call me daddy37
گیج نگاش کردم:
-چه حقیقتی؟
صداش رو پایین اورد و گفت:
-تو اونو دوست داری؟
کلافه نگاش کردم:
-فرض کن دوسش داشته باشم خب به تو چه؟
فکمو گرفت و سرمو بالا کرد و عصبی توی چشمام زل زد:
-به من چه؟انگار یادت رفته چیکارا میتونم باهات بکنم؟من میتونم دوست داشته باشم یا صاحبت باشم...این دیگه به تو ربط داره دارلینگ
به سختی حرف زدم:
-منو تو هیچ نسبتی باهم دیگه نداریم جئون،فقط مامانم و بابات دارن ازدواج میکنن!
چند ماه دیگه از این کشور کوفتی ای که تو توش زندگی میکنی میرم .
پس اره،به تو ربطی نداره من کیو دوست دارم و ندارم،اینقدر از ازار دادن من برای بهم ریختن عروسی پدرت استفاده نکن چون من اینجا نقشی ندارم!
فکمو اروم اروم ول کرد و دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید:
-من ازت استفاده نمیکنم دارلینگ...تو خودتم ازش خوشت اومد مگه نه؟
گفتم:
-شاید...ولی این دلیل محکمی نیست که باعث بشه بزارم به خاطر جهنم کردن زندگی پدرت از من استفاده کنی.
من احمق نیستم جئون همون اولش هم میفهمیدم چرا منو نزدیک خودت نگه میداشتی!
سرشو کج کرد و نگاه مهربونش رو یک ور دیگه دادو ۲ ثانیه بعد خود عوضیش رو بهم نشون دادو دستشو از روی گونه ام برداشت و ازم فاصله گرفت.
با پوزخند گفت:
-افرین...تو بردی داشتم بازیت میدادم ولی فکر میکردم برخلاف ظاهرت کودن باشی اما اشتباه میکردم!
حالا سوال اصلی اینجاست،کمکم میکنی یا...
وسط حرفش تند گفتم:
-به هیچ عنوان،منو قاطی کثافت کاری هات نکن!
عصبی خندید و بعد جدی گفت:
-پس از این لحظه به بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی چون خودتم میدونی آنیا،من مرد خوبی نیستم و هیچوقت هم نمیشم...این حرفمو یادت باشه!
و بعد سوار ماشین شد و گاز داد که سریع از ماشین فاصله گرفتم...
عوضی،واقعا عوضیه!
-چه حقیقتی؟
صداش رو پایین اورد و گفت:
-تو اونو دوست داری؟
کلافه نگاش کردم:
-فرض کن دوسش داشته باشم خب به تو چه؟
فکمو گرفت و سرمو بالا کرد و عصبی توی چشمام زل زد:
-به من چه؟انگار یادت رفته چیکارا میتونم باهات بکنم؟من میتونم دوست داشته باشم یا صاحبت باشم...این دیگه به تو ربط داره دارلینگ
به سختی حرف زدم:
-منو تو هیچ نسبتی باهم دیگه نداریم جئون،فقط مامانم و بابات دارن ازدواج میکنن!
چند ماه دیگه از این کشور کوفتی ای که تو توش زندگی میکنی میرم .
پس اره،به تو ربطی نداره من کیو دوست دارم و ندارم،اینقدر از ازار دادن من برای بهم ریختن عروسی پدرت استفاده نکن چون من اینجا نقشی ندارم!
فکمو اروم اروم ول کرد و دستشو نوازش وار روی گونه ام کشید:
-من ازت استفاده نمیکنم دارلینگ...تو خودتم ازش خوشت اومد مگه نه؟
گفتم:
-شاید...ولی این دلیل محکمی نیست که باعث بشه بزارم به خاطر جهنم کردن زندگی پدرت از من استفاده کنی.
من احمق نیستم جئون همون اولش هم میفهمیدم چرا منو نزدیک خودت نگه میداشتی!
سرشو کج کرد و نگاه مهربونش رو یک ور دیگه دادو ۲ ثانیه بعد خود عوضیش رو بهم نشون دادو دستشو از روی گونه ام برداشت و ازم فاصله گرفت.
با پوزخند گفت:
-افرین...تو بردی داشتم بازیت میدادم ولی فکر میکردم برخلاف ظاهرت کودن باشی اما اشتباه میکردم!
حالا سوال اصلی اینجاست،کمکم میکنی یا...
وسط حرفش تند گفتم:
-به هیچ عنوان،منو قاطی کثافت کاری هات نکن!
عصبی خندید و بعد جدی گفت:
-پس از این لحظه به بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی چون خودتم میدونی آنیا،من مرد خوبی نیستم و هیچوقت هم نمیشم...این حرفمو یادت باشه!
و بعد سوار ماشین شد و گاز داد که سریع از ماشین فاصله گرفتم...
عوضی،واقعا عوضیه!
- ۳۲.۸k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط