007-پنهان در مه - پارت ۶۱

....
007-پنهان در مه - پارت ۶۱
....

دامیان در رویایی مه‌آلود غرق بود؛ جایی که زمان معنایی نداشت. دختری با چشمانی که در میانِ مِه می‌درخشید، آرام به او نزدیک شد و در آغوشش گرفت. گرمایِ حضورش، سنگینیِ باری که دامیان مدت‌ها بر دوش می‌کشید را ذوب می‌کرد. دختر با صدایی که مثلِ نجوا بود، لرزان گفت: «اشکالی نداره... این تقصیرِ تو نیست. لطفاً خودت رو سرزنش نکن.»

دامیان در رویایش گیج بود، اما گویی زنجیرهایِ غرورش باز شده باشند، دستانش بی‌اختیار حرکت کردند تا دختر را نگه دارند. زبانش، بی آنکه اراده‌ای بر آن داشته باشد، به سخن درآمد: «ولی من... اگه زودتر می‌فهمیدم...»

دختر اجازه نداد کلامش کامل شود. با ملایمت، سرِ دامیان را نوازش کرد و گفت: «اشکالی نداره. من تو رو مقصر نمی‌دونم، پس آروم باش.» او لبخندِ کوتاهی زد و ادامه داد: «قبلاً بچه‌تر از اون بودم که درک کنم، اما حالا می‌فهمم. تو پسرِ نخست‌وزیرِ سابق نیستی؛ تو "خودت" هستی... نه صرفا کسی که وابسته به دیگرانه.»

دامیانِ در رویا، دستپاچه بود: «ولی...»
دختر موهای صورتی‌اش را کنار زد. صورتش در مِه تار بود، اما چشمانِ زمردینش با برقی از مهربانی به او زل زد و گفت: «پس لطفاً نگو تو هم مقصری!»

با محو شدنِ لبخندِ دختر، تصویر در هم شکست. دامیان ناگهان از خواب پرید. چشمانش را گشود، اما آیا واقعاً بیدار شده بود؟ صحنه‌ای که پیش رویش بود، از هر رویایی زیباتر به نظر می‌رسید. آنیا که در نورِ نقره‌ایِ ماه، در کنارش به خواب رفته بود، حالا روبه رویش ایستاده بود.

دامیان چشمانش را مالید تا مطمئن شود خواب نمی‌بیند، اما تصویر واقعی بود. او با صدایی که تنها از حنجره‌اش خارج شد، زیر لب زمزمه کرد: «باورم نمی‌شه... خوابم برده بود.»

***

تقریباً یک هفته از جشنواره گذشته بود. در این مدت، هر بار که آنیا و دامیان به هم برمی‌خوردند، گویی هوا سنگین می‌شد و هر دو به طرزِ خنده‌داری دستپاچه می‌شدند. آنیا از این وضعیت کلافه بود. او نمی‌دانست دامیان دقیقاً چه چیزی را فهمیده و هرچقدر هم که در ذهنِ دامیان جست‌وجو می‌کرد، فقط با دیواری از افکارِ آشفته و درهم‌تنیده مواجه می‌شد.

یک روز در کلاس، بکی که متوجه‌یِ نگاه‌هایِ غایب و پریشانِ آنیا شده بود، با تردید پرسید: «آلما‌چان، این روزها مشکلی داری؟»
آنیا به خودش آمد، دستپاچه شد و با لکنت گفت: «ن...نه! حالم خوبه بکی!»

بکی اصرار نکرد، اما زیرِ لب با ناراحتی گفت: «اگر این‌طوری می گی... باشه.»
آنیا به بکی خیره شد. در دلش گذشت: «بکی از من ناراحته؟ چرا؟»
در همان لحظه، ذهنِ بکی که به کتابِ درسی‌اش خیره بود، مثلِ یک کتابِ باز پیش روی آنیا قرار گرفت: «آلما‌چان از اون روز یک‌جورهایی تغییر کرده. شاید... شاید دامیان یا برادرش چیزی به اون گفتن؟ اما اون روز که اونا کنار هم دراز کشیده بودند، اتفاقِ خاصی نیفتاد... یعنی کارِ برادرش بوده؟»

چشمانِ آنیا از تعجب گرد شد. در ذهنش فریاد زد: «بکی و ناتسو... اونا اون روز اونجا بودند؟ پس چرا ناتسو چیزی به من نگفت؟»
او نفسی تازه کرد و سعی کرد بر خودش مسلط شود. با تردید گفت: «بکی...»
بکی سرش را بالا آورد: «هوم؟»
آنیا که نمی‌دانست چطور بدون لو دادنِ قدرتِ ذهنی‌اش بپرسد، با لکنت گفت: «خ...خب تو اون روز...»
بکی با کنجکاوی پرسید: «اون روز چی؟»
آنیا سرش را پایین انداخت. سنگینیِ نگاهِ بکی را حس می‌کرد: «هیچی... ولش کن.»

بکی با نگرانی نگاهش کرد: «آلما‌چان...»
آن روز مدرسه برای آنیا مثلِ راه رفتن رویِ لبه‌یِ تیغ بود. خستگیِ ذهنی‌اش به اوج رسیده بود. بلافاصله بعد از کلاس، بدونِ اینکه منتظرِ بماند، به سمتِ خروجی حرکت کرد تا در هوایِ آزاد، کمی به ذهنش نظم بدهد.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۱۷)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

007-آلما ویسکی - پارت ۵۹

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

ادامهانیا میاد بیوفته.........لوکاس می گیرت.شدامیان از عصبان...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۹**(روز بعد - کلاس درس 🏫)بکی با یک دفت...

بعد از امتحان هند اسامی رو گفت که کی یا نفر اول هستند کلویی:...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط