رمان تهیونگ{ عشق در نگاه اول} پارت ۱۹
ته ویو:
دل ات رو شکسته بودم و میخواستم از دلش در بیارم واسه همین تصمیم گرفتم سوپرایزش کنم ولی این سوپرایز فرق داشت قرار بود ات رو به آرمی ها معرفی کنم خیلی براش ذوق داشتم و از یک تعرفم میترسیدم آرمی ها با ات کاری کنند ولی این برای سوپرایز،، اول باید اون کاری که کردم رو از دل ات در بیارم و بعد برم سراغ سوپرایز اصلی یک نقشه داشتم ولی باید اعضا هم کمکم کنند واسه همین به جین زنگ زدم و قضیه رو گفتم اونم موافقت کرد و گفت تا نیم ساعت دیگه میاند تو این فکرا بودم که در اتاق به صدا در اومد
ته: سلام
اعضا: سلام
جین: خوب نقشه ت چیه
ته: بیاید داخل بهتون میگم ..
اعضا اومدند تو خونه
ته: خوب من نقشم اینکه بریم ساحل وسایل تزئین بگیریم و اونجا رو تزئین کنیم و بعد به ات پیشنهاد ازدواج بدم
اعضا: عالیه
ته: خوب بریم سراغ کارمون
اعضا: بریم
جیمین ؛ آخ جون کی بچه میارید ( نگاه شیطانی )
ته: ( خنده) اروم برو بچه جون بزودی ( نگاه شیطانی )
ته ویو: تمام کار هارو انجام داده بودیم و کوک به ات زنگ زد تا بیاد همراه با جنی وقتی ات رسید چشم ازش نمی تونستم بردارم که با صدای ات به خودم اومدم
ات: سلا بچه ها
جنی: سلام
اعضا: سلام
ات: خوب گفتید بیاید کاری داشتید
ته: ات میشه یک لحظه چشمات رو ببندی و با من بیای
ات: باش
ته: ( دست ات رو گرفت و بردش جایی که تزئین کرده بود ) حالا چشمات رو باز کن
ات: وای اینجا چقدر خوشکله
ته: ( حلقه رو از تو جیبش در میاره) .
ات: این چیه ته
ته: ات حاضری تا آخر باهام باشیم و بشی پرنسس قلبم
ات: معلومه که آره( بغض )
ته: ( انگشتر رو دست ات میکنه و بغلش میکنه) نه بینم بغض کنی بیبی
اعضا : مبارکه
جنی ویو: امروز موقع درست کردند صبحونه حالم بعد شد سری رفتم دشویی وقتی یکم بهتر شدم گفتم برم دکتر وقتی رفتم دکتر گفت حامله هستم باور نمیشد ولی به کسی چیزی نگفتم من از اون روزی که ته وون اومد تو خونه سراغ ات حامله بودم ولی موقعیت خوبی نبود که بگم و امروز این اتفاق افتاد تصمیم گرفتم که به همه بگم
جنی: مبارک باشه آجی راستش منم یک سوپرایز دارم
ات: چی جنی
شوگا: چیزی شدم عشقم
جنی: خوب چطوری بگم خوب من من
شوگا : تو چی
جنی: (برگه رو نشونه اعضا میده) من حاملم شوگا تو داری بابا میشی
شوگا : ( جنی رو بغل میکنه و میچرخوندش ) مرسی زندگیم بهترین سوپرایز عمرم بود
ات: گریه) باورم نمیشه جنی من دارم خاله میشم
جنی: منم دارم مامان میشم )
اعضا: مبارکه
جیمین : وای شدم عمو هو هوو
همه( خنده)
ویو ات: اون روز به خوبی و خوشی تمام شد و ته همش ذوق داشت انگاری که برنده مسابقه ای شده که تهیونگ شروع کرد به حرف زدند
ته: ات وجنی همینجور که میدونید فردا ما کنسرت داریم واسه همین شما باید حتما بیاید
شوگا: بله حتما باید بیاید
ات و جنی: باشه
ویو فردا شب :
ات: جنی آماده ای
جنی : بله امادم
ات: خوب بزن بریم ( اعضا رفته بودند کنسرت شون زودتر)
جنی: بریم
ات ویو : خیلی استرس داشتم که اعضا وارد صحنه شدند و همه شروع کردند داد زدند منم شروع کردم دست زدند جنی هم همش مواظب شکمش بود و هر دم با بچش حرف میزد
ات: خوب ببینم بچه کوچولو خاله چی میگه.
جنی: ( خنده) با خالش قهره
ات: اونوقت چرا ( اخم کیوت)
جنی؛ الان برای اون اخم کیوتت اشتی کرد
ات: بزن قدش بچه کوچولو خاله ( خنده )
ادامه دارد 🥰😍
پارت بعد پارت آخر هست بچه ها میخوام این رمان رو تمام کنم ایده خیلی خوبی برای رمان جدید دارم شما تو کامنت ها بگید در باره چی کسی باشه و قراره که سناریو بنویسم ایده بدید حتما تنکیو بای بای 😘🥳💘
دل ات رو شکسته بودم و میخواستم از دلش در بیارم واسه همین تصمیم گرفتم سوپرایزش کنم ولی این سوپرایز فرق داشت قرار بود ات رو به آرمی ها معرفی کنم خیلی براش ذوق داشتم و از یک تعرفم میترسیدم آرمی ها با ات کاری کنند ولی این برای سوپرایز،، اول باید اون کاری که کردم رو از دل ات در بیارم و بعد برم سراغ سوپرایز اصلی یک نقشه داشتم ولی باید اعضا هم کمکم کنند واسه همین به جین زنگ زدم و قضیه رو گفتم اونم موافقت کرد و گفت تا نیم ساعت دیگه میاند تو این فکرا بودم که در اتاق به صدا در اومد
ته: سلام
اعضا: سلام
جین: خوب نقشه ت چیه
ته: بیاید داخل بهتون میگم ..
اعضا اومدند تو خونه
ته: خوب من نقشم اینکه بریم ساحل وسایل تزئین بگیریم و اونجا رو تزئین کنیم و بعد به ات پیشنهاد ازدواج بدم
اعضا: عالیه
ته: خوب بریم سراغ کارمون
اعضا: بریم
جیمین ؛ آخ جون کی بچه میارید ( نگاه شیطانی )
ته: ( خنده) اروم برو بچه جون بزودی ( نگاه شیطانی )
ته ویو: تمام کار هارو انجام داده بودیم و کوک به ات زنگ زد تا بیاد همراه با جنی وقتی ات رسید چشم ازش نمی تونستم بردارم که با صدای ات به خودم اومدم
ات: سلا بچه ها
جنی: سلام
اعضا: سلام
ات: خوب گفتید بیاید کاری داشتید
ته: ات میشه یک لحظه چشمات رو ببندی و با من بیای
ات: باش
ته: ( دست ات رو گرفت و بردش جایی که تزئین کرده بود ) حالا چشمات رو باز کن
ات: وای اینجا چقدر خوشکله
ته: ( حلقه رو از تو جیبش در میاره) .
ات: این چیه ته
ته: ات حاضری تا آخر باهام باشیم و بشی پرنسس قلبم
ات: معلومه که آره( بغض )
ته: ( انگشتر رو دست ات میکنه و بغلش میکنه) نه بینم بغض کنی بیبی
اعضا : مبارکه
جنی ویو: امروز موقع درست کردند صبحونه حالم بعد شد سری رفتم دشویی وقتی یکم بهتر شدم گفتم برم دکتر وقتی رفتم دکتر گفت حامله هستم باور نمیشد ولی به کسی چیزی نگفتم من از اون روزی که ته وون اومد تو خونه سراغ ات حامله بودم ولی موقعیت خوبی نبود که بگم و امروز این اتفاق افتاد تصمیم گرفتم که به همه بگم
جنی: مبارک باشه آجی راستش منم یک سوپرایز دارم
ات: چی جنی
شوگا: چیزی شدم عشقم
جنی: خوب چطوری بگم خوب من من
شوگا : تو چی
جنی: (برگه رو نشونه اعضا میده) من حاملم شوگا تو داری بابا میشی
شوگا : ( جنی رو بغل میکنه و میچرخوندش ) مرسی زندگیم بهترین سوپرایز عمرم بود
ات: گریه) باورم نمیشه جنی من دارم خاله میشم
جنی: منم دارم مامان میشم )
اعضا: مبارکه
جیمین : وای شدم عمو هو هوو
همه( خنده)
ویو ات: اون روز به خوبی و خوشی تمام شد و ته همش ذوق داشت انگاری که برنده مسابقه ای شده که تهیونگ شروع کرد به حرف زدند
ته: ات وجنی همینجور که میدونید فردا ما کنسرت داریم واسه همین شما باید حتما بیاید
شوگا: بله حتما باید بیاید
ات و جنی: باشه
ویو فردا شب :
ات: جنی آماده ای
جنی : بله امادم
ات: خوب بزن بریم ( اعضا رفته بودند کنسرت شون زودتر)
جنی: بریم
ات ویو : خیلی استرس داشتم که اعضا وارد صحنه شدند و همه شروع کردند داد زدند منم شروع کردم دست زدند جنی هم همش مواظب شکمش بود و هر دم با بچش حرف میزد
ات: خوب ببینم بچه کوچولو خاله چی میگه.
جنی: ( خنده) با خالش قهره
ات: اونوقت چرا ( اخم کیوت)
جنی؛ الان برای اون اخم کیوتت اشتی کرد
ات: بزن قدش بچه کوچولو خاله ( خنده )
ادامه دارد 🥰😍
پارت بعد پارت آخر هست بچه ها میخوام این رمان رو تمام کنم ایده خیلی خوبی برای رمان جدید دارم شما تو کامنت ها بگید در باره چی کسی باشه و قراره که سناریو بنویسم ایده بدید حتما تنکیو بای بای 😘🥳💘
- ۳۷.۸k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط