کت دامن هیسو ✨✨ تصویر بالاااا
کت دامن هیسو ✨✨ تصویر بالاااا
پارت چهارم ✨🐣
مارچ ماه بود و هوای بهاری آرام آرام سرمای زمستان را از شهر می ربود. هیسو، با حیله گری شیرین و اصرارهایی که هیچ کس نمی توانست در مقابلش مقاومت کند، همه را برای یک مهمانی غافلگیرانه متقاعد کرده بود. موضوع: جشن تولد هیونجین.
هیسو با هیجان در اتاقش ایستاده بود. روی مانکنی، لباسی به رنگ زرد آفتابی آویزان بود: یک کت دامن کوتاه از پارچه ابریشمی نازک، با آستین های مجلّه و یقه ای تیز. طراحی آن ساده اما بسیار شیک بود. او با دقت دستکش های سفید و کفش های پاشنه بلند هماهنگ را کنار آن چید. تم پارتی، "گل بابونه" بود، همان گلی که هیونجین همیشه می گفت نشاط و نور را به زندگی می آورد.
فلیکس، با موهای بلوندی که مرتب تر از همیشه بود، با هیجان و استرس در حال ریزه کاری بود. "اوه خدای من، مطمئنی نمی فهمه؟"
هیسو با چشمانی برق زن گفت: "مطمئنم! او فکر می کنه امشب فقط یک شام خانوادگی ساده است."
در گوشه ای دیگر، هانول با دکتر کیم (پدر سونگمین و هیونجین) در حال گفتگوی آرام بودند. دکتر کیم با لبخندی پدرانه به هیسو نگاه کرد. "تو واقعاً این خانه را دگرگون کرده ای، عزیزم."
هانول با غروری آرام سر تکان داد. "بله، او همین کار را کرد."
عصر شد. مهمانان که از بستگان نزدیک دکتر کیم و دوستان صمیمی خانواده بودند، یکی پس از دیگری رسیدند. سالن بزرگ عمارت با نورهای گرم و گلدان های پر از گل بابونه تزئین شده بود. فضایی شاد و صمیمی برقرار بود.
درست زمانی که هیونجین با تصور یک شام معمولی، با یک لباس کژوال راحت وارد سالن شد، ناگهان —
"سورپرایز!!!"
همه فریاد زدند. چراغ ها کاملاً روشن شدند و موسیقی شاد به گوش رسید. هیونجین یک لحظه مبهوت ماند، سپس چشمانش به فلیکس افتاد که با صورتین قرمز و لبخندی گسترده به سویش می آمد. او همه چیز را فهمید
و سپس نوبت هیسو بود. او از پله ها پایین آمد. لباس زرد رنگش در زیر نور چلچراغ ها می درخشید و با موهای سفید و سیاهش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. او واقعاً شبیه به یک گل بابونه متحرک بود. همه با تحسین نگاهش می کردند.سونگمین در کنار بار ایستاده بود، با یک لیوان آب گازدار در دست. وقتی هیسو را دید، دستش سفت شد و لیوان از دستش بیفتد. چهره اش که همیشه جدی بود، برای یک لحظه کاملاً از تعجب و چیزی شبیه نگرانی تغییر کرد. لباس کوتاه بود. خیلی کوتاه. و هوا هنوز کاملاً گرم نبود. تمام غرور پزشکی او فریاد می زد که این ایده خوبی نیست. اما وقتی نگاه هیسو را دید—پر از شادی، اعتماد به نفس و غرور کودکانه—همه حرف هایش در گلویش خشکید.لیوان را گرفت و نوشیدنی اش را سر کشید، و نگاهش را به سوی پنجره برگرداند. اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد که هر از گاهی به سوی او نگاه نکند تا مطمئن شود سرما نخورده.
هیونجین فلیکس را در آغوش گرفت و در گوشش پچپچ کرد: "ممنونم. این بهترین هدیه است."
فلیکس خندید: "این ایده هیسو بود!"
هیسو نزدیک پدرش رفت و دستش را گرفت. هانول به آرامی موهایش را نوازش کرد. "خوش به حالت، بابا. خوشحالم."
دکتر کیم با دو پسرش ایستاده بود. او به سونگمین که هنوز هم کمی عصبی به نظر می رسید، زد و گفت: "آرام باش، پسر. بذاش یه شب خوش بگذرونه."
هیونجین به برادرش زد و گفت: "نگران نباش، داک. من حواسم بهش هست."
سونگمین فقط غر زد: "باید حواس تو به خودت باشه."
پارت چهارم ✨🐣
مارچ ماه بود و هوای بهاری آرام آرام سرمای زمستان را از شهر می ربود. هیسو، با حیله گری شیرین و اصرارهایی که هیچ کس نمی توانست در مقابلش مقاومت کند، همه را برای یک مهمانی غافلگیرانه متقاعد کرده بود. موضوع: جشن تولد هیونجین.
هیسو با هیجان در اتاقش ایستاده بود. روی مانکنی، لباسی به رنگ زرد آفتابی آویزان بود: یک کت دامن کوتاه از پارچه ابریشمی نازک، با آستین های مجلّه و یقه ای تیز. طراحی آن ساده اما بسیار شیک بود. او با دقت دستکش های سفید و کفش های پاشنه بلند هماهنگ را کنار آن چید. تم پارتی، "گل بابونه" بود، همان گلی که هیونجین همیشه می گفت نشاط و نور را به زندگی می آورد.
فلیکس، با موهای بلوندی که مرتب تر از همیشه بود، با هیجان و استرس در حال ریزه کاری بود. "اوه خدای من، مطمئنی نمی فهمه؟"
هیسو با چشمانی برق زن گفت: "مطمئنم! او فکر می کنه امشب فقط یک شام خانوادگی ساده است."
در گوشه ای دیگر، هانول با دکتر کیم (پدر سونگمین و هیونجین) در حال گفتگوی آرام بودند. دکتر کیم با لبخندی پدرانه به هیسو نگاه کرد. "تو واقعاً این خانه را دگرگون کرده ای، عزیزم."
هانول با غروری آرام سر تکان داد. "بله، او همین کار را کرد."
عصر شد. مهمانان که از بستگان نزدیک دکتر کیم و دوستان صمیمی خانواده بودند، یکی پس از دیگری رسیدند. سالن بزرگ عمارت با نورهای گرم و گلدان های پر از گل بابونه تزئین شده بود. فضایی شاد و صمیمی برقرار بود.
درست زمانی که هیونجین با تصور یک شام معمولی، با یک لباس کژوال راحت وارد سالن شد، ناگهان —
"سورپرایز!!!"
همه فریاد زدند. چراغ ها کاملاً روشن شدند و موسیقی شاد به گوش رسید. هیونجین یک لحظه مبهوت ماند، سپس چشمانش به فلیکس افتاد که با صورتین قرمز و لبخندی گسترده به سویش می آمد. او همه چیز را فهمید
و سپس نوبت هیسو بود. او از پله ها پایین آمد. لباس زرد رنگش در زیر نور چلچراغ ها می درخشید و با موهای سفید و سیاهش تضاد زیبایی ایجاد کرده بود. او واقعاً شبیه به یک گل بابونه متحرک بود. همه با تحسین نگاهش می کردند.سونگمین در کنار بار ایستاده بود، با یک لیوان آب گازدار در دست. وقتی هیسو را دید، دستش سفت شد و لیوان از دستش بیفتد. چهره اش که همیشه جدی بود، برای یک لحظه کاملاً از تعجب و چیزی شبیه نگرانی تغییر کرد. لباس کوتاه بود. خیلی کوتاه. و هوا هنوز کاملاً گرم نبود. تمام غرور پزشکی او فریاد می زد که این ایده خوبی نیست. اما وقتی نگاه هیسو را دید—پر از شادی، اعتماد به نفس و غرور کودکانه—همه حرف هایش در گلویش خشکید.لیوان را گرفت و نوشیدنی اش را سر کشید، و نگاهش را به سوی پنجره برگرداند. اما نمی توانست جلوی خودش را بگیرد که هر از گاهی به سوی او نگاه نکند تا مطمئن شود سرما نخورده.
هیونجین فلیکس را در آغوش گرفت و در گوشش پچپچ کرد: "ممنونم. این بهترین هدیه است."
فلیکس خندید: "این ایده هیسو بود!"
هیسو نزدیک پدرش رفت و دستش را گرفت. هانول به آرامی موهایش را نوازش کرد. "خوش به حالت، بابا. خوشحالم."
دکتر کیم با دو پسرش ایستاده بود. او به سونگمین که هنوز هم کمی عصبی به نظر می رسید، زد و گفت: "آرام باش، پسر. بذاش یه شب خوش بگذرونه."
هیونجین به برادرش زد و گفت: "نگران نباش، داک. من حواسم بهش هست."
سونگمین فقط غر زد: "باید حواس تو به خودت باشه."
- ۴.۸k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط