Violin«6» ادامه ی پارت ششم
در افکارم غرق شده بودم و ذهنم از شرایط و موقعیت کاملا بدور بود ناگهان باصدا زده شدن اسمم توسط شخصی به خود آمدم. +آنتونی! ±حواست کجاست دختر خیلی وقته دارم صدات میزنم. +اوه من واقعا معذرت میخوام ذهنم درگیر موضوعی بود. ±اممم کمکی از دست من برمیاد؟. +عاا ن خیلی ممنونم. ±خب پس عجله کن تا بیشتر از این زمان رو از دست ندادیم،منتظرت بودم اما چون نیومدی از تصمیمم پشیمون شدم، بزار برای وقت دیگه ای باهات راجع بهش صحبت میکنم بهتره که الان بریم برای شرح ظایف و آشنایی نسبی با باغبان ها. +بله درسته بریم. [9ساعتبعد]نسیم خنک عصرگاهی و بوی گلهای رز وحشی ترکیب آرامبخش و دلچسبی را پدید آورده بودند و بعد از یک روز خسته کننده این لذت بخش ترین استراحت ممکن بود،
-------------------
[فلشبک] پس از جلسه معارفه و شرح وظایف، آنتونی برای دیدار با لرد بناپارت به پاریس رفته بود و من به نظارت فعالیت های باغبانان مشغول بودم اما واقعا متوجه نیستم! واقعا چرا باید برای باغبانان ناظم بگذارند مگر آنتونی برای ساماندهی امورات باغ و کارکنانش کافی نیست!...پس از ساعتی خسته از سررفتن حوصله، بدون جلب توجه به کناره ی باغ رفتم و مشغول چیدن علف های هرز درون باغچه ی کوچک شدم،متعجب بودم مشخص بود مدت زیادی است که کسی برای هَرَس کردن این باغچه به این سمت نیامده،اطراف گل های قرمز و زیبای رز پرشده بود از علف های کوتاه و بلند سبز رنگ،پس از تمام شدن کار علف های جمع شده را درون کیسه ی همراهم ریختم و مشغول آب دادن به گلهای شیرین و خوشبوی مقابلم شدم،نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را از عطر دلنوازشان معطر کردم، با نگاه کردن به آنها حس تازگی و لطافت بسیاریی روانهٔ قلبم میشد و جریان خون را با شدت بیشتری در رگهایم احساس میکردم.
----------------
با لمس شدن گوشم توسط چیزیی به یکباره تمام احساسات غریب به قلبم هجوم آوردند و همانطور که آبپاش پر از آبِ گُل در دستانم بود با سرعت به عقب برگشتم و گوش های قلقلک آمده ام را با دست دیگرم فشردم. _اوه شمایید بانوی جوان؟!فکر کردم کلاغ های مزاحم قصد آسیب رسوندن به گلهای قشنگم رو دارن، عذرمیخوام بابت جسارت پیش اومده:). +کلاااغ؟! _اوهوممم....کلاغ:) +بیا و خوبی کن:| ...با سرعت از کنارش گذشتم و برای پر کردن دوباره آبپاش به سمت فواره های آب میان باغ رفتم.
------------------
-------------------
[فلشبک] پس از جلسه معارفه و شرح وظایف، آنتونی برای دیدار با لرد بناپارت به پاریس رفته بود و من به نظارت فعالیت های باغبانان مشغول بودم اما واقعا متوجه نیستم! واقعا چرا باید برای باغبانان ناظم بگذارند مگر آنتونی برای ساماندهی امورات باغ و کارکنانش کافی نیست!...پس از ساعتی خسته از سررفتن حوصله، بدون جلب توجه به کناره ی باغ رفتم و مشغول چیدن علف های هرز درون باغچه ی کوچک شدم،متعجب بودم مشخص بود مدت زیادی است که کسی برای هَرَس کردن این باغچه به این سمت نیامده،اطراف گل های قرمز و زیبای رز پرشده بود از علف های کوتاه و بلند سبز رنگ،پس از تمام شدن کار علف های جمع شده را درون کیسه ی همراهم ریختم و مشغول آب دادن به گلهای شیرین و خوشبوی مقابلم شدم،نفس عمیقی کشیدم و ریه هایم را از عطر دلنوازشان معطر کردم، با نگاه کردن به آنها حس تازگی و لطافت بسیاریی روانهٔ قلبم میشد و جریان خون را با شدت بیشتری در رگهایم احساس میکردم.
----------------
با لمس شدن گوشم توسط چیزیی به یکباره تمام احساسات غریب به قلبم هجوم آوردند و همانطور که آبپاش پر از آبِ گُل در دستانم بود با سرعت به عقب برگشتم و گوش های قلقلک آمده ام را با دست دیگرم فشردم. _اوه شمایید بانوی جوان؟!فکر کردم کلاغ های مزاحم قصد آسیب رسوندن به گلهای قشنگم رو دارن، عذرمیخوام بابت جسارت پیش اومده:). +کلاااغ؟! _اوهوممم....کلاغ:) +بیا و خوبی کن:| ...با سرعت از کنارش گذشتم و برای پر کردن دوباره آبپاش به سمت فواره های آب میان باغ رفتم.
------------------
- ۱.۳k
- ۳۰ آذر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط