فیک جدید خوناشامی کوک(عشق خونی)Part1

از زبون ا/ت
با نامیرا و نالا و یونا می خواستیم چند روز بریم جنگل اونم توی دل جنگل
یه سفر دوستانه بود ولی.
باید بگم تو راه از ترس سفر دوستانه تبدیل به سفر ترس میشد.
مخصوصا من خیلی میترسیدم حتما چون که بعد از اون کتاب های خوناشامی تصور خوناشام میکردم.
توی کتاب هام نوشته خوناشاما واقیعت دارن منم باور میکنم.
از زبون نویسنده
شروع به راه افتادن کردن و شب شد
چادر زدن اتیش هم کردن.
از زبون ا/ت
ا/ت:بچه ها
همه :ها
ا/ت:میدونستید خوناشاما واقیعت دارن
همه:(زدن زیر خنده)
ا/ت:نخندین واقعا راست میگم
یونا:ا/ت هنوز تو ۷ سالگیت گیر کردی.
نامیرا:راست میگه
نالا:ا/ت چرا ازین حرفا میزنی
ا/ت:اصلا من میرم باهاتون فعلا حرف ندارم،میرم تو جنگل دوری بزنم
بچه ها:باشه تو فعلا برو خوناشام پیدا کن(دوباره زدن زیر خنده)
ا/ت:پس باور نمیکنید باشه.
از زبون ا/ت
رفتم توی جنگل دور بزنم اما میترسیدم ولی رفتم، داشتم راه میرفتم که یهو افتادم روی زمین و پام خورد به تیزی یه سنگ بعد خون اومد.
داشتم میرفتم پیش بچه ها که یهو یه مرد اومد جلوم شنل سیاه و
دندونای تیز و چشمای قرمز
ا/ت:ت......ت...ت..و کی...هستی(با ترس و لرز)
کوک:هیف که امروز روزی هست که خوناشام ها نباید غذا بخورن.
ا/ت:چی تو خوناشامی من میدونستم اما دوستام بهم میخندیدن
کوک:حالا به کسی میگی
ا/ت:اره خب به همه ی جهان میگم، منم خوناشام کن
کوک:حالا که به کل جهان میگی منم مجبورم خوناشامت کنم.
ا/ت:تورو خدا خوناشامم کن.
کوک:باشه(بعدش دندونای ظهری شو فرو کرد توی گردن ا/ت
ا/ت:من الان خوناشامم
کوک:اره اما باید با من بیای به جایی که مکان خوناشام هاست.
ا/ت:باشه من میام
کوک:پس بیا بجنب الان دوستات میان
ا/ت:باشه
بعدش رفتیم به یه قلعه ی بزرگ و قشنگ.
کوک:اینجاست
ا/ت:اوه.ه...........ههههههههههههه
کوک:گوش کن ولی چون که پادشاه اینجا یعنی پدرم با انسان ها بده نباید بدونه تو انسانی ، صوتی هم نده من و تو به انوان زن و شوهر میریم باشه
ا/ت:باشه قبوله، بی صبرانه منتظرم.
کوک:پس بریم بالا
از زبون کوک
دختره خیلی خوشگله اذش خوشم میاد اما پدرم یا بقیه ی خوناشاما بفهمن ادمه میکشنش
از زبون ا/ت
رفتیم بالا همه احترام
میذاشتن البته شاهزاده هست دیگه خوناشامه.
ا/ت:راستی اسمت چیه
کوک:جانکوک اسم تو چی
ا/ت:منم اسمم ا/ت هست شوهرم.
کوک:او چه زود به زن و شوهر بودنمون عادت کردی عزیزم.
ا/ت:سعی میکنم تو نقشم فرو برم.
کوک:افرین عزیزم.
رفتیم پیش پادشاه کوک گفت
کوک:پدر من این دختر رو دوست دارم و می خوام باهاش ازدواج کنم.
پادشاه:پسرم خلاصه عشقت رو پیدا کردی،ولی چرا تا به حال ندیده بودمش
کوک:الان چند ماه هست که ما باهم یواشکی قرار میذاریم و عاشق همدیگه هستیم(اما دروغ میگفت)
پادشاه:پس واسه ی این که خلاصه دارم عروس دار میشم فردا یه جشن
عروسی کل این قصرو باید این جواهر بکنید
کوک:ممنونم پدر جان
و من و کوک احترام گذاشتیم
پایان این پارت
دیدگاه ها (۷)

تکپارتی جونگ کوک

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

(دلداده) ✰✰ویو ا/تبعد از اینکه غذا رو خوردیم، تصمیم گرفتیم ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تک پارتی جیهوپوقتی جیهوپ سرما میخورها/ت: الان دو تا سه روزی ...

P24عروس فراری ویو ا/ت با ریندو رفتیم پایین بقیه هم مثل همیشه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط