#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 26
{اینبار...دستم رو رها نکن}
صدای دختر در راهرو پیچید
تمام بدنم یخ زد
نه فقط به خاطر صدایش
به خاطر حسی که بعد از شنیدنش درونم به وجود آمد
حس آشنایی
حس دلتنگی
حس اینکه...
من این صدا را فقط در کابوس هایم نشنیده بودم
من واقعا می شناختمش
یک قدم به سمت انتها ی راهرو برداشتم
جونگکوک فورا مچ دستم را گرفت
{نرو}
به دستش نگاه کردم اون لحظه هیچ چیزی مهم نبود برام فقط میخواستم آن دختر کیست
{ولم کن}
{اتیلدا-}
{گفتم ولم کن}
این بار دستم را رها کرد
به انتهای راهرو نگاه کردم
{پنج ساله همه بهم میگن نباید}
مکث کردم
] نباید یادم بیاد}
به جونگکوک نگاه کردم
{نباید سوال بپرسم}
بعد به تاریکی روبه رویم خیره شدم
{ولی اینبار می خوام بدونم}
و به سمت صدا راه افتادم
هر قدمی که برمیداشتم...
چراغ پشت سرم خاموش میشد
یکی
، یکی پس دیگری
تاریکی آرام آرام پشت سرم جلو می آمد میدویدم انگار بدنم روحم میخواست از تاریکی فرار کنند و بتواند به آن دختر برسد
هیچ چیز انقدر مرا به خودش نمیکشید تا به روم سمتش ولی الان برای پیدا کردن حقیقت باید بفهمم آن دختر کیست!
{اتیلدا...}
صدای دختر دوباره آمد
این بار نزدیکتر داد زدم
{کجایی؟}
ایستادم، صدایی نیامد
{تو کجایی؟}
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای خنده ی آرامی آمد
نه خنده ای شاد
بیشتر شبیه گریه بود
{همیشه همینقدر دیر پیدام میکنی}
قلبم فرو ریخت
این جمله...
چرا برایم آشنا بود؟
{من تو رو میشناسم؟}
جوابی نیامد
به انتهای راهرو رسیدم
درِ اتاقی نیمه باز بود
همان اتاقی که چراغش روشن شده بود
دستم را روی دستگیره گذاشتم
پشت سرم صدای جونگکوک آمد:
{اتیلدا، صبر کن}
برنگشتم
{تو از این دختر میترسی؟}
سکوت
{جونگکوک}
چند لحظه بعد گفت:
{اره...}
دستم روی دستگیره ثابت ماند
{چرا؟}
{چون اون چیزی میدونه که تو هنوز نباید بدونی اتیلدا-}
در را باز کردم
اتاق خالی بود
یک میز
دو صندلی
یک پنجره ی شکسته
و روی زمین...
یک عروسک
همان عروسک
اما دختر آنجا نبود
{کجاست پس؟}
یونگی وارد اتاق شد و اطراف را نگاه کرد
{اگه پیدا شد به منم خبر بدین، چون من دیگه دارم به این مدرسه مشکوک میشم}
با اخم نگاهش کردم
{الان وقت شوخی نیست}
نگاهش کردم
{الان وقت شوخی نیست}
شانه بالا انداخت
{منم دقیقا به همین دلیل شوخی کردم وگرنه خودم الان از ترس رفتم توی کمد}
با وجود شرایط، خندهی کوتاهی از بینی ام بیرون آمد
جونگکوک با اخم به هر دومان نگاه کرد
{تمومش کنید نمیبیند کجاییدهمش میخواین منو حرص بدید}
یونگی زیر لب گفت:
{چشم، رئیس}
بعد ناگهان ساکت شد
به دیوار سمت چپ خیره شده بود
{صبر کنید}
چند قدم جلو رفت
{اینجا یه چیز عجیبه}
نزدیکش شدم
در نگاه اول...
هیچ چیز نبود
اما وقتی دقیق تر نگاه کردم، خط باریکی روی دیوار دیدم
جونگکوک جلو رفت
{عقب بمون}
دستش را روی دیوار گذاشت
فشار داد
که یکدفعه جونگکوک..
... 🦖⚧
وای ببخشید اصلا کاملا یونگی فراموش کرده بودم شما به بزرگی خودتون ببخشید 🤧
خب تا جایی که میشه حمایت کنید پرنسسا
𝗽𝗮𝗿𝘁 26
{اینبار...دستم رو رها نکن}
صدای دختر در راهرو پیچید
تمام بدنم یخ زد
نه فقط به خاطر صدایش
به خاطر حسی که بعد از شنیدنش درونم به وجود آمد
حس آشنایی
حس دلتنگی
حس اینکه...
من این صدا را فقط در کابوس هایم نشنیده بودم
من واقعا می شناختمش
یک قدم به سمت انتها ی راهرو برداشتم
جونگکوک فورا مچ دستم را گرفت
{نرو}
به دستش نگاه کردم اون لحظه هیچ چیزی مهم نبود برام فقط میخواستم آن دختر کیست
{ولم کن}
{اتیلدا-}
{گفتم ولم کن}
این بار دستم را رها کرد
به انتهای راهرو نگاه کردم
{پنج ساله همه بهم میگن نباید}
مکث کردم
] نباید یادم بیاد}
به جونگکوک نگاه کردم
{نباید سوال بپرسم}
بعد به تاریکی روبه رویم خیره شدم
{ولی اینبار می خوام بدونم}
و به سمت صدا راه افتادم
هر قدمی که برمیداشتم...
چراغ پشت سرم خاموش میشد
یکی
، یکی پس دیگری
تاریکی آرام آرام پشت سرم جلو می آمد میدویدم انگار بدنم روحم میخواست از تاریکی فرار کنند و بتواند به آن دختر برسد
هیچ چیز انقدر مرا به خودش نمیکشید تا به روم سمتش ولی الان برای پیدا کردن حقیقت باید بفهمم آن دختر کیست!
{اتیلدا...}
صدای دختر دوباره آمد
این بار نزدیکتر داد زدم
{کجایی؟}
ایستادم، صدایی نیامد
{تو کجایی؟}
چند ثانیه سکوت شد
بعد صدای خنده ی آرامی آمد
نه خنده ای شاد
بیشتر شبیه گریه بود
{همیشه همینقدر دیر پیدام میکنی}
قلبم فرو ریخت
این جمله...
چرا برایم آشنا بود؟
{من تو رو میشناسم؟}
جوابی نیامد
به انتهای راهرو رسیدم
درِ اتاقی نیمه باز بود
همان اتاقی که چراغش روشن شده بود
دستم را روی دستگیره گذاشتم
پشت سرم صدای جونگکوک آمد:
{اتیلدا، صبر کن}
برنگشتم
{تو از این دختر میترسی؟}
سکوت
{جونگکوک}
چند لحظه بعد گفت:
{اره...}
دستم روی دستگیره ثابت ماند
{چرا؟}
{چون اون چیزی میدونه که تو هنوز نباید بدونی اتیلدا-}
در را باز کردم
اتاق خالی بود
یک میز
دو صندلی
یک پنجره ی شکسته
و روی زمین...
یک عروسک
همان عروسک
اما دختر آنجا نبود
{کجاست پس؟}
یونگی وارد اتاق شد و اطراف را نگاه کرد
{اگه پیدا شد به منم خبر بدین، چون من دیگه دارم به این مدرسه مشکوک میشم}
با اخم نگاهش کردم
{الان وقت شوخی نیست}
نگاهش کردم
{الان وقت شوخی نیست}
شانه بالا انداخت
{منم دقیقا به همین دلیل شوخی کردم وگرنه خودم الان از ترس رفتم توی کمد}
با وجود شرایط، خندهی کوتاهی از بینی ام بیرون آمد
جونگکوک با اخم به هر دومان نگاه کرد
{تمومش کنید نمیبیند کجاییدهمش میخواین منو حرص بدید}
یونگی زیر لب گفت:
{چشم، رئیس}
بعد ناگهان ساکت شد
به دیوار سمت چپ خیره شده بود
{صبر کنید}
چند قدم جلو رفت
{اینجا یه چیز عجیبه}
نزدیکش شدم
در نگاه اول...
هیچ چیز نبود
اما وقتی دقیق تر نگاه کردم، خط باریکی روی دیوار دیدم
جونگکوک جلو رفت
{عقب بمون}
دستش را روی دیوار گذاشت
فشار داد
که یکدفعه جونگکوک..
... 🦖⚧
وای ببخشید اصلا کاملا یونگی فراموش کرده بودم شما به بزرگی خودتون ببخشید 🤧
خب تا جایی که میشه حمایت کنید پرنسسا
- ۷.۶k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط