P37

بعد از اینکه شام رو خوردیم بعضیا رفتن و افراد کمی که اینجا می‌موندن به سالن نشیمن رفتم متیو دستمو گرفت تا به طرف پله ها بره گفتم:عزیزم تو برو بالا من تا چند دقیقه دیگه میام پیشت میخوام با والدینم صحبت کنم
متیو لبخندی زد باشه عزیزم زود بیا و از پله ها بالا رفت
زود به سمت سالن نشیمن رفتم و دیدم مامان بابا و دریکو کنار هم نشستن به سمتشون رفتم و کنارشون نشستم
بابا:بهت افتخار میکنیم تو دخترم
لبخندی زدم:بابایی کی قراره برگردیم عمارت خودمون سه روز دیگه دوباره قراره برگردیم هاگوارتز
دریکو:نه که اینجا خیلی بهت بد میگزره
اروم با بازوش زدم
که مامان و بابا خندیدن من دوباره سوالی بابا رو نگاه کردم
لوسیوس:عزیزم از اینجا قراره برگردین مدرسه
میا:باشه پدر من دیگه میرم بالا
مامان خندید:عزیزم نگران نباش نمی‌دزدنش برو خجالتی خندیدم به سمت خروجی سالن رفتم بعداز چند ثانیه که به جلوی در اتاق متیو رسیدم تا خواستم در رو باز کنم صدای بلند حرف زدن متیو میومد یکم گوش دادم ولی چیزی از حرفاش متوجه نشدم با کی داشت دعوا میکرد زود در رو باز کردم و با دیدن کلارا تو اتاق متیو خشکم زد اون اینجا چه غلطی می‌کرد اونم با دیدن من نیشخندی زد به سمتش رفتم و خونسرد نزدیکش شدم متیو خواست حرفی بزنه که دستمو بلند کردم که ساکت باشه دوباره تونسته بود عصبانیم کنه نزدیکترش شدم که عقب عقب رفت هه ترسید بایدم میترسید کلارا اونقدر عقب رفت که به دیوار تکیه داد با فاصله کمی ازش وایسادم: انگار خوشت میاد با دم شیر بازی کنی و دنبال لقمه بزرگتر از دهنت راه بیفتی(خنثی بدون هیچ احساسی)فک کنم امروز به حد کافی ما دو تا رو با هم دیدی و اگه خیلی خنگ نباشی میفهمی که رابطه بینمون چیه و صد درصد متوجه اخلاق منم شدی و تقریبا فهمیدی که چجور آدمیم من خوب بلدم کاری کنم که دیگه وقتی اسم من رو هم شنیدی تنت از ترس بلرزه پس دیگه سعی نکن به دست و پام بپیچی یا حتی یه لحظه جلوی چشمام باشی‌حالا هم میتونی گم‌شی
معلوم بود ترسیده ولی به روی خودش نمیاورد و با لحنی که سعی میکرد نلرزه گفت:نه من از تو دستور نمیگیرم
خنده ای کردم:فک کنم الان کسی قدرتش بیشتره منم پس تو باید از من دستور بگیری البته به نفع خودته که بری بیرون اگه نری قراره صحنه هایی رو ببینی که واست مناسب نیست
معلوم بود حرفی واسه گفتن پیدا نمیکنه و هم میترسه که چیزی بگه سرشو انداخت پایین و از اتاق بیرون رفت وقتی در رو بست
به سمت متیو برگشتم و طلبکار نگاش کردم و دستامو روی سینم گره زدم:خب؟
که فقط چند بار دستت رو گرفته نه ریدل؟خودت داری کار رو سخت‌تر میکنی و مشکل رو پیچیده‌تر حتما ازت آتویی داره که انقد پر رو جلوت وایمیسته خودت بهم بگو که چیکار کردی قبل از اینکه خودم بفهمم
متیو ویو
خشکم زده بود طوری که حتی فقط متوجه میشدم لباش تکون میخورد و صداش رو نمیشنیدم  این دختر دقیقا تایپ خودم بود روز به روز داشتم بیشتر عاشقش میشدم همین الان دلم میخواست ببوسمش و به خودم فشارش بدم ولی از قیافش معلوم بود شدیدا عصبانی‌ش کردم با بشکنی که جلوم زد به خودم اومدم  و نگاش کردم:عزیزم چیشده؟
میا:که چیشده؟اون تو اتاق تو چه غلطی میکرد؟جواب سوال قبلیم رو هم بده
زیادی عصبی بود خواستم بغلش کنم که پسم زد ولی دوباره دستامو دورش حلقه کرد و به خودم چسبوندمش دستاشو رو سینم گذاشت و هولم داد دستاشو با یه دستم بالای سرش پین کردم و به دیوار پشت سرش چسبوندم باید آرومش میکردم و بعد بهش توضیح میدادم اون‌یکی دستمو که روی کمرش بود از کمرش برداشتم و رو دیوار گذاشتم و بین خودم و دیوار قفلش کرد آروم نزدیک شدم و لبامو رو لباش گذاشتم و میمکیدم ولی اون همکاری نمی کرد و دست و پا میزد بیشتر بهش چسبیدم جوری که دیگه اصلا نمیتونست حرکت کنه چند ثانیه گذشت که اونم شروع به هم کاری کرد بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم و سرمو تو گردنش بردم و گردنشو می بوسیدم که کم کم داشت ناله هاش درمیومد از گردنش فاصله گرفتم و دستاشو ول کردم و هر دو دستمو دور پیچیدم و بغلش کردم نفس‌هاش منظم شده بود و کاری نمیکرد این یعنی آروم شده بود از خودم فاصله‌ش دادم رو تخت نشستم و گذاشتمش رو پاهام اونقدری بهم نزدیک بود که نفسش بهم میخورد
دیدگاه ها (۰)

the first lie

چند پارتی (درخواستی)

رمان : یک قدم تا توپارت ۳:تایم شام تموم شد. همه اسلترینی ها ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

عالیشد...امتحان ریاضیمو خراب کردم...زیر ده شدم عالیه🥀حقیقتش ...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

پایین رو چک کنید لطفا😇سلام بچه‌ها،، من بهتون گفته بودم که دو...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

Dark hearth

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط