بادیگارد من
𝐌𝐲 𝐁𝐨𝐝𝐲𝐠𝐮𝐚𝐫𝐝
(𝐏𝐚𝐫𝐭 11)
تهیونگ ویو
وقتی چشم تو چشم شدیم یه حس عجیبی گرفتم.... اون چشمای مظلوم و بی گناهش ادمو غرق خودش میکرد و اون لبای زیبا و خوردنیش.... کم کم داشتم تحریک میشدم و کنترل خودمو از دست میدادم که ازش فاصله گرفتم دیدم قرمز شده فهمیدم خجالت کشیده.... سوار ماشین شدم و حرکت کردم
...
(تو حیاط عمارت)
ات: تهیونگ ممنونم بابت امشب
تهیونگ: خواهش میکنم کاری نکردم که
ات: بیا این کوتت رو بگیر
تهیونگ: فعلا باشه پیشت بعدا ازت میگیرم
ات: باشه پس فعلا شب بخیر ( لبخند)
تهیونگ: شبت بخیر
( ات رفت تو اتاقش و لباساشو عوض کرد و اون کوت رو گرفت رو دستش و نشست رو تختش)
ات: ( کوت بو کرد) وای بوی عطرش.... اینو تا ابد نگهش میدارم ( گذاشت تو کمدش و چراغارو خاموش کرد و اون چراغ خواب نورانی اش رو روشن کرد و رفت کنار پنجره که دید تهیونگم داره میره تو اتاق خودش... اومد رو تخت دراز کشید و بالشت بغل کرد)
ات: فک کنم عاشق شدم.... اون خیلی خوبه.... خیلی جذابه ارزومه برای یبارم که شده بتونم بغلش کنم حس خیلی خوبی بهم میده.... خداروشکر فردا پنجشنبه هستش تعطیله مدرسه اخ جوننن
( با خودش داشت حرف میزد که بالاخره خوابش برد)
....
ساعت 12 ظهر
( ات رو مبل نشسته بود و داشت کارتون باب اسفنجی میدید و آب پرتقال میخورد)
ات: ( خنده) همیشه ی خدا پاتریک خنگوله
( مامانش اومد کنار ات نشست)
مامان ات: دخترم ( خنده) چند ماه دیگه میشه 18 سالت و مدرسه ات تموم میشه ولی تو هنوزم کارتون نگاه میکنی؟
ات: خب مامان من هنوزم کارتون دوست دارممم ( کیوت)
مادر ات: ( خندید و لپ ات رو بوسید) باشه اصلا منم میشینم باهات نگاه کنم.... منم بچه بودم عاشق کارتون بودم
ات: عه پس به شما رفتم
مادر ات: اره ولی نمیدونم شیطون بودنت و خوشگلیت به کی رفته
ات: خب شیطون بودن نمیدونم ولی خوشگلی رو قطعا میکسی از پدر و شما هست
مادر ات: من جوونیام قیافه ام بهتر از الانم بود
ات: نه مامان شما هنوزم زیبایی خودتون دارید
مادر ات: مرسی عزیزم....
ات: مادر میشه یکم از گذشته ی خودت و پدر بهم بگید؟
مادر ات: خب.... من وقتی جوونتر بودم خیلی ساکت بودم و همیشه درسمم خوب بود ولی کمی هم شیطون بودما ولی نه به اندازه ی تو.... مادر بزرگت خیلی دعوام میکرد چون همیشه همه چی رو میشکوندم یه جورایی خرابکار بودم ( خنده) ولی وقتی بزرگتر شدم با پدرت تو سینما آشنا شدیم.... اون خیلی خوش تیپ بود و مهربون.... بعد از اون دیگه باهم صمیمی تر شدیم ازدواج کردیم و صاحب شما دخترای گل شدیم .... پدرت هردوتاتون خیلی دوست داره ولی جولیکا رو کمی بیشتر چون اون بابایی تره
(𝐏𝐚𝐫𝐭 11)
تهیونگ ویو
وقتی چشم تو چشم شدیم یه حس عجیبی گرفتم.... اون چشمای مظلوم و بی گناهش ادمو غرق خودش میکرد و اون لبای زیبا و خوردنیش.... کم کم داشتم تحریک میشدم و کنترل خودمو از دست میدادم که ازش فاصله گرفتم دیدم قرمز شده فهمیدم خجالت کشیده.... سوار ماشین شدم و حرکت کردم
...
(تو حیاط عمارت)
ات: تهیونگ ممنونم بابت امشب
تهیونگ: خواهش میکنم کاری نکردم که
ات: بیا این کوتت رو بگیر
تهیونگ: فعلا باشه پیشت بعدا ازت میگیرم
ات: باشه پس فعلا شب بخیر ( لبخند)
تهیونگ: شبت بخیر
( ات رفت تو اتاقش و لباساشو عوض کرد و اون کوت رو گرفت رو دستش و نشست رو تختش)
ات: ( کوت بو کرد) وای بوی عطرش.... اینو تا ابد نگهش میدارم ( گذاشت تو کمدش و چراغارو خاموش کرد و اون چراغ خواب نورانی اش رو روشن کرد و رفت کنار پنجره که دید تهیونگم داره میره تو اتاق خودش... اومد رو تخت دراز کشید و بالشت بغل کرد)
ات: فک کنم عاشق شدم.... اون خیلی خوبه.... خیلی جذابه ارزومه برای یبارم که شده بتونم بغلش کنم حس خیلی خوبی بهم میده.... خداروشکر فردا پنجشنبه هستش تعطیله مدرسه اخ جوننن
( با خودش داشت حرف میزد که بالاخره خوابش برد)
....
ساعت 12 ظهر
( ات رو مبل نشسته بود و داشت کارتون باب اسفنجی میدید و آب پرتقال میخورد)
ات: ( خنده) همیشه ی خدا پاتریک خنگوله
( مامانش اومد کنار ات نشست)
مامان ات: دخترم ( خنده) چند ماه دیگه میشه 18 سالت و مدرسه ات تموم میشه ولی تو هنوزم کارتون نگاه میکنی؟
ات: خب مامان من هنوزم کارتون دوست دارممم ( کیوت)
مادر ات: ( خندید و لپ ات رو بوسید) باشه اصلا منم میشینم باهات نگاه کنم.... منم بچه بودم عاشق کارتون بودم
ات: عه پس به شما رفتم
مادر ات: اره ولی نمیدونم شیطون بودنت و خوشگلیت به کی رفته
ات: خب شیطون بودن نمیدونم ولی خوشگلی رو قطعا میکسی از پدر و شما هست
مادر ات: من جوونیام قیافه ام بهتر از الانم بود
ات: نه مامان شما هنوزم زیبایی خودتون دارید
مادر ات: مرسی عزیزم....
ات: مادر میشه یکم از گذشته ی خودت و پدر بهم بگید؟
مادر ات: خب.... من وقتی جوونتر بودم خیلی ساکت بودم و همیشه درسمم خوب بود ولی کمی هم شیطون بودما ولی نه به اندازه ی تو.... مادر بزرگت خیلی دعوام میکرد چون همیشه همه چی رو میشکوندم یه جورایی خرابکار بودم ( خنده) ولی وقتی بزرگتر شدم با پدرت تو سینما آشنا شدیم.... اون خیلی خوش تیپ بود و مهربون.... بعد از اون دیگه باهم صمیمی تر شدیم ازدواج کردیم و صاحب شما دخترای گل شدیم .... پدرت هردوتاتون خیلی دوست داره ولی جولیکا رو کمی بیشتر چون اون بابایی تره
- ۱۷.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط