**پارت ۲۱**
**پارت ۲۱**
نیم ساعت بعد، درِ اتاق با صدای خشنی باز شد و یکی از محافظان با چهرهای بیتفاوت سرش رو پایین انداخت.
- «آقای جئون منتظرتونه. پایین تشریف بیارید.»
با پاهای سست اما ارادهای که مثل فولاد محکم شده بود، از اتاق زدم بیرون. پلههای مارپیچ و باشکوه عمارت رو یکییکی طی کردم. توی لابیِ اصلی، جونگکوک با کت و شلوارِ مشکیِ گرونقیمتش ایستاده بود و داشت به ساعتِ مچیاش نگاه میکرد. کنارش، یونا با یه پالتوی خزِ سرخابی و لبخندی موریانه بر لب، تکیه داده بود به ستون و با نگاهی تحقیرآمیز پنداری به من نگاه میکرد.
جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش روی لباسهای سادهی من چرخید؛ لباسی که دیشب پارهوپوره نشده بود اما بینظم بود. گوشهی لبش بالا رفت.
- «به نظر میرسه هنوز یادت نرفته چطور باید عصیان کنی، النا. اما امیدوارم تا پایانِ امروز این لکهی لجبازی از چشمهات پاک بشه.»
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی به اون نیش و کنایهش بدم، یونا جلو اومد و با صدای نازک و عشوهگرش گفت:
- «جونگکوک عزیزم، واقعاً لازمه این دخترهی عکاس رو با خودمون ببریم؟ حضورش فقط باعث کلافگیه... تازه، بوی دردسر میده!»
جونگکوک نگاهی به یونا انداخت، دستی به کمرش کشید و خیلی سرد جواب داد:
- «دیدنِ رام شدنِ یه پرندهی وحشی، تفریحِ خوبیه یونا. سوار ماشین بشین.»
هوای سرد و گزندهی سئول به محض خروج از عمارت به صورتم خورد. سوار ماشینِ شاسیبلند و ضدگلولهی جونگکوک شدیم. یونا کنار جونگکوک توی صندلیِ جلو نشسته بود و مدام با خندههای بیموردش سعی میکرد توجهش رو جلب کنه، اما جونگکوک فقط با نگاهی خیره به روبرو، فرمون رو هدایت میکرد. منم توی صندلیِ عقب، چسبیده به شیشه، چشم دوخته بودم به خیابونهای مهآلودِ شهر و نقشهای برای اولین فرصتِ فرار توی سرم میچیدم.
بعد از نیم ساعت، ماشین توی محوطهی یک عمارتِ فوقالعاده مجلل و مرموز در حاشیهی شهر متوقف شد؛ جایی که پر از خودروهای لوکس و محافظانی با کت و شلوارِ مشکی و عینک دودی بود. اینجا عمارتِ «شین»، یکی از قدیمیترین و خطرناکترین دلالهای اسلحهی سئول بود. یک جلسهی مهم مافیایی.
جونگکوک پیاده شد و درِ ماشین رو برای یونا باز کرد. بعد خودش اومد سمت صندلیِ عقب، در رو باز کرد و دستش رو آورد جلو تا مچ دستم رو بگیره.
- «پیاده شو، عکاسِ کوچولو...» صداش توی گوشم زمزمه شد، طوری که یونا نشنوه. «امشب قراره ببینی دنیایی که تو با دوربینت ثبت میکردی، چقدر کثیفتر و بیرحمتر از اونیه که فکر میکنی. اگر از کنارم تکون بخوری، زنده میمونی... اگر نه، خودم ت تیکهتیکه میکنم.»
دستش رو پس زدم و خودم با قدمهای محکم از ماشین پیاده شدم. سرما رو توی استخونهام حس میکردم، اما توی چشمهام هیچ اثری از ترس نبود؛ فقط شعلهای از خشم و انتقام میسوخت.
وارد سالنِ بزرگ و پر از دودِ سیگار و بوتههای عود شدیم. همهی مردهای کتشلواری و قدرتمندِ مافیا با ورودِ جونگکوک سکوت کردند و نگاهها همه روی ما، و به خصوص روی من که لباسِ سادهای تنم بود، میخکوب شد.
---
نیم ساعت بعد، درِ اتاق با صدای خشنی باز شد و یکی از محافظان با چهرهای بیتفاوت سرش رو پایین انداخت.
- «آقای جئون منتظرتونه. پایین تشریف بیارید.»
با پاهای سست اما ارادهای که مثل فولاد محکم شده بود، از اتاق زدم بیرون. پلههای مارپیچ و باشکوه عمارت رو یکییکی طی کردم. توی لابیِ اصلی، جونگکوک با کت و شلوارِ مشکیِ گرونقیمتش ایستاده بود و داشت به ساعتِ مچیاش نگاه میکرد. کنارش، یونا با یه پالتوی خزِ سرخابی و لبخندی موریانه بر لب، تکیه داده بود به ستون و با نگاهی تحقیرآمیز پنداری به من نگاه میکرد.
جونگکوک سرش رو بلند کرد. نگاهش روی لباسهای سادهی من چرخید؛ لباسی که دیشب پارهوپوره نشده بود اما بینظم بود. گوشهی لبش بالا رفت.
- «به نظر میرسه هنوز یادت نرفته چطور باید عصیان کنی، النا. اما امیدوارم تا پایانِ امروز این لکهی لجبازی از چشمهات پاک بشه.»
قبل از اینکه فرصت کنم جوابی به اون نیش و کنایهش بدم، یونا جلو اومد و با صدای نازک و عشوهگرش گفت:
- «جونگکوک عزیزم، واقعاً لازمه این دخترهی عکاس رو با خودمون ببریم؟ حضورش فقط باعث کلافگیه... تازه، بوی دردسر میده!»
جونگکوک نگاهی به یونا انداخت، دستی به کمرش کشید و خیلی سرد جواب داد:
- «دیدنِ رام شدنِ یه پرندهی وحشی، تفریحِ خوبیه یونا. سوار ماشین بشین.»
هوای سرد و گزندهی سئول به محض خروج از عمارت به صورتم خورد. سوار ماشینِ شاسیبلند و ضدگلولهی جونگکوک شدیم. یونا کنار جونگکوک توی صندلیِ جلو نشسته بود و مدام با خندههای بیموردش سعی میکرد توجهش رو جلب کنه، اما جونگکوک فقط با نگاهی خیره به روبرو، فرمون رو هدایت میکرد. منم توی صندلیِ عقب، چسبیده به شیشه، چشم دوخته بودم به خیابونهای مهآلودِ شهر و نقشهای برای اولین فرصتِ فرار توی سرم میچیدم.
بعد از نیم ساعت، ماشین توی محوطهی یک عمارتِ فوقالعاده مجلل و مرموز در حاشیهی شهر متوقف شد؛ جایی که پر از خودروهای لوکس و محافظانی با کت و شلوارِ مشکی و عینک دودی بود. اینجا عمارتِ «شین»، یکی از قدیمیترین و خطرناکترین دلالهای اسلحهی سئول بود. یک جلسهی مهم مافیایی.
جونگکوک پیاده شد و درِ ماشین رو برای یونا باز کرد. بعد خودش اومد سمت صندلیِ عقب، در رو باز کرد و دستش رو آورد جلو تا مچ دستم رو بگیره.
- «پیاده شو، عکاسِ کوچولو...» صداش توی گوشم زمزمه شد، طوری که یونا نشنوه. «امشب قراره ببینی دنیایی که تو با دوربینت ثبت میکردی، چقدر کثیفتر و بیرحمتر از اونیه که فکر میکنی. اگر از کنارم تکون بخوری، زنده میمونی... اگر نه، خودم ت تیکهتیکه میکنم.»
دستش رو پس زدم و خودم با قدمهای محکم از ماشین پیاده شدم. سرما رو توی استخونهام حس میکردم، اما توی چشمهام هیچ اثری از ترس نبود؛ فقط شعلهای از خشم و انتقام میسوخت.
وارد سالنِ بزرگ و پر از دودِ سیگار و بوتههای عود شدیم. همهی مردهای کتشلواری و قدرتمندِ مافیا با ورودِ جونگکوک سکوت کردند و نگاهها همه روی ما، و به خصوص روی من که لباسِ سادهای تنم بود، میخکوب شد.
---
- ۲۳۴
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط