جادوی سیاه
پارت بیست و پنج
لوپین با فروتنی گفت:البته که میشه
هرماینی:خب... راستش.... خال خالی.... یعنی همین مرد... الان سه ساله که توی خوابگاه هری میخوابه اگه اون برای اسمشونبر کار میکرده پس چرا تا حالا هیچ وقت سعی نکرده هری رو بکشه؟
پتی گرو با دست معلولش به هرمیون اشاره کرد و دوباره با صدای گوشخراشش گفت:راست میگه ازت ممنونم دیدی ریموس؟ من تا حالا هیچ آسیبی به هری نزدم چرا باید چنین کاری میکردم؟
بلک گفت:الان بهت میگم چرا برای این که تو هیچ وقت برای هیچ کس کاری انجام نمی دادی مگر این که برای خودت هم به نفعی داشت ولدمورت دوازده ساله که ناپدید شده همه میگن اون با یه مرده هیچ فرقی نداره دلیلی نداشت به خاطر جادوگری که تمام قدرتشو از دست داده بود مرتکب جنایت بشی اونم در جایی که آلبوس دامبلدور حضور داشت میخواستی اول مطمئن بشی که اون دوباره اقتدارشو به دست آورده بعد به سراغش ،بری درسته؟ و گرنه برای چی توی خونه ی یه خانواده ی جادوگر اتراق کردی؟ میخواستی همه خبرها به گوشت برسه درسته پیتر؟ میخواستی هر وقت حامی قدیمیت دوباره به قدرت رسید با خیال راحت بهش بپیوندی
بلک به هری نگاه میکرد اما این بار هری رویش را از او گرفت. بلک با صدای گرفته گفت:باور کن هری باور کن من هیچ اتفاقی برای لیلی و جیز خیانت نکردم حاضر نبودم بمیرم ولی به اونا خیانت نکنم
پس از مدتی طولانی سرانجام هری حرف او را باور کرد فقط با حرکت سر موافقتش را آشکار ساخت
پنی گرو به زانو افتاد گویی موافقت هری حکم نابودی او بود همان طور که روی زمین افتاده بود کف دستهایش را طوری به هم چسباند انگار میخواست دعا کند و گفت:سیریوس... منم.... پیتر... دوستت... تو که نمیخوای.....
بلک لگدی به او زد و او خود را کنار کشید. بلک گفت:
ردای من قبل از این که دست کثیف تو بهش برسه آلوده به ننگ هست دیگه لازم نیست از این کثیف ترش کنی.
پتی گرو رویش را به سمت لوپین برگرداند و با حالتی ملتمسانه با صدای جیرجیر مانندش گفت:ریموس تو که اینارو باور نمیکنی... اگه اونا نقشه شونو عوض کرده بودن سیریوس به تو میگفت درسته؟
ریموس:پیتر اون در صورتی این موضوع رو به من میگفت که مطمئن باشه من جاسوس نیستم
لوپین از بالای سر پتی گرو به بلک نگاه کرد و ادامه داد:اگه اشتباه نکرده باشم برای همین به من نگفتی نه سیریوس؟ بلک گفت: منو ببخش ریموس
لوپین آستینهای ردایش را بالا زد و گفت:
خواهش میکنم دوست قدیمی ،من پانمدی عزیز تو هم منو میبخشی که فکر می کردم تو جاسوسی؟
لبخندی بر چهره ی رنگ پریده ی بلک نشست و گفت:البته که میبخشم.
سپس بلک نیز آستین هایش را بالا زد و ادامه داد: با هم بکشیمش؟
لوپین با قیافه ای که در هم رفته ای گفت بله.پتی گرو که از ترس به نفس نفس افتاده بود گفت:نه... نه.... شما این کارو نمیکنید چهار دست و پا به طرف رون رفت و گفت:رون من دوست خوبی برات نبودم؟ حیوون خوبی نبودم؟ رون تو نمیگذاری اونا منو بکشن مگه نه؟ تو طرفدار منی... درسته؟
رون که به طور معمول تغییر عقیده داده بود رویش را از او برگرداند و گفت:من تو رو توی رختخواب خودم میخوابوندم
پسر مهربون... ارباب مهربون
پتی گرو چهار دست و پا به رون نزدیک بود تر شد و گفت:تو که نمیگذاری اونا منو بکشن... من موش تو بودم... من حیوون خوبی بودم...
هیچ تعریفی نداره که تو در قالب یه موش خیلی بهتر بود تا در قالب یه انسان... این که مایه افتخار نیست پیتر
بلک با صدای گرفته و دورگه اش این حرف را زده بود. رون که از شدت درد چهره اش رنگ پریده تر شده بود پای زخمی را از جلوی پتی گرو کنار کشیده بود. پتی گرو روی زانوهایش میچرخید و به سمت هرمیون رفت و به ردایش چنگ زد و گفت:دختر خوب... دختر باهوش میدونم که تو نمیگذاری... کمکم کن
هرمیون ردایش را از چنگ او درآورد و رویش را برگرداند و عقب رفت و به دیوار تکیه داد پتی گرو که بی اختیار می لرزید دوباره زانو زد و آهسته سرش را به سمت طرف هری برگرداند و گفت:هری... هری.... تو درست مثل پدرتی... مثل اونی بلک نعره زد:چطور جرئت میکنی با هری صحبت میکنی؟ با چه رویی توی صورتش از جیمز حرف میزنی خائن.
لوپین و سیریوس خواستن پیتر رو بکشن که یهو هری گفت:نه
شما اونو نمیکشین
(هیلی)با عصبانیت گفتم:چرا؟دیونه شدی؟این باعث مرگ پدر و مادرته.
این باعث زندان رفتن پدرمه.
هری:پدرم نمیخواست بهترین دوستاش بخاطر این موش پست قاتل بشن.
باید بره ازکابان تا زجر بکشه
لوپین با فروتنی گفت:البته که میشه
هرماینی:خب... راستش.... خال خالی.... یعنی همین مرد... الان سه ساله که توی خوابگاه هری میخوابه اگه اون برای اسمشونبر کار میکرده پس چرا تا حالا هیچ وقت سعی نکرده هری رو بکشه؟
پتی گرو با دست معلولش به هرمیون اشاره کرد و دوباره با صدای گوشخراشش گفت:راست میگه ازت ممنونم دیدی ریموس؟ من تا حالا هیچ آسیبی به هری نزدم چرا باید چنین کاری میکردم؟
بلک گفت:الان بهت میگم چرا برای این که تو هیچ وقت برای هیچ کس کاری انجام نمی دادی مگر این که برای خودت هم به نفعی داشت ولدمورت دوازده ساله که ناپدید شده همه میگن اون با یه مرده هیچ فرقی نداره دلیلی نداشت به خاطر جادوگری که تمام قدرتشو از دست داده بود مرتکب جنایت بشی اونم در جایی که آلبوس دامبلدور حضور داشت میخواستی اول مطمئن بشی که اون دوباره اقتدارشو به دست آورده بعد به سراغش ،بری درسته؟ و گرنه برای چی توی خونه ی یه خانواده ی جادوگر اتراق کردی؟ میخواستی همه خبرها به گوشت برسه درسته پیتر؟ میخواستی هر وقت حامی قدیمیت دوباره به قدرت رسید با خیال راحت بهش بپیوندی
بلک به هری نگاه میکرد اما این بار هری رویش را از او گرفت. بلک با صدای گرفته گفت:باور کن هری باور کن من هیچ اتفاقی برای لیلی و جیز خیانت نکردم حاضر نبودم بمیرم ولی به اونا خیانت نکنم
پس از مدتی طولانی سرانجام هری حرف او را باور کرد فقط با حرکت سر موافقتش را آشکار ساخت
پنی گرو به زانو افتاد گویی موافقت هری حکم نابودی او بود همان طور که روی زمین افتاده بود کف دستهایش را طوری به هم چسباند انگار میخواست دعا کند و گفت:سیریوس... منم.... پیتر... دوستت... تو که نمیخوای.....
بلک لگدی به او زد و او خود را کنار کشید. بلک گفت:
ردای من قبل از این که دست کثیف تو بهش برسه آلوده به ننگ هست دیگه لازم نیست از این کثیف ترش کنی.
پتی گرو رویش را به سمت لوپین برگرداند و با حالتی ملتمسانه با صدای جیرجیر مانندش گفت:ریموس تو که اینارو باور نمیکنی... اگه اونا نقشه شونو عوض کرده بودن سیریوس به تو میگفت درسته؟
ریموس:پیتر اون در صورتی این موضوع رو به من میگفت که مطمئن باشه من جاسوس نیستم
لوپین از بالای سر پتی گرو به بلک نگاه کرد و ادامه داد:اگه اشتباه نکرده باشم برای همین به من نگفتی نه سیریوس؟ بلک گفت: منو ببخش ریموس
لوپین آستینهای ردایش را بالا زد و گفت:
خواهش میکنم دوست قدیمی ،من پانمدی عزیز تو هم منو میبخشی که فکر می کردم تو جاسوسی؟
لبخندی بر چهره ی رنگ پریده ی بلک نشست و گفت:البته که میبخشم.
سپس بلک نیز آستین هایش را بالا زد و ادامه داد: با هم بکشیمش؟
لوپین با قیافه ای که در هم رفته ای گفت بله.پتی گرو که از ترس به نفس نفس افتاده بود گفت:نه... نه.... شما این کارو نمیکنید چهار دست و پا به طرف رون رفت و گفت:رون من دوست خوبی برات نبودم؟ حیوون خوبی نبودم؟ رون تو نمیگذاری اونا منو بکشن مگه نه؟ تو طرفدار منی... درسته؟
رون که به طور معمول تغییر عقیده داده بود رویش را از او برگرداند و گفت:من تو رو توی رختخواب خودم میخوابوندم
پسر مهربون... ارباب مهربون
پتی گرو چهار دست و پا به رون نزدیک بود تر شد و گفت:تو که نمیگذاری اونا منو بکشن... من موش تو بودم... من حیوون خوبی بودم...
هیچ تعریفی نداره که تو در قالب یه موش خیلی بهتر بود تا در قالب یه انسان... این که مایه افتخار نیست پیتر
بلک با صدای گرفته و دورگه اش این حرف را زده بود. رون که از شدت درد چهره اش رنگ پریده تر شده بود پای زخمی را از جلوی پتی گرو کنار کشیده بود. پتی گرو روی زانوهایش میچرخید و به سمت هرمیون رفت و به ردایش چنگ زد و گفت:دختر خوب... دختر باهوش میدونم که تو نمیگذاری... کمکم کن
هرمیون ردایش را از چنگ او درآورد و رویش را برگرداند و عقب رفت و به دیوار تکیه داد پتی گرو که بی اختیار می لرزید دوباره زانو زد و آهسته سرش را به سمت طرف هری برگرداند و گفت:هری... هری.... تو درست مثل پدرتی... مثل اونی بلک نعره زد:چطور جرئت میکنی با هری صحبت میکنی؟ با چه رویی توی صورتش از جیمز حرف میزنی خائن.
لوپین و سیریوس خواستن پیتر رو بکشن که یهو هری گفت:نه
شما اونو نمیکشین
(هیلی)با عصبانیت گفتم:چرا؟دیونه شدی؟این باعث مرگ پدر و مادرته.
این باعث زندان رفتن پدرمه.
هری:پدرم نمیخواست بهترین دوستاش بخاطر این موش پست قاتل بشن.
باید بره ازکابان تا زجر بکشه
- ۴.۶k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط