رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل چهل و چهارم: خبری که ملیسا نشنید
همان شب، درحالیکه ملیسا و دوستانش هنوز در شهربازی بودند، اتفاقی تلخ خانوادهاش را به بیمارستان کشاند.
دنیل، یکی از پسرعموهای ملیسا، در مسیر بازگشت از محل کارش تصادف کرده بود. وقتی او را به بیمارستان رساندند، پزشکان بلافاصله به اتاق اورژانس منتقلش کردند.
چند ساعت بعد، بیشتر اعضای خانواده در راهروی بیمارستان جمع شده بودند.
عموها بیقرار قدم میزدند و زنعموها با چشمانی نگران روی صندلیها نشسته بودند. ریو و کنت هم کنار دیوار ایستاده بودند و مدام به در اتاق مراقبتهای ویژه نگاه میکردند.
پزشک سرانجام بیرون آمد.
ـ وضعیتش بحرانیه. فعلاً باید منتظر بمونیم و ببینیم بدنش چطور به درمان پاسخ میده.
مادر دنیل بغضش را فرو خورد و همسرش دست او را گرفت.
ریو دستهایش را مشت کرد.
ـ دنیل همیشه میگفت هیچچیزی نمیتونه شکستش بده...
کنت چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه یکی از پسرعموها اطراف را نگاه کرد.
ـ راستی، سرینا کجاست؟
ریو گوشیاش را بیرون آورد و به پیامهایی که در گروه پسرعموها ردوبدل شده بود، نگاه کرد.
ـ بهش زنگ زدم. جواب نداد.
کنت با نگرانی پرسید:
ـ یعنی هنوز خبر نداره؟
ـ خبر داره. بهش پیام دادم که دنیل تصادف کرده و همه بیمارستانیم.
پسرعموی دیگری گوشیاش را بالا آورد.
ـ من همین الان ازش پیام گرفتم.
همه به طرفش برگشتند.
ـ چی گفته؟
پسرعمو با چهرهای درهم پاسخ داد:
ـ گفته امشب قرار داشته و نمیتونه بیاد. نوشته فردا از دنیل خبر میگیره.
ریو با ناباوری گفت:
ـ قرار داشته؟ الان؟
کنت با عصبانیت دستش را روی پیشانیاش کشید.
ـ وضعیت دنیل بحرانیه و اون حاضر نشده حتی چند دقیقه بیاد بیمارستان؟
یکی از پسرعموها آهسته گفت:
ـ قرارش با همون پسریه که مدتیه دربارهاش حرف میزنه.
برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
اما برخلاف انتظارشان، وقتی موضوع به گوش بزرگترها رسید، واکنشها یکسان نبود.
یکی از عمهها فوراً گفت:
ـ خب، سرینا هنوز جوونه. شاید از شدت نگرانی نمیدونه باید چیکار کنه.
زنعموی دیگری اضافه کرد:
ـ حتماً فردا میاد. نباید اینقدر دربارهاش قضاوت کنیم.
یکی از عموها هم با لحنی آرام گفت:
ـ فعلاً مهم اینه که دنیل خوب بشه. بعداً با سرینا صحبت میکنیم.
ریو به پدرش نگاه کرد.
ـ بابا، ما هم نگران دنیلیم. ولی سرینا حتی نیومده ببینه چه اتفاقی افتاده!
پدرش آهی کشید.
ـ ریو، الان وقت بحث نیست.
و به این ترتیب، موضوع همانجا تمام شد.
بزرگترها همچنان از سرینا دفاع میکردند و امیدوار بودند صبح روز بعد به دیدن دنیل بیاید.
اما ریو و کنت دیگر مثل قبل بهانههای همیشگی را باور نمیکردند.
آنها همیشه دیده بودند که وقتی سرینا چیزی میخواهد، همه برای خوشحال کردنش تلاش میکنند؛ حتی اگر لازم باشد برنامههای خودشان را کنار بگذارند.
حالا که پای یکی از اعضای خانواده در میان بود، سرینا ترجیح داده بود به قرارش برسد.
و بااینحال، هنوز کسی نمیخواست از او دلخور بماند.
***
در همان ساعت، ملیسا هیچ اطلاعی از اتفاقات بیمارستان نداشت.
او همراه ایومی و هانا جلوی یکی از غرفههای جشنواره ایستاده بود و به عروسکهای کوچک داخل ویترین نگاه میکرد.
سوتا و رِن هم مشغول بحث دربارهی آخرین بازی شهربازی بودند و کایزن کنار ملیسا ایستاده بود.
ملیسا عروسک خرگوش سفیدی را که برنده شده بود، در دست گرفت و گفت:
ـ فکر کنم این بهترین خرید امروزم بود.
کایزن نگاهی به عروسک انداخت.
ـ حتی بهتر از بستنی توتفرنگی؟
ملیسا خندید.
ـ نه! اون یه چیز دیگه بود.
کایزن لبخند محوی زد.
گوشی ملیسا در کیفش بود و او متوجه تماس ازدسترفتهی مادرش نشد. مادرش که در بیمارستان بود، نمیخواست با تماسهای مکرر حال دخترش را خراب کند؛ بهخصوص که میدانست ملیسا برای این سفر ذوق داشته است.
ملیسا با دوستانش به سمت غرفهی بعدی رفت.
آن شب، او زیر نور چراغهای جشنواره میخندید و از لحظههایش لذت میبرد؛ بیخبر از اینکه دنیل در بیمارستان با وضعیتی بحرانی بستری است و خانوادهاش در راهرویی سرد، چشمانتظار خبری از او هستند.
و بیخبر از اینکه برای نخستین بار، ریو و کنت داشتند به چیزی فکر میکردند که مدتها نادیده گرفته بودند:
چرا همیشه برای رفتار سرینا دلیل پیدا میکردند، اما وقتی ملیسا از آنها فاصله میگرفت، بهجای پرسیدن دلیلش، او را مقصر میدانستند؟
همان شب، درحالیکه ملیسا و دوستانش هنوز در شهربازی بودند، اتفاقی تلخ خانوادهاش را به بیمارستان کشاند.
دنیل، یکی از پسرعموهای ملیسا، در مسیر بازگشت از محل کارش تصادف کرده بود. وقتی او را به بیمارستان رساندند، پزشکان بلافاصله به اتاق اورژانس منتقلش کردند.
چند ساعت بعد، بیشتر اعضای خانواده در راهروی بیمارستان جمع شده بودند.
عموها بیقرار قدم میزدند و زنعموها با چشمانی نگران روی صندلیها نشسته بودند. ریو و کنت هم کنار دیوار ایستاده بودند و مدام به در اتاق مراقبتهای ویژه نگاه میکردند.
پزشک سرانجام بیرون آمد.
ـ وضعیتش بحرانیه. فعلاً باید منتظر بمونیم و ببینیم بدنش چطور به درمان پاسخ میده.
مادر دنیل بغضش را فرو خورد و همسرش دست او را گرفت.
ریو دستهایش را مشت کرد.
ـ دنیل همیشه میگفت هیچچیزی نمیتونه شکستش بده...
کنت چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت.
چند دقیقه در سکوت گذشت تا اینکه یکی از پسرعموها اطراف را نگاه کرد.
ـ راستی، سرینا کجاست؟
ریو گوشیاش را بیرون آورد و به پیامهایی که در گروه پسرعموها ردوبدل شده بود، نگاه کرد.
ـ بهش زنگ زدم. جواب نداد.
کنت با نگرانی پرسید:
ـ یعنی هنوز خبر نداره؟
ـ خبر داره. بهش پیام دادم که دنیل تصادف کرده و همه بیمارستانیم.
پسرعموی دیگری گوشیاش را بالا آورد.
ـ من همین الان ازش پیام گرفتم.
همه به طرفش برگشتند.
ـ چی گفته؟
پسرعمو با چهرهای درهم پاسخ داد:
ـ گفته امشب قرار داشته و نمیتونه بیاد. نوشته فردا از دنیل خبر میگیره.
ریو با ناباوری گفت:
ـ قرار داشته؟ الان؟
کنت با عصبانیت دستش را روی پیشانیاش کشید.
ـ وضعیت دنیل بحرانیه و اون حاضر نشده حتی چند دقیقه بیاد بیمارستان؟
یکی از پسرعموها آهسته گفت:
ـ قرارش با همون پسریه که مدتیه دربارهاش حرف میزنه.
برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
اما برخلاف انتظارشان، وقتی موضوع به گوش بزرگترها رسید، واکنشها یکسان نبود.
یکی از عمهها فوراً گفت:
ـ خب، سرینا هنوز جوونه. شاید از شدت نگرانی نمیدونه باید چیکار کنه.
زنعموی دیگری اضافه کرد:
ـ حتماً فردا میاد. نباید اینقدر دربارهاش قضاوت کنیم.
یکی از عموها هم با لحنی آرام گفت:
ـ فعلاً مهم اینه که دنیل خوب بشه. بعداً با سرینا صحبت میکنیم.
ریو به پدرش نگاه کرد.
ـ بابا، ما هم نگران دنیلیم. ولی سرینا حتی نیومده ببینه چه اتفاقی افتاده!
پدرش آهی کشید.
ـ ریو، الان وقت بحث نیست.
و به این ترتیب، موضوع همانجا تمام شد.
بزرگترها همچنان از سرینا دفاع میکردند و امیدوار بودند صبح روز بعد به دیدن دنیل بیاید.
اما ریو و کنت دیگر مثل قبل بهانههای همیشگی را باور نمیکردند.
آنها همیشه دیده بودند که وقتی سرینا چیزی میخواهد، همه برای خوشحال کردنش تلاش میکنند؛ حتی اگر لازم باشد برنامههای خودشان را کنار بگذارند.
حالا که پای یکی از اعضای خانواده در میان بود، سرینا ترجیح داده بود به قرارش برسد.
و بااینحال، هنوز کسی نمیخواست از او دلخور بماند.
***
در همان ساعت، ملیسا هیچ اطلاعی از اتفاقات بیمارستان نداشت.
او همراه ایومی و هانا جلوی یکی از غرفههای جشنواره ایستاده بود و به عروسکهای کوچک داخل ویترین نگاه میکرد.
سوتا و رِن هم مشغول بحث دربارهی آخرین بازی شهربازی بودند و کایزن کنار ملیسا ایستاده بود.
ملیسا عروسک خرگوش سفیدی را که برنده شده بود، در دست گرفت و گفت:
ـ فکر کنم این بهترین خرید امروزم بود.
کایزن نگاهی به عروسک انداخت.
ـ حتی بهتر از بستنی توتفرنگی؟
ملیسا خندید.
ـ نه! اون یه چیز دیگه بود.
کایزن لبخند محوی زد.
گوشی ملیسا در کیفش بود و او متوجه تماس ازدسترفتهی مادرش نشد. مادرش که در بیمارستان بود، نمیخواست با تماسهای مکرر حال دخترش را خراب کند؛ بهخصوص که میدانست ملیسا برای این سفر ذوق داشته است.
ملیسا با دوستانش به سمت غرفهی بعدی رفت.
آن شب، او زیر نور چراغهای جشنواره میخندید و از لحظههایش لذت میبرد؛ بیخبر از اینکه دنیل در بیمارستان با وضعیتی بحرانی بستری است و خانوادهاش در راهرویی سرد، چشمانتظار خبری از او هستند.
و بیخبر از اینکه برای نخستین بار، ریو و کنت داشتند به چیزی فکر میکردند که مدتها نادیده گرفته بودند:
چرا همیشه برای رفتار سرینا دلیل پیدا میکردند، اما وقتی ملیسا از آنها فاصله میگرفت، بهجای پرسیدن دلیلش، او را مقصر میدانستند؟
- ۲۱۲
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط