{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Par10))

Par10))
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{تو چیزی را به من دادی نه به عنوان کادو... آن را به من دادی تا تو را به یاد داشته باشم!}
22 اکتبر2019
ساعت:11:18(ظهر خونه جدید لتیشیا دنیای انسان ها سئول)
روی تخت گرم ونرمی بیدار میشوم مغزم داد می ترکد اینقدر درد میکندمن کل شب داشتم ش.راب شیلطینو میخوردم که یک لیوانش برابر با یه 100 لیوان مال انسان هاست سرمو میچرخونم ودینا دور برم میچرخد چه خبره! دستی به گردنم میکشم وگرنبند جونگکوک وبقیه چیز ها یادم می آید .. واقعا اون جونگکوک آینده عجیب بود البته همه چیز آینده عجیبه این طبیعی یه.. یه خونه باکلاس وزیبا یه کاغذ تو دستمه بازش میکنم نوشته(این خونه که گفتی بخر الان مال توئه خوبه یادت هست کی ای؟دیشب خیلی بهت خوش گذشت داشتی با همه لاس میزدی.. راستی یونیفرم مدرسه شیاطین رو برات گذاشتم رو میز.. موفق باشی "چان اون وو")چی؟یونیفرم مدرسه نه! مدسه شیاطین من 12 سال تو مدرسه انسان ها بدون قدرت درس خوندم بسم بود!..ولی این والیسی رو قانع نمی کنه...
ساعت:3:11(ظهر قصر زمرد)
والیسی روی صندلی نشسته..دارم کاری رو میکنم که هیچوقت دلم نمی خواست دارم باهاش معامله میکنم...اون یکی از خطرناک ترین ونابغه ترینه صدای آخرین مکالمه الیزا تو کل اتاق پخش شده مادرش دستشو میگیره وفریاد میزنه
_ تو چه مرگته
+به من دست نزن
در حال گریه و جیغ و کشیدن مو هایش این را میگوید"من فقط میخواستم مامانم باشی مادری که واقعا دوستم داره مادری که هیچیش شبیه تو نباشه!!"
_فکر کردی من یه دختر مثل تو میخواستم؟ من از اولشم تو رو نمی خواستم
آخرین کلمه اش را فریاد میزند ..مادر الیزا سیلی ای به او زد الیزا تعجب کرده چشمانش پر از غم و درده از پله ها بالا و میره داخل اتاقش ... والیسی ویدیو رو توقف میکند و بهم نگاه میکند چشمان زمردی اش منتظر است احساسات نشون بدم ولی با بی احساسی میگویم"اینو از کجا آوردی؟" میخندد"من همیشه زیر نظر داشتم اون دختر رو..تازه من از همه چیز فیلم دارم..من باید کسانی که با تو هستن رو بشناسم.. میخوای ادامه شو ببینی؟" سرمو به عنوان بله تکون میدم و آخرین مکالمه تلفنی با پدرش اینا بعد اینکه فهمیده جونگکوک مرده!
"بابا اینجوری نیست.." گوشیشو فشار میده پدرش پشت گوشی فریاد میزند"چرا فقط نمیمیری؟ اگه قراره فقط ازیتمون کنی فقط بمیر!!" نگاهی به زمین می اندازد چاقو را کنار دستش قرار داده آهسته زمزمه میکند "فکر کنم واقعا باید بمیرم"
_چی میگی
"تو همیشه بهم میگفتی ایکاش دختری نداشتم و بمیرم یا لیاقت زنده بودن رو ندارم الان میخوام به حرفت گوش بدم.." دستشو میبره خون در همه جا پخش میشه از درون در حال مرگم ولی هیچی نشون نمی دم مجبورم! پدرش پشت گوشی صداش میزنه"الیزا.. الیزااا".. پدرم نگاهی به من میندازد میخندد دارم از عصبانیت میمیرم "یه خبر خوب برات دارم عروسک افسردت دوباره به دنیا اومده!" تعجب میکنم و رو صندلیم راست میشینم گوشمو تیز میکنم"کار خودمه...ولی قرار نیست اگه نری مدرسه ببینیش..
از اولشم اینو میخواست.. معامله با هاش رو.. ازش متنفرم
ادامه داد...
دیدگاه ها (۱۰)

داستان

پارت ۲۳ — «عکس ممنوعه»رها هنوز لبخند می‌زد و عکس رو پشت سرش ...

پارت ۱ساعت ۱۱ و ۳۷ دقیقه شب_یونگی:ساعت نزدیک ۱۲ شب بود و هنو...

سناریو جونگکوک

اوخی صداشو نگا 😍😍😍😍 ( کپشن مهم) معرفی میکنم دوستان کراشمراست...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

سناریو جونگکوک

سایه های ممنوعه پارت 2جونگ‌کوک، که از همان لحظه اول به مایا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط