سناریوووو💥💥💥💥
اگه ا.ت مست باشه وسانزو رو.....میدونین دیگه😂»
ویوی سانزو
امروز یکم اضافه کار داشتم بخواطر همین دیر رسیدم خونه....ساعت دوازده شب؛ولی...
«ات کجایییی»
ات خونه نبود...سریع گوشیمو برداشتم و زنگ زدم ات ولی جواب نمیداد...نگران شدم نکنه یه پسری اونو کشیده باشه توی کوچه و...به اینا فکر نکن فعلا باید بری دنبال ات سانزو
سریع کتمو برداشتم و تفنگمو گذاشتم توی جیبم
با یه سیس خفن و گنگ خواستم از در بزنم بیرون ولی همین که نزدیک در شدم،در محکم خورد توی صورتم و افتادم...فک کنم استخون دماغم شکست...سریع از روی زمین بلند شدم و دماغمو گرفتم و داد زدم
«د اخه چته روان پری--ات!!!!چرا اینطوری ای توووو؟؟»
یهو با قیافه ی ات روبرو شدم
موهاش بهم ریخته بود و لباسش عین لباس یه بچه ی دوساله کثیف شده بود و صورتش کلا قرمز شده بود...
«اتتتتت تو مست کردی؟؟؟»
ات یه لبخند شیطونکی زد
«اخه گوگولی مگولی تو کی باشی که راجع من نظر بدی بچه ساال؟؟»
اد فورجر:ات جان اگه جونتو دوس داری فرار کن تا بدست همون«بچه سال»نمردی༎ຶ‿༎ຶ
یه خنده از سر عصبانیت زدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم...ات انگار عصبانی شده بود یه دستشو گذاشت روی کمرش و با یه دست دیگه منو نشون گرفته بود و داد میزد
«پشمک صورتی به چی داری میخندی بگو ماهم بخندیییم»
یهو عصبی شدم....پشمک صورتی؟؟؟کجای من به پشمک صورتی میخوره؟من عضوی از باند بونتنم....کل شهر منو میشناسن...من مامانمم اینطوری باهام حرف نزده...پشمک صورتییییی؟؟؟
سر ات داد زدم
«پشمک صورتی کجا و من کجااا؟؟؟مگه چقد خوردی که منو پشمک میبینیی؟»
یهو دیدم ات گریه کرد
«مرتیکه بیشعور سر یه خانوم با شخصیت مثل من داد میزنی حیوون؟حیف که بابام باهام نیست وگرنه میاوردمش برات پدرتو دربیاره»
دستمو گذاشتم روی پیشونیم و داد زدم
«خدایا منو بکشششش»
یهو ات اومد داخل خونه و نشست روی مبل و دست و پاشو عین بچه ها تکون میداد
«تشنمه تشنمه تشنمه تشنمه»
«خو برو اب بخور»
«بیشعور وقتی من مبگم تشنمه تو باید برام اب بیاریی»
«کی فکرشو میکرد که کسی مثل من...پاشه مث خدمتکار برای ات اب بیاره-ـ-»
رفتم یه لیوان اب اوردم و رفتم پیش ات که بدم بهش...همین که لیوانو دید سریع از دسام گرفتش و توی یدم ثانیه خوردش...بخدا اصلا ندیدم چطوری لیوان ابو خالی کرد...یهو بلند شد و لومد سمتم یه لبخند زد
«اینم جایزت پشمکی»
یهو ات منو ب.و.س.ی.د بعدشم لیوانو داد دستم و رفت توی اتاقش خوابید...منم همونجوری عین سیخ وایسادم...چی چی شد؟یهو به خودم اومدم لیوانو گذاشتم روی میز و دستمو گذاشتم روی دهنم و عین لبو سرخ شدم
ات الان چیکار کرد؟!فک کنم باید یه یخچال دیگه بخرم پر یخچالو شراب کنم...(برای ات-ـ-)
تا ربع ساعت توی فکر بودم که یهو به خودم اومدم...سریع رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم توی اتاق کنار ات خوابیدم...خوابیده بود،موهاشو از توی صورتش کنار زدم و پیشونیشو اروم بوسیدم بعدشم چشمامو بستم و خوابیدم...
«صبح روز بعد»
از وقتی ات بیدار شد سانزو همش وقتی نگاهش میکرد لبخند میزد و روشو برمیکردوند،ات از اتفاقی که افتاد بیخبر بود و یادش رفته بود
تماااممم😂
#Forger
ویوی سانزو
امروز یکم اضافه کار داشتم بخواطر همین دیر رسیدم خونه....ساعت دوازده شب؛ولی...
«ات کجایییی»
ات خونه نبود...سریع گوشیمو برداشتم و زنگ زدم ات ولی جواب نمیداد...نگران شدم نکنه یه پسری اونو کشیده باشه توی کوچه و...به اینا فکر نکن فعلا باید بری دنبال ات سانزو
سریع کتمو برداشتم و تفنگمو گذاشتم توی جیبم
با یه سیس خفن و گنگ خواستم از در بزنم بیرون ولی همین که نزدیک در شدم،در محکم خورد توی صورتم و افتادم...فک کنم استخون دماغم شکست...سریع از روی زمین بلند شدم و دماغمو گرفتم و داد زدم
«د اخه چته روان پری--ات!!!!چرا اینطوری ای توووو؟؟»
یهو با قیافه ی ات روبرو شدم
موهاش بهم ریخته بود و لباسش عین لباس یه بچه ی دوساله کثیف شده بود و صورتش کلا قرمز شده بود...
«اتتتتت تو مست کردی؟؟؟»
ات یه لبخند شیطونکی زد
«اخه گوگولی مگولی تو کی باشی که راجع من نظر بدی بچه ساال؟؟»
اد فورجر:ات جان اگه جونتو دوس داری فرار کن تا بدست همون«بچه سال»نمردی༎ຶ‿༎ຶ
یه خنده از سر عصبانیت زدم و دستمو گذاشتم روی پیشونیم...ات انگار عصبانی شده بود یه دستشو گذاشت روی کمرش و با یه دست دیگه منو نشون گرفته بود و داد میزد
«پشمک صورتی به چی داری میخندی بگو ماهم بخندیییم»
یهو عصبی شدم....پشمک صورتی؟؟؟کجای من به پشمک صورتی میخوره؟من عضوی از باند بونتنم....کل شهر منو میشناسن...من مامانمم اینطوری باهام حرف نزده...پشمک صورتییییی؟؟؟
سر ات داد زدم
«پشمک صورتی کجا و من کجااا؟؟؟مگه چقد خوردی که منو پشمک میبینیی؟»
یهو دیدم ات گریه کرد
«مرتیکه بیشعور سر یه خانوم با شخصیت مثل من داد میزنی حیوون؟حیف که بابام باهام نیست وگرنه میاوردمش برات پدرتو دربیاره»
دستمو گذاشتم روی پیشونیم و داد زدم
«خدایا منو بکشششش»
یهو ات اومد داخل خونه و نشست روی مبل و دست و پاشو عین بچه ها تکون میداد
«تشنمه تشنمه تشنمه تشنمه»
«خو برو اب بخور»
«بیشعور وقتی من مبگم تشنمه تو باید برام اب بیاریی»
«کی فکرشو میکرد که کسی مثل من...پاشه مث خدمتکار برای ات اب بیاره-ـ-»
رفتم یه لیوان اب اوردم و رفتم پیش ات که بدم بهش...همین که لیوانو دید سریع از دسام گرفتش و توی یدم ثانیه خوردش...بخدا اصلا ندیدم چطوری لیوان ابو خالی کرد...یهو بلند شد و لومد سمتم یه لبخند زد
«اینم جایزت پشمکی»
یهو ات منو ب.و.س.ی.د بعدشم لیوانو داد دستم و رفت توی اتاقش خوابید...منم همونجوری عین سیخ وایسادم...چی چی شد؟یهو به خودم اومدم لیوانو گذاشتم روی میز و دستمو گذاشتم روی دهنم و عین لبو سرخ شدم
ات الان چیکار کرد؟!فک کنم باید یه یخچال دیگه بخرم پر یخچالو شراب کنم...(برای ات-ـ-)
تا ربع ساعت توی فکر بودم که یهو به خودم اومدم...سریع رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم توی اتاق کنار ات خوابیدم...خوابیده بود،موهاشو از توی صورتش کنار زدم و پیشونیشو اروم بوسیدم بعدشم چشمامو بستم و خوابیدم...
«صبح روز بعد»
از وقتی ات بیدار شد سانزو همش وقتی نگاهش میکرد لبخند میزد و روشو برمیکردوند،ات از اتفاقی که افتاد بیخبر بود و یادش رفته بود
تماااممم😂
#Forger
- ۱.۷k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط