{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

-تو خودت باید کاری کنی که آرتین جذبت شه تو نمیتونی من چه

-تو خودت باید کاری کنی که آرتین جذبت شه تو نمیتونی من چه تقصیری دارم...نه من نیسم
-لطفاااا...من بدونه اون نمیتونم...
شاید سرگرم میشدم هاع؟...باید فکر میکردم چون این کمکه من شاید رعنا جونو عصبانی میکرد آرتینو عصبی میکرد و کله خانواده ی عاشوری بهم میریختن باید فکر میکردممم...
-باید فکر کنم...
رفتم نشستم رو مبل ...ساعته ۷:۳۰‌بود
یهو دره خونه زنگ خورد ...رزا خواست پاشه که من پاشدم ...و رفتم درو باز کردم یهو ماهانو دیدم سرش تو گوشیش بودو اصن متوجه من نبود
یهو دستمو جلو صورتش تکون دادمو گفتم
-هوی خوشتیپ بیا تو....
-عه مهتاب تویی
-نه عمه ی خدابامرز زنداییته
فکر نمیکردم رزا بخواد ازم خواهش و التماس کنع...
-باشه هرچه قدر وقت میخوای فکر کن ولی توروخدا کمکم کن...لطفا
-فکر میکنم خبرو بهت میدم ...
شمارشو گرفتم که بهش خبر بدم...بخاطر اینکه مثلا بتونه منو خر کنه باهام مهربون بود...
رفتم رو مبل نشستم که یهو صدای زنگ در به گوشم خورد زود پاشدم رفتم درو باز کردم دیدم ماهاته که سرش..تو گوشه و متوجه اومدنه من نشدههه...دستمو جلوی صورتش تکون دادمو گفتم
-هوی آقای خوشتیپ بیا تو
-عه مهتاب تویی؟
-نه عمه ی خدابیامرز زنداییه زنه آیندته
-زن کجا بود بابا؟‌من بمیرمم زن نمیگیرم مجرد باشو حال کن
-نه توروخدااا بیا زن بگیر
-‌اگه اصراری بخاطره فقط بخاطر تو باشه...
با مشت زدم تو بازوشو گفتم
-خاک تو سرت ..همه پسرا لنگه همن
-عه عه زبرنتو گاز بگیر...
از رفتارو حرکاته صورتش بدجوری خندم گرفته بود
ادامه داد
-دور از شوخی منو داداشم قوله شرف دادیم بهم دیگه که زن نگیریم...
-‌اووووو نمیرین شماهاااا زورتونو بزنید موفق باشید ایشالا میترشینا نوچ نوچ
ماهانم خداوکیلی خوشگلو جذاب بود ...با صدتا رل ولی هیچکدومو جدی نمیگرفت ماهان چشم و ابرو مشکی بود و پوسته سفید که همیشه تیپای خفن میزد با لبای قلوه ای..
یهو ماهان گفت
-این داداشی که من میبینمو تو هوا میزنن
-بیا برو تو دیگه
اومد تو...
اومدم برم بشینم که دوباره صدای زنگ در اومد...
رفتم درو باز کردم که دیدم دوتا چشمای ابی زل زده تو چشمام..
با همون چشمای باز رفتم جلو چشماشو به چشلش نزدیک شدمو زل زدم تو چشماشو گفتم
-ها؟
-برو عقب ببینم
-وای مامانمینا
...
اومد تو و یهو کیفه منو که بالا بود آورد بالا گفت
-این ماله کدوم فضولیه که به بهونه ی کیف برداشتن اومد فضولی ..بیا کیفتو ببر
انقدر هول بودم نیاوردمش ....خاک تو سرم....دستم رو شد..
با عصبانیت کیفمو گرفتم..
ارتین انگار نه انگار که چن دقیقه پیش خون خونشو میخوردا
رزا نبود فک کنم تو اتاق بود ...ارتینم کدوم گوری رفت نمیدونم...
ماهانم با رعنا جون رفته بودن پایین
یهو دیدم جیغ رزا بلند شد
-بروووو..تو که با یه دختر خونه نشین شدی..دیگههه حرفا پشته سره تن بعد میخوای کاری کنی که برات حرف در نیارن واقعا...واقعا... فک کردی نمیدونم بااون مهتابه...چه کارایی که نکردید..
زود رفتم تو اتاق تا دره اتاقو باز کردم ..آرتین یه سیلی اب دار تو صورته رزا خوابوند و با عصبانیت گفت
-خفه شووووو خفه شو رزا همه که مثه تو ...هرچی هیچی بهت نمیگم برو گمشو چی فکر کردی درباره ی من چی فکر کردی درباره ی مهتاب..واقعا برات متاسفم...
درو کوبید و رفت وارد اتاق شدم که دیدم رزا دستاشو گذاشته بود روی چشماش سرشو آورد بالا..واقعا بیشتر از این باید به این دختر میگفت
با تاسف گفتم
-‌تو مشکل داری..منه احمقو باش که میخواستم کمکت کنم..
رفتم بیرون که یهو یکی منو محکم به سمته در میکشوند..
به صورته طرف نگاه کردم که فهمیدم آرتینه با هول گفتم
-ارتین منو ول کن دستم کنده شد ...ولم کن چی میخوای ازم ولم کنننن دستم..آ..آرتینننن دستم
بد دستمو فشار میداد...داشت عقده رزاروسره من خالی میکرد...دختره ی ایکبیری
منو زود رسوند به طبقه بالا و پرتم کرد تو خونه
با عصبانیت گفت
-از رزا دوری میکنی فهمیدی یا نه؟....
-به توچه
یکی محکم خوابوند تو صورتمو گفت
-به منچه؟پای ابروی من وسطه چی میگی هان چی میگی؟...
داشتم از ترس خودمو خیس میکردم دستم روی لپم بود که یهو بغض توی گلوم فشار میداد نباید جلوی آرتین گریع میکردم آخر قطره اشکی از چشمم چکید و از دسته آرتین فرار کردمو اومدم بیرونو محکم درو کوبیدم بیرون ...زبونم بند اومده بود..این دفعه سیلیاش با سیلیای دفعه قبل فرق میکرد..
انگار داشت یه چیزو مخفی میکرد ولی احساس میکردم اونی که گفت آبررم میره دروغ بوده و دوس نداشته من با رزا حرف بزنم به فرضم که منظورش این باشه ....ولی آخه چرا؟
دیگه خسته شده بودم که سرم داد بکشه و بام لج کنه ...اون مهتابی که عاشقه لج کردن بود الان در برابر مقاوتای این آقا کم آورد...
باید حالیش میکردم دیگه نمیتونه راهت منو برگردونه ..اونم بخاطر چییییی؟بخاطر مادرش که هی میگفت مهتاب مث دخترمه و امانته و....
دیدگاه ها (۱۵)

خودم درست کردم بنظرم خیلی قشنگ شدن💖💖نمیدونم چرا ولی یهو فاز ...

رمان آرام باشپارت ۱۰ ‌باهم رفتیم پایین کامیار منو گذاشت رو ک...

پارت۲

The unwanted Roommate _________________________ویو پارک یوری...

«یونگی ویو»داشتم تو گوشی می‌چرخیدم که یکی بهم آدرس جایی که آ...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p12زنگ آخر خورد.و...

وقتی درسش بد بودو ..

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط