Bitter or sweet ending p.17
احساس کردم نفسم رفت اونم دست کمی از من نداشت هیچ کدوممون باورمون نمیشد بعد ۶ سال اینجا همدیگرو ببینیم.. بزور خودمو جمعو جور کردمو گفتم....
ا/ت : مدیر شرکت ....؟ ( خودتون یه اسمی بزارین)
کوک : خودم هستم....
نگاه تندی حواله ی جولی کردم که سریع سرشو کرد تو گوشیش....سری به عنوان تهدید براش تکون دادمو سرمو به طرف مدیر شرکت....برگردوندم گفتم....
ا/ت : از این طرف لطفا....
سری تکون دادو دنبالم اومد....
روبه روی تابلوی موردنظر ایستادمو گفتم...
ا/ت : داخل این قسمت فقط طراحی ها هستند از طراحی لباس تا چهره و منظره...
خب من دیگه مزاحمتون نمیشم...میخواستم برم که گفت...
کوک : اگه میشه دربارشون توضیح بدین...
لبخند حرصی زدمو زیر لب گفتم....
ا/ت : اون مدرکتو واسه دکور گرفتی یا فقط واسه عکس گرفتن میخواستیش این همه مدرک داره بعد آخر سر من باید توضیح بدم
کوک : چیزی گفتین..
ا/ت : خیر هیچی...( با لحن حرصی)
برگشتمو درباره ی تابلو ها دونه به دونه بهش توضیح دادم از اینکه کی الهام گرفتم، چه رنگ هایی بهش زدم ،مفهومش تاااا زمان شروع و پایانش داخل این چند دقیقه میتونستم سنگینیه نگاش رو روی خودم حس کنم اما وانمو میکردم که چیزی نفهمیدم بالاخره به آخرین تابلو که رسیدیم انگار طاقت نیاورده باشه گفت....
کوک : خیلی عوض شدی....
ا/ت : ........(سکوت)
کوک : دلم برات تنگ شده بود....
نمیدونم چرا اما حس شیرینی تمام وجودمو فرا گرفت ولی بدون توجه به اون خیلی جدی گفتم.....
ا/ت : فک نمیکنم آشناییتی با شما داشته باشم که دلتون برام تنگ بشه
کوک : متاسفم...بابت همچی
همونطور که داشتم به تابلویی که عکس یه گرگ رو روش کشیده بودم نگاه میکردم گفتم...
ا/ت : میتونم باهاتون راحت صحبت کنم البته فقط برای دو الی سه دقیقه..
اون که انتظار این حرف رو نداشت با خوشحالی قبول کردو گفت.....
کوک : حتما
ا/ت : این تابلو رو میبینی
کوک : آره
ا/ت : یه روز به یه گرگ گفتم زندگی کردنو بهم یاد بده، گفت بپر...گفتم بپرم که پام میشکنه میدونی چی گفت...
این دفع به چشماش نگاه کردم میتونستم غم و اندوه وَ پشمیمونی رو از چشماش بخونم...اما این دفعه نه نمیتونم مثل بار اول گول این چشمارو بخورم....گفتم....
ا/ت : گفت نگران نباش خودم میگیرمت پریدمو پام شکست اومد بالا سرمو گفت اولین درس زندگی به هیچ کس اعتماد نکن...
بعد از این حرف بدون توجه به چشمای غمگینش که با این حرف انگار داخلش طوفان به پا شد روبه تابلو ادامه دادم...
ا/ت : راستش پیام این تابلو هم همینه...
خب دیگه تابلو ها تمام شد اگه چیز دیگه مد نظرتون هست داخل بخش های دیگه هستن...که اون سمتن امیدوارم از این نمایشگاه لذت کاف رو برده باشید من دیگه میرم تعظیمی کردمو خواستم برم که با حرفی که زد سر جام ایستادم گفت....
ا/ت : مدیر شرکت ....؟ ( خودتون یه اسمی بزارین)
کوک : خودم هستم....
نگاه تندی حواله ی جولی کردم که سریع سرشو کرد تو گوشیش....سری به عنوان تهدید براش تکون دادمو سرمو به طرف مدیر شرکت....برگردوندم گفتم....
ا/ت : از این طرف لطفا....
سری تکون دادو دنبالم اومد....
روبه روی تابلوی موردنظر ایستادمو گفتم...
ا/ت : داخل این قسمت فقط طراحی ها هستند از طراحی لباس تا چهره و منظره...
خب من دیگه مزاحمتون نمیشم...میخواستم برم که گفت...
کوک : اگه میشه دربارشون توضیح بدین...
لبخند حرصی زدمو زیر لب گفتم....
ا/ت : اون مدرکتو واسه دکور گرفتی یا فقط واسه عکس گرفتن میخواستیش این همه مدرک داره بعد آخر سر من باید توضیح بدم
کوک : چیزی گفتین..
ا/ت : خیر هیچی...( با لحن حرصی)
برگشتمو درباره ی تابلو ها دونه به دونه بهش توضیح دادم از اینکه کی الهام گرفتم، چه رنگ هایی بهش زدم ،مفهومش تاااا زمان شروع و پایانش داخل این چند دقیقه میتونستم سنگینیه نگاش رو روی خودم حس کنم اما وانمو میکردم که چیزی نفهمیدم بالاخره به آخرین تابلو که رسیدیم انگار طاقت نیاورده باشه گفت....
کوک : خیلی عوض شدی....
ا/ت : ........(سکوت)
کوک : دلم برات تنگ شده بود....
نمیدونم چرا اما حس شیرینی تمام وجودمو فرا گرفت ولی بدون توجه به اون خیلی جدی گفتم.....
ا/ت : فک نمیکنم آشناییتی با شما داشته باشم که دلتون برام تنگ بشه
کوک : متاسفم...بابت همچی
همونطور که داشتم به تابلویی که عکس یه گرگ رو روش کشیده بودم نگاه میکردم گفتم...
ا/ت : میتونم باهاتون راحت صحبت کنم البته فقط برای دو الی سه دقیقه..
اون که انتظار این حرف رو نداشت با خوشحالی قبول کردو گفت.....
کوک : حتما
ا/ت : این تابلو رو میبینی
کوک : آره
ا/ت : یه روز به یه گرگ گفتم زندگی کردنو بهم یاد بده، گفت بپر...گفتم بپرم که پام میشکنه میدونی چی گفت...
این دفع به چشماش نگاه کردم میتونستم غم و اندوه وَ پشمیمونی رو از چشماش بخونم...اما این دفعه نه نمیتونم مثل بار اول گول این چشمارو بخورم....گفتم....
ا/ت : گفت نگران نباش خودم میگیرمت پریدمو پام شکست اومد بالا سرمو گفت اولین درس زندگی به هیچ کس اعتماد نکن...
بعد از این حرف بدون توجه به چشمای غمگینش که با این حرف انگار داخلش طوفان به پا شد روبه تابلو ادامه دادم...
ا/ت : راستش پیام این تابلو هم همینه...
خب دیگه تابلو ها تمام شد اگه چیز دیگه مد نظرتون هست داخل بخش های دیگه هستن...که اون سمتن امیدوارم از این نمایشگاه لذت کاف رو برده باشید من دیگه میرم تعظیمی کردمو خواستم برم که با حرفی که زد سر جام ایستادم گفت....
- ۷۶.۸k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط