هفت شب-پارت¹⁶
هیچ اتفاقی نیفتاد..دستگاه رو روی صد و بیست ژول گذاشتم و دوباره شارژش کردم..
"خعلی کم بعد.." این پنجمین باری بود که شوک میدم..تخلیه انرژی..بازم هیچی
این آخرین باریه که انجامش میدم..مطمئنم زنده میمونه!
دستگاه رو روی دویست و پنجاه ژول گذاشتم و بعد از تمرکز، پدالها رو روی سینش کوبیدم و انرژی رو تخلیه کردم..
نامی:به هوش اومد..به هوش اومد..
+جیخ*🤣
دختره جیغی زد و دستش رو روی زخمش فشار داد..
+لعنتی-
کاملا یادم رفته بود..
یه سُرنگ «سورنگه صورنگه صرنگه سرگنه من نمددددددد» و داروی بیهوشی از توی جعبه درآوردم و به دستش تزریق کردم..
بعد از بیهوش شدنش سمت شکمش رفتم و بعد از درآوردن گلوله زخم وحشتناک عمیقشو بخیه زدم..
دستمو روی زخمش گذاشتم و آروم لب زدم:+قراره خیلی درد داشته باشه لطفا قوی باش..
وسایلمو جمع کردم و با جعبه و با همون دست و بال خونی از روی تخت بلند شدم..
+هوفففف به سو رام «درسته، نگفتم سو رامی وجود داره دقت کردین همیشه توی همه فیکا یه آجوما که خدمتکاره وجود داره؟ خواستم متفاوت باشه پس سو رام که بیست و چهار سالشه رو خدمتکار کردم=]» بگید براش لباس بیاره و خون روی تنش و تختو تمیز کنه..
سوکجین همونجوری که پشماش از زنده کردن دختره ریخته بود سر تکون داد..
جیمین:هی..یونگی هیونگ..نامجون هیونگ نجاتش داد!
جیمین سمت سالن پیش شوگا رفت..خوابیده بود..
نامی:هوی بیدارش نکن بذار بخوابه..
و بعد سمت پله ها رفتم و رفتم طبقه بالا..داشتم از راهرو رد میشدم که یهو..
.........................
یه معرفی از سو رام کنم..اهم
اسم:دو سو رام
سن:۲۴ سال
اسمی که باهاش صدا میشه:رامیون
در مورد: سو رام به اعضا فروخته شده اما اونا با اون مثل خانوادش رفتار کردن..و الان اون هم جزوی از خانواده ای عه که هوسوک و برادراش ساختن عه«برادراش منظورم اعضان༎ຶ‿༎ຶ»
"خعلی کم بعد.." این پنجمین باری بود که شوک میدم..تخلیه انرژی..بازم هیچی
این آخرین باریه که انجامش میدم..مطمئنم زنده میمونه!
دستگاه رو روی دویست و پنجاه ژول گذاشتم و بعد از تمرکز، پدالها رو روی سینش کوبیدم و انرژی رو تخلیه کردم..
نامی:به هوش اومد..به هوش اومد..
+جیخ*🤣
دختره جیغی زد و دستش رو روی زخمش فشار داد..
+لعنتی-
کاملا یادم رفته بود..
یه سُرنگ «سورنگه صورنگه صرنگه سرگنه من نمددددددد» و داروی بیهوشی از توی جعبه درآوردم و به دستش تزریق کردم..
بعد از بیهوش شدنش سمت شکمش رفتم و بعد از درآوردن گلوله زخم وحشتناک عمیقشو بخیه زدم..
دستمو روی زخمش گذاشتم و آروم لب زدم:+قراره خیلی درد داشته باشه لطفا قوی باش..
وسایلمو جمع کردم و با جعبه و با همون دست و بال خونی از روی تخت بلند شدم..
+هوفففف به سو رام «درسته، نگفتم سو رامی وجود داره دقت کردین همیشه توی همه فیکا یه آجوما که خدمتکاره وجود داره؟ خواستم متفاوت باشه پس سو رام که بیست و چهار سالشه رو خدمتکار کردم=]» بگید براش لباس بیاره و خون روی تنش و تختو تمیز کنه..
سوکجین همونجوری که پشماش از زنده کردن دختره ریخته بود سر تکون داد..
جیمین:هی..یونگی هیونگ..نامجون هیونگ نجاتش داد!
جیمین سمت سالن پیش شوگا رفت..خوابیده بود..
نامی:هوی بیدارش نکن بذار بخوابه..
و بعد سمت پله ها رفتم و رفتم طبقه بالا..داشتم از راهرو رد میشدم که یهو..
.........................
یه معرفی از سو رام کنم..اهم
اسم:دو سو رام
سن:۲۴ سال
اسمی که باهاش صدا میشه:رامیون
در مورد: سو رام به اعضا فروخته شده اما اونا با اون مثل خانوادش رفتار کردن..و الان اون هم جزوی از خانواده ای عه که هوسوک و برادراش ساختن عه«برادراش منظورم اعضان༎ຶ‿༎ຶ»
- ۴.۱k
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط