When bitterness became sweet
#وقتی_تلخی_شیرین_شد
Part ¹⁰
یونگی به چشم های جیمین نگاه و گفت
« بعضی چیزا رو باید خودت کشف کنی،باید خودت حسش کنی،جیمین مثل طعم کم ولی زیبای وانیل توی قهوه...خودت باید کم کم حسش کنی تا بفهمی چقد تغییرت داده....تا خودت تجربه شو نداشته باشی نمیفهمی، پس اونم باید خودش تجربش کنه تا بفهمه»
یونگی که حرفش تمام شد وسایلی که همراه خودش اورده بود رو جمع کرد و راه افتاد تا از کافه خارج شه اما قبل از اینکه از کافه بره بیرون همین که رسید به در وایساد و به سمت جیمین برگشت و گفت
« راستی..... اگر وقت داشتی، امشب، میخوام باهم بریم یه جایی و یه قهوه بخوریم ولی اینجا نه....جایی که.....جایی که مجبور نباشم فقط بنویسم،میخوام بریم جایی که....که فقط گوش بدم،به جای نگاه کردن به لپ تاپ به یه نفر که منبع الهاممه نگاه کنم....جایی که بتونم طعم وانیل رو واسه اولین بار با کسی که اروم اروم وانیل و شیرینی رو وارد زندگیم کرد...اینبار کاملا حسش کنم...میخوام اینبار از ته دلم این طعم باشکوه رو درک کنم و نگهش دارم»
و بعد دستش را محکم روی دستگیر در گذاشت و در را باز کرد و از کافه خارج شد و پشت سرش در را بست
همین که یونگی از کافه خارج شد اروم نفس عمیقی کشید و خودش را مرتب کرد و حالا انگار اون استرس و اضطراب کم شده بود اون هم با وجود یه نفر، با وجود جیمین، یونگی جوری به جیمین و قهوه هایش وابسته شده بود که حتی یک روز نمیتوانست بدون اون روزش را شروع کند و ادامه بدهد، یونگی با فکر کردن به جیمین هم اروم میشد دیگه چه برسه پیشش باشه، بعداز چند لحظه اروم راه افتاد به سمت جایی که با ناشرش قرار داشت
در داخل کافه جیمین هنوز همانجا ایستاده بود و توی شک بود که یونگی به اون گفته بود« منبع الهام، وانیلش،کسی که باعث شد زندگیش زیباتر بشه،ازش خواست باهم برن بیرون» حرف ها و صدای یونگی توی سرش همش درحال تکرار شدن بود، مغزش درگیر بود و دست هایش لرزش خفیفی داشت، هنوز هم توی شک که به خودش امد و به میزی که یونگی هر روز این ساعت روی ان مینشست و مینوشت ولی حالا جایش خالی بود معلوم بود، نگاهی کرد و بعد به فنجان نمیه خالی ای که یونگی آن را رها کرده بود نگاه کرد
جیمین حالا فهمیده بود که با یک داستان جدیدی روبه روست،داستانی که جیمین در ان فقط تماشاگر زندگی یک نویسنده نبود، فقط یک باریستا و یک دانشجو نبود، بلکه اینبار قلب تپنده ی کلمات و زندگی یونگی شده بود.....
جون من یه ایده بدید که چطوری باهم وارد رابطه شون کنم
راستی شرط داریم هااا
۴۰ لایک ۱۷ بازنشر کامنت های خوشکل تون رو ببینمممم زود برسونید ۳۰۰ نفر شدیم تا خودم تک تک واستون تو دایر نفرستم نمیبینید این چه وضعشه اخه😭
Part ¹⁰
یونگی به چشم های جیمین نگاه و گفت
« بعضی چیزا رو باید خودت کشف کنی،باید خودت حسش کنی،جیمین مثل طعم کم ولی زیبای وانیل توی قهوه...خودت باید کم کم حسش کنی تا بفهمی چقد تغییرت داده....تا خودت تجربه شو نداشته باشی نمیفهمی، پس اونم باید خودش تجربش کنه تا بفهمه»
یونگی که حرفش تمام شد وسایلی که همراه خودش اورده بود رو جمع کرد و راه افتاد تا از کافه خارج شه اما قبل از اینکه از کافه بره بیرون همین که رسید به در وایساد و به سمت جیمین برگشت و گفت
« راستی..... اگر وقت داشتی، امشب، میخوام باهم بریم یه جایی و یه قهوه بخوریم ولی اینجا نه....جایی که.....جایی که مجبور نباشم فقط بنویسم،میخوام بریم جایی که....که فقط گوش بدم،به جای نگاه کردن به لپ تاپ به یه نفر که منبع الهاممه نگاه کنم....جایی که بتونم طعم وانیل رو واسه اولین بار با کسی که اروم اروم وانیل و شیرینی رو وارد زندگیم کرد...اینبار کاملا حسش کنم...میخوام اینبار از ته دلم این طعم باشکوه رو درک کنم و نگهش دارم»
و بعد دستش را محکم روی دستگیر در گذاشت و در را باز کرد و از کافه خارج شد و پشت سرش در را بست
همین که یونگی از کافه خارج شد اروم نفس عمیقی کشید و خودش را مرتب کرد و حالا انگار اون استرس و اضطراب کم شده بود اون هم با وجود یه نفر، با وجود جیمین، یونگی جوری به جیمین و قهوه هایش وابسته شده بود که حتی یک روز نمیتوانست بدون اون روزش را شروع کند و ادامه بدهد، یونگی با فکر کردن به جیمین هم اروم میشد دیگه چه برسه پیشش باشه، بعداز چند لحظه اروم راه افتاد به سمت جایی که با ناشرش قرار داشت
در داخل کافه جیمین هنوز همانجا ایستاده بود و توی شک بود که یونگی به اون گفته بود« منبع الهام، وانیلش،کسی که باعث شد زندگیش زیباتر بشه،ازش خواست باهم برن بیرون» حرف ها و صدای یونگی توی سرش همش درحال تکرار شدن بود، مغزش درگیر بود و دست هایش لرزش خفیفی داشت، هنوز هم توی شک که به خودش امد و به میزی که یونگی هر روز این ساعت روی ان مینشست و مینوشت ولی حالا جایش خالی بود معلوم بود، نگاهی کرد و بعد به فنجان نمیه خالی ای که یونگی آن را رها کرده بود نگاه کرد
جیمین حالا فهمیده بود که با یک داستان جدیدی روبه روست،داستانی که جیمین در ان فقط تماشاگر زندگی یک نویسنده نبود، فقط یک باریستا و یک دانشجو نبود، بلکه اینبار قلب تپنده ی کلمات و زندگی یونگی شده بود.....
جون من یه ایده بدید که چطوری باهم وارد رابطه شون کنم
راستی شرط داریم هااا
۴۰ لایک ۱۷ بازنشر کامنت های خوشکل تون رو ببینمممم زود برسونید ۳۰۰ نفر شدیم تا خودم تک تک واستون تو دایر نفرستم نمیبینید این چه وضعشه اخه😭
- ۱۴.۷k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط