THE GIRL IN HIS DREAMS
THE GIRL IN HIS DREAMS
پارت ۵
اسلاید ۲ رو ببین و تصور کن
درهای قطار پشت سرشون بسته شد.
جیهوپ و ا.ت توی واگنی ایستاده بودن که انگار به زمان دیگهای تعلق داشت.
صندلیهای قدیمی، چراغهای طلایی و پنجرههایی که بهجای منظرهی بیرون، تصویرهایی از گذشته رو نشون میدادن.
ا.ت با تعجب به یکی از پنجرهها نزدیک شد.
+ جیهوپ... اینجا رو نگاه کن!
توی تصویر، دو کودک کنار هم روی نیمکتی نشسته بودن.
پسربچهای با موهای مشکی و دختربچهای که عروسک کوچیکی رو بغل کرده بود.
جیهوپ آهسته گفت:
- این... منم.
ا.ت لبخند محوی زد.
+ و اون دختر کوچولو منم.
تصویر تغییر کرد.
پسربچه گریه میکرد و دختر کوچولو دستمالی بهش میداد.
دختر گفت:
«گریه نکن! من پیشت میمونم تا مامانت بیاد.»
پسربچه دستمال رو گرفت.
«قول میدی فراموشم نکنی؟»
دختر انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
«قول میدم!»
جیهوپ دستش رو روی شیشه گذاشت.
- من اینو یادمه...
ناگهان تصویر محو شد.
قطار تکون شدیدی خورد و چراغها برای چند ثانیه خاموش شدن.
وقتی دوباره روشن شدن، صدای کودک دیگهای از بلندگو شنیده شد:
«ایستگاه بعدی: آخرین خاطره.»
ا.ت دست جیهوپ رو گرفت.
+ فکر کنم باید پیاده بشیم.
- منم همین فکر رو میکنم.
درهای قطار باز شدن.
اونها وارد ایستگاهی شدن که برخلاف ایستگاه قبلی، پر از نور و گلهای سفید بود.
وسط سکو، یک نیمکت چوبی قرار داشت.
روی نیمکت، همون عروسک کوچیکی بود که ا.ت توی تصویر کودکی بغل کرده بود.
ا.ت به سمتش رفت و عروسک رو برداشت.
همون لحظه، خاطرهای دیگه به ذهنش برگشت.
اون روز، مادر جیهوپ بالاخره پیداش کرده بود. قبل از رفتن، جیهوپ به ا.ت گفته بود که دوباره همدیگه رو پیدا میکنن.
اما دختر کوچولو فقط لبخند زده بود.
چون خانوادهاش قرار بود به شهر دیگهای نقل مکان کنن.
و اونها هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکرده بودن.
ا.ت با چشمهای خیس به جیهوپ نگاه کرد.
+ من تمام این سالها فکر میکردم اون روز فقط یه پسر کوچولو رو دلداری دادم...
جیهوپ آروم جواب داد:
- منم همیشه حس میکردم یه نفر رو گم کردم، ولی نمیدونستم کیه.
+ پس چرا حالا خواب همدیگه رو میبینیم؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
- شاید چون بالاخره دوباره همدیگه رو پیدا کردیم.
ا.ت لبخند زد.
+ یعنی همهچی همین بود؟
قبل از اینکه جیهوپ جواب بده، صدای تیک ساعت از پشت سرشون بلند شد.
عقربهها حرکت میکردن.
سه و هجده دقیقه.
سه و نوزده دقیقه.
و بعد، روی دیوار ظاهر شد:
«خاطره بازگشت. انتخاب با شماست.»
زیر نوشته، دو تصویر دیده میشد.
یکی از قطاری که به گذشته برمیگشت.
و دیگری از دری که به بیرون باز میشد؛ به همون خیابون بارونی که جیهوپ برای اولین بار ا.ت رو در دنیای واقعی دیده بود.
ا.ت به دو تصویر خیره شد.
+ اگه برگردیم، ممکنه همهچیز دوباره فراموش بشه؟
- نمیدونم.
+ و اگه از اون در بریم؟
جیهوپ دستش رو به سمتش دراز کرد.
- شاید این بار بتونیم خاطرات جدیدی بسازیم.
ا.ت دستش رو توی دست جیهوپ گذاشت.
+ پس من گذشته رو انتخاب نمیکنم.
جیهوپ لبخند زد.
- منم همینطور.
با هم به سمت در رفتن.
اما درست قبل از اینکه ازش عبور کنن، صدای بلندگو برای آخرین بار پیچید:
«مسافران عزیز، به مقصد رسیدید. اما یک سؤال باقی مانده است.»
هر دو ایستادن.
«اگر خوابها تمام شوند، آیا باز هم یکدیگر را انتخاب خواهید کرد؟»
جیهوپ به ا.ت نگاه کرد.
این بار جوابش رو بدون هیچ تردیدی میدونست.
- حتی اگه دیگه هیچوقت خوابش رو نبینم.
ا.ت لبخند زد.
+ منم همینطور.
و در رو باز کردن.
وقتی جیهوپ چشمهاش رو باز کرد، توی تخت خودش بود.
نور صبح از پنجره میتابید.
گوشیش ساعت ۸:۰۰ رو نشون میداد.
همهچیز مثل یک خواب عجیب به نظر میرسید.
تا اینکه پیام جدیدی دریافت کرد.
از شمارهای ناشناس.
«صبح بخیر، جیهوپ. فکر کنم این بار دیگه لازم نیست توی خوابهات دنبالم بگردی.»
پایین پیام، یک عکس بود.
عکس همون عروسک کوچیک، در دست ا.ت.
و یک جملهی دیگه:
«امروز میبینمت؟»
جیهوپ خندید و جواب داد:
«این بار خودم میام دنبالت.»
اما چیزی که نمیدونست این بود که ا.ت هم همون صبح، درست قبل از بیدار شدن، خواب تازهای دیده بود...
خوابی که توش جیهوپ دیگه دنبالش نمیگشت.
بلکه کنارش ایستاده بود.
در حالی که هر دو به آینده نگاه میکردن.
ادامه دارد........
پارت ۵
اسلاید ۲ رو ببین و تصور کن
درهای قطار پشت سرشون بسته شد.
جیهوپ و ا.ت توی واگنی ایستاده بودن که انگار به زمان دیگهای تعلق داشت.
صندلیهای قدیمی، چراغهای طلایی و پنجرههایی که بهجای منظرهی بیرون، تصویرهایی از گذشته رو نشون میدادن.
ا.ت با تعجب به یکی از پنجرهها نزدیک شد.
+ جیهوپ... اینجا رو نگاه کن!
توی تصویر، دو کودک کنار هم روی نیمکتی نشسته بودن.
پسربچهای با موهای مشکی و دختربچهای که عروسک کوچیکی رو بغل کرده بود.
جیهوپ آهسته گفت:
- این... منم.
ا.ت لبخند محوی زد.
+ و اون دختر کوچولو منم.
تصویر تغییر کرد.
پسربچه گریه میکرد و دختر کوچولو دستمالی بهش میداد.
دختر گفت:
«گریه نکن! من پیشت میمونم تا مامانت بیاد.»
پسربچه دستمال رو گرفت.
«قول میدی فراموشم نکنی؟»
دختر انگشت کوچیکش رو جلو آورد.
«قول میدم!»
جیهوپ دستش رو روی شیشه گذاشت.
- من اینو یادمه...
ناگهان تصویر محو شد.
قطار تکون شدیدی خورد و چراغها برای چند ثانیه خاموش شدن.
وقتی دوباره روشن شدن، صدای کودک دیگهای از بلندگو شنیده شد:
«ایستگاه بعدی: آخرین خاطره.»
ا.ت دست جیهوپ رو گرفت.
+ فکر کنم باید پیاده بشیم.
- منم همین فکر رو میکنم.
درهای قطار باز شدن.
اونها وارد ایستگاهی شدن که برخلاف ایستگاه قبلی، پر از نور و گلهای سفید بود.
وسط سکو، یک نیمکت چوبی قرار داشت.
روی نیمکت، همون عروسک کوچیکی بود که ا.ت توی تصویر کودکی بغل کرده بود.
ا.ت به سمتش رفت و عروسک رو برداشت.
همون لحظه، خاطرهای دیگه به ذهنش برگشت.
اون روز، مادر جیهوپ بالاخره پیداش کرده بود. قبل از رفتن، جیهوپ به ا.ت گفته بود که دوباره همدیگه رو پیدا میکنن.
اما دختر کوچولو فقط لبخند زده بود.
چون خانوادهاش قرار بود به شهر دیگهای نقل مکان کنن.
و اونها هیچوقت فرصت خداحافظی پیدا نکرده بودن.
ا.ت با چشمهای خیس به جیهوپ نگاه کرد.
+ من تمام این سالها فکر میکردم اون روز فقط یه پسر کوچولو رو دلداری دادم...
جیهوپ آروم جواب داد:
- منم همیشه حس میکردم یه نفر رو گم کردم، ولی نمیدونستم کیه.
+ پس چرا حالا خواب همدیگه رو میبینیم؟
جیهوپ کمی فکر کرد.
- شاید چون بالاخره دوباره همدیگه رو پیدا کردیم.
ا.ت لبخند زد.
+ یعنی همهچی همین بود؟
قبل از اینکه جیهوپ جواب بده، صدای تیک ساعت از پشت سرشون بلند شد.
عقربهها حرکت میکردن.
سه و هجده دقیقه.
سه و نوزده دقیقه.
و بعد، روی دیوار ظاهر شد:
«خاطره بازگشت. انتخاب با شماست.»
زیر نوشته، دو تصویر دیده میشد.
یکی از قطاری که به گذشته برمیگشت.
و دیگری از دری که به بیرون باز میشد؛ به همون خیابون بارونی که جیهوپ برای اولین بار ا.ت رو در دنیای واقعی دیده بود.
ا.ت به دو تصویر خیره شد.
+ اگه برگردیم، ممکنه همهچیز دوباره فراموش بشه؟
- نمیدونم.
+ و اگه از اون در بریم؟
جیهوپ دستش رو به سمتش دراز کرد.
- شاید این بار بتونیم خاطرات جدیدی بسازیم.
ا.ت دستش رو توی دست جیهوپ گذاشت.
+ پس من گذشته رو انتخاب نمیکنم.
جیهوپ لبخند زد.
- منم همینطور.
با هم به سمت در رفتن.
اما درست قبل از اینکه ازش عبور کنن، صدای بلندگو برای آخرین بار پیچید:
«مسافران عزیز، به مقصد رسیدید. اما یک سؤال باقی مانده است.»
هر دو ایستادن.
«اگر خوابها تمام شوند، آیا باز هم یکدیگر را انتخاب خواهید کرد؟»
جیهوپ به ا.ت نگاه کرد.
این بار جوابش رو بدون هیچ تردیدی میدونست.
- حتی اگه دیگه هیچوقت خوابش رو نبینم.
ا.ت لبخند زد.
+ منم همینطور.
و در رو باز کردن.
وقتی جیهوپ چشمهاش رو باز کرد، توی تخت خودش بود.
نور صبح از پنجره میتابید.
گوشیش ساعت ۸:۰۰ رو نشون میداد.
همهچیز مثل یک خواب عجیب به نظر میرسید.
تا اینکه پیام جدیدی دریافت کرد.
از شمارهای ناشناس.
«صبح بخیر، جیهوپ. فکر کنم این بار دیگه لازم نیست توی خوابهات دنبالم بگردی.»
پایین پیام، یک عکس بود.
عکس همون عروسک کوچیک، در دست ا.ت.
و یک جملهی دیگه:
«امروز میبینمت؟»
جیهوپ خندید و جواب داد:
«این بار خودم میام دنبالت.»
اما چیزی که نمیدونست این بود که ا.ت هم همون صبح، درست قبل از بیدار شدن، خواب تازهای دیده بود...
خوابی که توش جیهوپ دیگه دنبالش نمیگشت.
بلکه کنارش ایستاده بود.
در حالی که هر دو به آینده نگاه میکردن.
ادامه دارد........
- ۷۲۷
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط