{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

🎬 [Siloid]✨

[صحنه آغاز - در دل غار]

صدای چکیدن آب. تاریکی. بوی نم سنگ خیس و خاک کهنه

دختر،در سکوت غار فرو رفته، قدم‌به‌قدم با چراغ‌قوه‌ی گوشی‌اش جلو می‌رفت
هر لحظه،نور لرزان روی دیوارهای پوشیده از خزه و رطوبت می‌لرزید
همه‌چیز ساکت بود… بیش از حد ساکت

تا این‌که... دیدش

توی عمق تاریکی،کنار دیواره‌ای شکسته،یه موجود

نه...نمی‌شه بهش گفت"چیز"یا"موجود"
یه توده‌ی جوهریِ سیاه
که انگار تاریکی خودِ غار رو مکیده بود تو خودش
اما از لبه‌هایش،رنگ ساطع می‌شد

نه نور عادی
رنگ‌هایی غیرممکن
یه قرمزِ محو شده در زمان مثل نوری که از کهکشانی مرده، میلیون‌ها سال بعد هنوز می‌رسه
«رنگی که نه با چشم،بلکه با ته مغز درک می‌شد. یک سرمه‌ای که توش فاصله،زمان و صدا حل شده بودن

اونگاکو ــ با کنجکاوی درون ــ نزدیک‌تر شد
یک قدم...دو قدم...
تا اینکه چهار قدم باهاش فاصله داشت

و ناگهان—
ماده‌ی سیاه مثل موجودی زنده حرکت کرد
از زمین جدا شد
و در کسری از ثانیه، به سمت صورتش پرید

نفسش برید
ماده شبیه مایع بود، اما مثل جامد فشار می‌آورد
نه می‌شد جلوش رو گرفت،نه می‌شد فریاد زد

صدایی نداشت،ولی انگار داخل ذهنش نجوا می‌کرد
نبض خودش رو روی صورتش حس می‌کرد

دست‌هاش تقلا می‌کردن
نور گوشی افتاد روی دیواره‌ی مرطوب می افتاد
و همون لحظه —(فقط تقلا)
گوشی از دستش افتاد
توی آب
و سوخت

چشم‌هاش تار شدن
سردرد شدیدی گرفت
سرش گیج رفت...
و سقوط کرد

هیچ‌جا نیست
همه‌چیز سیاهه، ولی نه تاریکی معمول
یه فضای بی‌انتها با هاله‌هایی از نورهای سوسوزن
مثل ستاره‌هایی دور، ولی حسشون می‌کرد.رنگ هایی که نظیرشون و هم ندیده بود رو داشتن

چشم‌هاش بسته‌س،اما می‌دونه اطرافش چه خبره.
داره غرق می‌شه، اما نه در آب...

یه جور انزجار آشنا
یه ترس بی‌صدا
یه حضور که توی پوستش می‌لرزه

با صدای وز وز گوش‌هاش و سنگینی پلک‌ها چشم باز کرد

نفسش سنگین بود،سرش تیر می‌کشید
اولین چیزی که دید؟
رنگ‌ها.

نه مثل قبل
شدید. آزاردهنده.‌ افراطی
آبی،مثل نور خورشید تو چشم
سبز،مثل نئون توی تاریکی

شب شده بود
همه‌چی خفه و سیاه بود، ولی چشم‌هاش از شدت نور می‌سوخت
فهمید مغزش هنوز تو بُعد اون چیزه‌ست

تلاش کرد گوشیشو پیدا کنه
دستش تو آب فرو رفت..
و گوشیشو بیرون کشید

خاموش
سوخته
بی‌فایده

بارها دکمه‌ی پاور رو زد،
لرزش دستاش بیشتر شد.
چیزی تو گلویش جمع شده بود
نه بغض، نه خفگی… هر دو با هم

–«....نه... نه نه نه نه گوشیم....»

چشمش افتاد به ساعت روی مچش.
۱۱ شب.

مغزش یه مشت خورد.
–«وقتی اومده بودم بیرون... ساعت ۵ بود. به بابا گفتم دو ساعت دیگه خونه‌م...

🎬 پایان پارت دوم – Siloid
دیدگاه ها (۱۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

dark life = 39

پارت۷کاتسوکی بعد از اینکه ایزوکو رفت، چند لحظه همون‌طور توی ...

اسم: عشقی گمشده در تاریکی جنگل ... پارت ۱۷ ،(زبان راوی )در ق...

عشقی گمشده در تاریکی جنگلپارت ۸(از زبون راوی)...وقتی اون گل ...

تکپارتی جونگ کوک

پارت ۱: نفوذ به جهنمبارونِ شدیدی به شیشه‌هایِ بخارگرفته‌یِ ا...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۳دست‌های جونگکوک هم...

پارت ۲۲:

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط