{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گوساله گفت؛

گوساله گفت؛
پدر بزرگ ! آدمها ما را می کشند
و همه جای ما را می خورند !
اما خرها را نه می کشند
و نه هیچ جایشان را می خورند...!
یعنی واقعا آنها خوردنی نیستند...؟!
چرا اینهمه اختلاف؟
پدر بزرگ گوساله گفت؛
پسرم ، آنها به مزرعه دارها سواری می دهند
پس زنده می مانند!
یادت باشد
راز زنده ماندن در مزرعه این است...!!
دیدگاه ها (۶)

زنبوری موری را دید که به هزار حیله دانه به خانه میکشید و در ...

معلول، توان یابی است که از فضای پاییزی بهار می سازد دو انسا...

کودکی آمد و رفت اوج و سرازیری رسیدفصل مهر و دوستی شد تا که د...

به آغوش من بیابگذار حافظه ی ابدیتپر شود از خاطره ی بوسه‌های ...

ا🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۶«پدر»ات هنوز به درِ سیاه خیره مانده...

چند پارتی درخواستی

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش اول_بدترین دردی که می‌توان...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑦_بخش دوم_ریچل کمی از جا می‌پرد"...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۶: راز بین پدر و پسرشب…تهیونگ جلوی در اتا...

---❖ خاندان روینتا ❖«خونِ ما از پادشاهی‌ها قدیمی‌تر است. جاد...

عشق و نفرتp¹²تهیونگ :هوف از دست تو سوها:خیلی ناراحتی گود بای...

پارت ۲۸ — «دختر خاندان چو»فردای آن روز، قصر از همیشه شلوغ‌تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط