{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱: نفوذ به جهنم

پارت ۱: نفوذ به جهنم
بارونِ شدیدی به شیشه‌هایِ بخارگرفته‌یِ اتاقِ کوچیک و نامرتبِ «ا.ت» می‌کوبید. تنها نوری که توی تاریکی مطلقِ اتاق دیده می‌شد، نورِ آبی و سبزِ خیره‌کننده‌یِ سه تا مانیتوری بود که روی میز کارِش خودنمایی می‌کرد.

ا.ت با سرعتی که انگار انگشت‌هاش روی کیبورد می‌رقصیدن، کدهایِ پیچیده رو پشت سر می‌گذاشت. «فقط یه لایه دیگه… لعنتی، کجایی؟»

تپشِ قلبش رو توی گوش‌هاش می‌شنید. این بزرگ‌ترین نفوذی بود که تا حالا انجام داده بود: سرورِ مرکزیِ «سندیکای سکوت».

یهو روی صفحه مانیتور یه پیغامِ قرمز رنگ چشمک زد: [ACCESS GRANTED]

لبخندی از سرِ پیروزی روی لب‌های ا.ت نشست. دستش رو برد سمتِ موس تا فایلِ اصلی رو کپی کنه که ناگهان… صفحه سیاه شد.

ا.ت اخم کرد. سعی کرد سیستم رو ریستارت کنه، اما هیچ واکنشی نداشت. یهو روی صفحه مانیتور، تصویرِ یه گلِ زنبقِ سیاه ظاهر شد؛ نشانِ اختصاصیِ «مین یونگی».قلبِ ا.ت ایستاد. دست‌هاش یخ کرد. «نه… غیرممکنه. من ردیاب‌هام رو روشن گذاشته بودم!»

صدایِ لولایِ درِ خونه‌ش که به طرز فجیعی شکسته شد، سکوتِ اتاق رو در هم شکست. ا.ت با شوک برگشت سمتِ در.

سایه مردی که توی چهارچوبِ در ایستاده بود، قدبلند و کشیده بود. بارونیِ بلند و سیاهی تنش بود که هنوز قطراتِ بارون ازش می‌چکید. بدون اینکه عجله کنه، آروم وارد اتاق شد. دستکش‌هایِ چرمیِ سیاهش رو درآورد و با نگاهِ نافذ و سردش، خیره شد به ا.ت که پشتِ میزِ کامپیوتر میخکوب شده بود.

مین یونگی بود. همون‌طور که توی عکس‌هایِ خبری می‌دید، ولی ترسناک‌تر.

یونگی نگاهی به مانیتور کرد، بعد دوباره به ا.ت نگاه کرد. لبخندِ کجی زد که اصلاً گرم نبود. با صدایِ بم و آرومی که لرزه به تنِ ا.ت انداخت، گفت:

«فکر کردی یه هکرِ آماتور مثل تو می‌تونه به قلعه‌یِ من نفوذ کنه و ردپایی از خودش به جا نذاره؟»

ا.ت سعی کرد صداش رو کنترل کنه: «من… من فقط داشتم تست می‌کردم…»یونگی چند قدم نزدیک‌تر شد. حالا اون‌قدر نزدیک بود که ا.ت بویِ تلخِ عطرِ سردش رو حس می‌کرد. یونگی خم شد و تبلتِ روی میزِ ا.ت رو برداشت.

«تست؟ نه… تو یه شاهکارِ کوچیک انجام دادی. کدهایِ امنیتیِ من رو دور زدی. این چیزیه که من بهش می‌گم “استعدادِ هدر رفته”.»

یونگی سرش رو کج کرد و با چشم‌هایی که هیچ احساسی توش نبود، به ا.ت خیره شد:

«دو تا انتخاب داری. یا همین‌جا با یه گلوله مغزت رو پخشِ دیوار می‌کنم، یا… با من میای. برایِ من کار می‌کنی و از نبوغت برایِ چیزی استفاده می‌کنی که می‌تونه دنیا رو تکون بده. کدومش؟»
[پایان پارت اول]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲: انتخابی که برگشت ندارهسکوتِ اتاق فقط با صدایِ ریزِ ب...

پارت ۳: اتاقِ کنترلماشینِ مشکی بی‌صدا روی سنگ‌فرش‌هایِ حیاطِ...

رمان کد سیاه

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)تهیونگ با احتیاط، جوری که انگار ...

درخواستی

نام: قرارداد نفرتPart:²⁷نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط