ایستاده‌ام ؛

ایستاده‌ام ؛
کناره جاده ی خیالم ؛
و فریاد می زنم ؛
مستقیم ؛
بسوی شهر آرامش ؛
جایی که دیگر مه آلود نباشد ؛
به روستای فراموش شده ای ؛
که کوچه پس کوچه هایش بوی زندگی دهد ؛
یا به کلبه ای که پر از بی خاطره گی باشد ؛
یا شهری به نام عشق.

آقا! لطفا، دربست.
دیدگاه ها (۱)

#جذاب #زیبا #دلنشین***#کپشنتهران، کلان‌شهری در هم‌تنیدگی دود...

از دشمنان تا عاشقان

پارت چهارم: بازگشت به نقطه‌ی صفرپله‌های مارپیچ و سنگی برج سا...

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت دهم: محاکمۀ دو قبیلهمهِ غ...

007-پنهان در مه - پارت ۶۱

راز خون پارت پنجم

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

‌الان دیگه بین خودم و اتاقم نمی‌دونم کدوممون بهم ریخته تریم....

**پارت ۲۱**نیم ساعت بعد، درِ اتاق با صدای خشنی باز شد و یکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط