fear(oneshot)

#استری_کیدز
#هیونجین


صدای رعد و برقی که از پشت پنجره های شیشه ای به گوش میرسید باعث وحشناک تر شدن موقعیت میشد، خودش هم نمی دانست، الان به دلیل ترس از جان داشت به حرف های روانی کنارش گوش میداد، یا واقعا درک می کرد!؟ خب اون پسر که در ظاهر واقعا زیبا بنظر میامد؛ سه تا از پرستار هاش رو کشته و جنازهٔ اون هارو تبدیل به خاکستر کرده بود. حرف های پسر وهمناک، جالب و دردناک بود، زخم های که احساس کرده بود، چیز هایی که اطرافیان به او تحمیل کرده بودند، قلب دختر رو مچاله میکرد!
_می دونی، من وقتی که بچه بودم، عاشق بارون بودم. خیسی کف زمین، صدای شلپ و شلوپ آب زیر چکمه هام، اما هرچی بزرگ تر شدم، علاقه ام بهش کمتر و کمتر میشد و الان.. از باریدن بارون متنفرم! همیشه تنها بودم، زیر بارون تنهایی قدم زدم، تنهایی غذا خوردم، تنهایی بیرون رفتم، من تنهایی بزرگ شدم؛ بچه که بودم، وقتایی که ناراحت میشدم توی اتاقم کز میکردم و منتظر می موندم یک نفر بیاد و از من بپرسه"هیونی.. چرا ناراحتی؟! " ساعت ها منتظر می موندم. اما هیچوقت، حتی یک بار کسی در رو باز نکرد، کسی بغلم نکرد تا آرومم کنه. دردناکه مگه نه؟!
پوزخند تلخی زد و چشمان براقش را به چشم های لرزان دختر دوخت
_هیچکس من رو جدی نمیگرفت، همه بخاطر علایقی که داشتم مسخره ام میکردن، تا اینکه یک روز اون پسر رو کتک زدم، برای اولین بار پسر ساکت کنار پنجره از خودش دفاع کرد! با تمام وجود مشت هام رو توی صورتش کوبیدم، از اون روز به بعد همه شروع کردن به احترام گذاشتن، به حد و مرز قائل شدن. و اون موقع بود که متوجه شدم ترس باعث میشه از من حساب ببرن! با این قانون رشد کردم "تو ترس رو کنترل میکنی و ترس از تو بقیه رو".. هرکس که اذیتم میکرد میزدم.. میزذم تا بفهمه دیگه من اون موش کنار رینگ نیستم که گربه بیاد و یک لقمهٔ چپش کنه.. من حتی کاری کردم که مادرم از من بترسه... چون همیشه فکر میکرد من عجیبم و همه از من بهترن، فکر میکرد من بی استعدادم.. باورت میشه؟
قهقهه ای ترسناک سر داد و حرفش رو از سر گرفت
_من سه تا پرستار داشتم.. اون ها با من مثل یک تیکه آشغال رفتار میکردن.. فکر میکردن که من یک پسر نوجوون بدرد نخورم که با دیدن بدن مضحکشون نیاز به خالی کردن خودش داره، اما اشتباه میکردن، اون ها فقط زن های خپلی بودن که به داشتن س. ینه های بزرگ افتخار میکردن، من هم تک تکشون رو آتش زدم تا بفهمن بدن فقط یک جسم فیزیکی ست و قرار نیست تا ابد داشته باشنش.
نفس عمیقی کشید و اجزای صورت دختر رو از بر کرد
_تو می تونی از من نترسی.. تنها کسی هستی که بهم گوش میده
با شنیدن صدای آژیر ماشین های پلیس زمزمه کرد
_میدونستم که اینکار رو میکنی عزیزم.. نگران نباش.. برای جبران گوش شنوا بودنت. بدنت رو نمی سوزونم!
دیدگاه ها (۱)

( Blue Side )

(پارت ۷ - پارت پایانی رمان دخترخوانده)بعد از اون حرفِ سردِ م...

۳ پارتی

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p82سینی از دستش رها شد.نینا بدون فکر خود...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

پارت ۲۸

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دمPART 5پسری که دنبال او...

🌙 THE GIRL IN HIS DREAMSدختری در خواب‌های او | فیکشن ۶ پارتی...

گمشده در روشنایی. P 4

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط