پارت دوم — دنیایی که نمیشناخت
پارت دوم — دنیایی که نمیشناخت
یورا چند لحظه فقط به آدمهایی که روبهرویش ایستاده بودند نگاه کرد.
زن با نگرانی کنارش نشست.
ـ «یورا... منم. مادرت.»
یورا چیزی نگفت.
هرچقدر به صورت زن نگاه میکرد، هیچ خاطرهای پیدا نمیکرد.
ـ «ببخشید... ولی من شما رو نمیشناسم.»
زن با شنیدن این جمله ساکت شد.
پسر جوانی که کنار در ایستاده بود جلو آمد.
ـ «من برادرت هستم.»
یورا نگاهش کرد.
باز هم هیچ.
ـ «متأسفم... واقعاً یادم نمیاد.»
همه تصور میکردند حافظهی یورا به خاطر اتفاقی که برایش افتاده آسیب دیده.
اما خود یورا چیزی را میدانست که هیچکدامشان نمیدانستند.
آخرین چیزی که به یاد داشت، خیابان بود.
ماشین.
صدای ترمز.
و بعد تاریکی.
---
چند ساعت بعد، وقتی حالش کمی بهتر شد، از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
خشکش زد.
کوچهای خاکی بود.
خانهها چوبی بودند و مردم لباسهایی میپوشیدند که یورا حتی در فیلمها هم فقط دیده بود.
کالسکهای با اسب از جلوی خانه رد شد.
یورا با ناباوری برگشت.
ـ «این... کجاست؟»
پدرش آرام جواب داد:
ـ «هانول.»
ـ «هانول؟»
ـ «پادشاهی هانول.»
یورا خیره نگاهش کرد.
هیچچیز منطقی نبود.
نه تلفن.
نه ماشین.
نه برق.
نه حتی چیزی که به دنیای خودش شبیه باشد.
---
چند روز گذشت.
خانوادهاش با او مهربان بودند، اما یورا هنوز هیچکدامشان را واقعاً نمیشناخت.
تا اینکه روز پنجم، برای اولین بار از خانه بیرون رفت.
در بازار، حواسش به اطراف بود که ناگهان به دختری برخورد کرد و سبد میوهی او روی زمین افتاد.
یورا سریع خم شد.
ـ «ببخشید! حواسم نبود.»
دختر لبخند زد.
ـ «اشکالی نداره.»
بعد با دقت به صورت یورا نگاه کرد.
ـ «تو یورایی، نه؟»
یورا مکث کرد.
ـ «آره...»
دختر گفت:
ـ «من سوآم. یادت نمیاد؟»
یورا سرش را آرام تکان داد.
ـ «نه.»
سوآ چند لحظه نگاهش کرد، اما برخلاف بقیه سؤال بیشتری نپرسید.
فقط لبخند زد.
ـ «پس از اول با هم آشنا میشیم.»
یورا برای اولین بار از وقتی وارد این دنیای عجیب شده بود، احساس کرد شاید یک نفر واقعاً بتواند کنارش باشد.
سوآ سبدش را برداشت.
ـ «بیا. کلی چیز هست که باید دربارهی اینجا بدونی.»
یورا همراهش راه افتاد.
بیخبر از اینکه این دختر قرار بود یکی از مهمترین آدمهای زندگی جدیدش شود.
و بیخبر از اینکه خیلی زود، مسیر زندگیاش با خاندان مین گره خواهد خورد.
یورا چند لحظه فقط به آدمهایی که روبهرویش ایستاده بودند نگاه کرد.
زن با نگرانی کنارش نشست.
ـ «یورا... منم. مادرت.»
یورا چیزی نگفت.
هرچقدر به صورت زن نگاه میکرد، هیچ خاطرهای پیدا نمیکرد.
ـ «ببخشید... ولی من شما رو نمیشناسم.»
زن با شنیدن این جمله ساکت شد.
پسر جوانی که کنار در ایستاده بود جلو آمد.
ـ «من برادرت هستم.»
یورا نگاهش کرد.
باز هم هیچ.
ـ «متأسفم... واقعاً یادم نمیاد.»
همه تصور میکردند حافظهی یورا به خاطر اتفاقی که برایش افتاده آسیب دیده.
اما خود یورا چیزی را میدانست که هیچکدامشان نمیدانستند.
آخرین چیزی که به یاد داشت، خیابان بود.
ماشین.
صدای ترمز.
و بعد تاریکی.
---
چند ساعت بعد، وقتی حالش کمی بهتر شد، از تخت پایین آمد و به سمت پنجره رفت.
پرده را کنار زد.
خشکش زد.
کوچهای خاکی بود.
خانهها چوبی بودند و مردم لباسهایی میپوشیدند که یورا حتی در فیلمها هم فقط دیده بود.
کالسکهای با اسب از جلوی خانه رد شد.
یورا با ناباوری برگشت.
ـ «این... کجاست؟»
پدرش آرام جواب داد:
ـ «هانول.»
ـ «هانول؟»
ـ «پادشاهی هانول.»
یورا خیره نگاهش کرد.
هیچچیز منطقی نبود.
نه تلفن.
نه ماشین.
نه برق.
نه حتی چیزی که به دنیای خودش شبیه باشد.
---
چند روز گذشت.
خانوادهاش با او مهربان بودند، اما یورا هنوز هیچکدامشان را واقعاً نمیشناخت.
تا اینکه روز پنجم، برای اولین بار از خانه بیرون رفت.
در بازار، حواسش به اطراف بود که ناگهان به دختری برخورد کرد و سبد میوهی او روی زمین افتاد.
یورا سریع خم شد.
ـ «ببخشید! حواسم نبود.»
دختر لبخند زد.
ـ «اشکالی نداره.»
بعد با دقت به صورت یورا نگاه کرد.
ـ «تو یورایی، نه؟»
یورا مکث کرد.
ـ «آره...»
دختر گفت:
ـ «من سوآم. یادت نمیاد؟»
یورا سرش را آرام تکان داد.
ـ «نه.»
سوآ چند لحظه نگاهش کرد، اما برخلاف بقیه سؤال بیشتری نپرسید.
فقط لبخند زد.
ـ «پس از اول با هم آشنا میشیم.»
یورا برای اولین بار از وقتی وارد این دنیای عجیب شده بود، احساس کرد شاید یک نفر واقعاً بتواند کنارش باشد.
سوآ سبدش را برداشت.
ـ «بیا. کلی چیز هست که باید دربارهی اینجا بدونی.»
یورا همراهش راه افتاد.
بیخبر از اینکه این دختر قرار بود یکی از مهمترین آدمهای زندگی جدیدش شود.
و بیخبر از اینکه خیلی زود، مسیر زندگیاش با خاندان مین گره خواهد خورد.
- ۵۵
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط