لمس میکردم. حضورشو پشت سرم احساس کردم حتی برنگشتم نگاهش کنم فقط صداشو شنیدم که گفت: عصر که برگشتم در موردش حرف میزنیم مراقب خودت باش یادت نره که چی گفتم. 9
سرمو بلند نکردم می دونستم از کم محلی متنفره و حالا اینو از صدای بازدم عصبی نفس هاش میتونستم بفهمم. به نفس عمیق کشید و با قدم های بلند بدون خداحافظی از اتاق رفت بیرون هنوز در کامل بسته نشده بود که سرمو چرخوندم سمتش و خواستم چیزی بگم که صدای کوبیده شدنش دلمو لرزوند
پوفی کردم و چشمامو بستم. بچه توی شکمم لگد زد. چشمامو باز کردم دستمو گذاشتم روش نازش کردم و با لبخند کم رنگی که روی لیام بود زمزمه کردم شیطونی نکن مامانی چیزی نیست فقط به کوچولو روی اعصاب بابات رژه رفتم؛ ولی حقش بود نه؟!
نقسمو دادم بیرون و کمی بلندتر گفتم آخه بابات چرا این قدر غد و به دنده است؟!
شکمم منقبض شد. خندیدم از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره ایستادم کمرم به کم درد میکرد. ماه آخر بارداریم بود و طبق گفته ی دکتر این دردهای گاه و بیگاه طبیعی بودند.
از اون فاصله نگاهمو دوختم به خیابون تا شاید ماشینشو ببینم چند دقیقه همون جا موندم تا اینکه در پارکینگ باز شد و ماشین آرشام با سرعت اومد بیرون هنوزم عصبانیه تا هر کجا که میشد با نگاهم بدرقش کردم پرده رو انداختم.
مثل هر روز صبح که تنها میشدم با دخترم حرف میزدم توی همون حالت که داشتم تختو مرتب میکردم گفتم: بابات خیلی کله شقه لبخند زدم و ملحفه رو کشیدم روی تخت ولی به حرفش گوش نکن اون میگه چشمات به من بره ولی من می گم عاشق چشمای بابا آرشامتم
- ۲.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط