P12من جزو خاطرات بدت بودم؟
پارت 12
من جزو خاطرات بدت بودم؟
------------------------
(سوا)
من تموم عمرم ارزوی از نزدیک دیدنشو داشتم ...و الان ....نمیدونستم چیو باور کنم...هنوزم فکر میکردم ک یوری داره باهام شوخی میکنه....ولی....تموم کابوسام با حرفاش جور درمیومد...از دست خودم عصبانی بودم....که بدون فکر کردن اون داروی لنتی رو مصرف کردم....ولی شاید هنوز هم فرصتی برای درست کردن زندگیم باشه....
با یوری رفتیم بیمارستان و از توی پرونده ی یونگی شمارشو پیدا کردم ...
من از اونجا که هنوز نمیتونستم ب خاطر شوک یاداوری درست صحبت کنم به یوری گفتم زنگ بزنه.....
بعد از اینکه قطع کرد ب من گفت ک پشت بیمارستانه و میخواد تنها باهات صحبت کنه...
سریع رفتم بیرون و رفتم پشت بیمارستان.... سردرگم دور و برم رو نگاه کردم....دوباره همهچی برام اشنا بود....با اینکه من تاحالا نیومده بودم این قسمت بیمارستان ...
دوباره خاطره هام جلوی چشمم پرواز کردن.....
روزی ک قرار بود دارو رو مصرف کنم...اومدم پشت بیمارستان و گریه کردم....از دست یونگی ...از دست پدر و مادرم ک باعث ایجاد تموم خاطرات بدم شدن ....از دست زندگی ک هیچ خاطره ی خوبی ازش نداشتم....از دست خودم ک اونقدر ضعیف بودم ک جلوی زندگی شکستم...
-سوا
افکارم با صدای لرزونی ک اسممو صدا میکرد قطع شد...دستمو ب درخت کنارم گرفتم ک نیوفتم و برگشتم سمت صدا
دیدم یونگی با چهره ایی ک معلوم بود گریه کرده با کمی فاصله پشت سرم ایستاده ..
-حالت خوبه؟
اروم سرمو تکون دادم
سرشو انداخت پایین و اومد کنارم ایستاد...
بهش نگاه کردم ...
+من متاسفم....
چیزی نگفت
سرمو پایین انداختم ...
+من...واقعا ناراحت بودم...چون دوست داشتم و باور داشتم ک تو هم همین حسو به من داری ....و وقتی اون این حرفا رو ب من گفت واقعا ....
هنوزم چیزی نمیگفت
+چرا چیزی نمیگی؟....من هنوز خاطراتمونو ب یاد نیاوردم ولی ی سری چیزا رو یادم اومد ...شاید اگ بخوای ....اگ هنوزم دوسم داشته باشی بتونم ب یادت بیارم
-چی؟
بهش نگاه کوتاهی کردم و سرمو انداختم پایین
-اگ هنوززم دوست داشته باشم؟
لبمو گاز گرفتم...نمیدونستم میخواد چی بگه...ولی احساسی ک توی رویام از لبخندش داشتم بهم نشون میداد من چقد دوسش داشتم و ....این حس برام نا اشنا بود و گرم و دلپذیر ...دوس داشتم دوباره امتحانش کنم...حتی شده برای یه بار ...حتی اگ ب یادش نیارم...
-تو نمیدونی وقتی غیبت زد چ بلایی سرم اومد...اونوقت میای و میگی ک اگ هنوزم دوست داشته باشم؟
نگاهمو ب جای دیگه ای چرخوندم...
-چجوری تونستی فراموشم کنی؟به من نگاه کن ....سرتو ننداز پایین...واقعا؟تموم اون خاطراتی ک باهم ساختیم؟همه رو فراموش کردی؟نفهمیدی این چند وقت چجوری به من گذشت؟اصلا برات مهم بودم....اصن من یادت بودم که بخوای بهم فکر کنی ؟
اشکاش با هر کلمه ای ک میزد میریخت و قطع نمیشد
-اون داروی لنتی فق خاطراتتو پاک میکرد....یعنی منم جزو خاطرات بدت بودم ک فراموشم کردی؟
من جزو خاطرات بدت بودم؟
------------------------
(سوا)
من تموم عمرم ارزوی از نزدیک دیدنشو داشتم ...و الان ....نمیدونستم چیو باور کنم...هنوزم فکر میکردم ک یوری داره باهام شوخی میکنه....ولی....تموم کابوسام با حرفاش جور درمیومد...از دست خودم عصبانی بودم....که بدون فکر کردن اون داروی لنتی رو مصرف کردم....ولی شاید هنوز هم فرصتی برای درست کردن زندگیم باشه....
با یوری رفتیم بیمارستان و از توی پرونده ی یونگی شمارشو پیدا کردم ...
من از اونجا که هنوز نمیتونستم ب خاطر شوک یاداوری درست صحبت کنم به یوری گفتم زنگ بزنه.....
بعد از اینکه قطع کرد ب من گفت ک پشت بیمارستانه و میخواد تنها باهات صحبت کنه...
سریع رفتم بیرون و رفتم پشت بیمارستان.... سردرگم دور و برم رو نگاه کردم....دوباره همهچی برام اشنا بود....با اینکه من تاحالا نیومده بودم این قسمت بیمارستان ...
دوباره خاطره هام جلوی چشمم پرواز کردن.....
روزی ک قرار بود دارو رو مصرف کنم...اومدم پشت بیمارستان و گریه کردم....از دست یونگی ...از دست پدر و مادرم ک باعث ایجاد تموم خاطرات بدم شدن ....از دست زندگی ک هیچ خاطره ی خوبی ازش نداشتم....از دست خودم ک اونقدر ضعیف بودم ک جلوی زندگی شکستم...
-سوا
افکارم با صدای لرزونی ک اسممو صدا میکرد قطع شد...دستمو ب درخت کنارم گرفتم ک نیوفتم و برگشتم سمت صدا
دیدم یونگی با چهره ایی ک معلوم بود گریه کرده با کمی فاصله پشت سرم ایستاده ..
-حالت خوبه؟
اروم سرمو تکون دادم
سرشو انداخت پایین و اومد کنارم ایستاد...
بهش نگاه کردم ...
+من متاسفم....
چیزی نگفت
سرمو پایین انداختم ...
+من...واقعا ناراحت بودم...چون دوست داشتم و باور داشتم ک تو هم همین حسو به من داری ....و وقتی اون این حرفا رو ب من گفت واقعا ....
هنوزم چیزی نمیگفت
+چرا چیزی نمیگی؟....من هنوز خاطراتمونو ب یاد نیاوردم ولی ی سری چیزا رو یادم اومد ...شاید اگ بخوای ....اگ هنوزم دوسم داشته باشی بتونم ب یادت بیارم
-چی؟
بهش نگاه کوتاهی کردم و سرمو انداختم پایین
-اگ هنوززم دوست داشته باشم؟
لبمو گاز گرفتم...نمیدونستم میخواد چی بگه...ولی احساسی ک توی رویام از لبخندش داشتم بهم نشون میداد من چقد دوسش داشتم و ....این حس برام نا اشنا بود و گرم و دلپذیر ...دوس داشتم دوباره امتحانش کنم...حتی شده برای یه بار ...حتی اگ ب یادش نیارم...
-تو نمیدونی وقتی غیبت زد چ بلایی سرم اومد...اونوقت میای و میگی ک اگ هنوزم دوست داشته باشم؟
نگاهمو ب جای دیگه ای چرخوندم...
-چجوری تونستی فراموشم کنی؟به من نگاه کن ....سرتو ننداز پایین...واقعا؟تموم اون خاطراتی ک باهم ساختیم؟همه رو فراموش کردی؟نفهمیدی این چند وقت چجوری به من گذشت؟اصلا برات مهم بودم....اصن من یادت بودم که بخوای بهم فکر کنی ؟
اشکاش با هر کلمه ای ک میزد میریخت و قطع نمیشد
-اون داروی لنتی فق خاطراتتو پاک میکرد....یعنی منم جزو خاطرات بدت بودم ک فراموشم کردی؟
- ۲۸.۸k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط