چندپارتی یونگی
پارت ۱
یونگی همیشه آدم خونسرد و کمحرفی بود؛ کسی که حتی اگر عاشقانهترین جمله دنیا رو توی ذهنش داشته باشه، احتمالاً ترجیح میداد فقط با یک نگاه نشونش بده.
اما اون شب… قضیه فرق داشت.
بعد از مهمونی، وقتی ا.ت همراهش به خونه رسید، یونگی از همون لحظهای که وارد شد، عجیب ساکت بود.
ا.ت کفشهاش رو کنار گذاشت و برگشت سمتش.
— خوبی؟
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— آره.
— مطمئنی؟
سرش رو تکون داد.
— خیلی.
ا.ت لبخند زد.
— پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
یونگی خیلی جدی جواب داد:
— چون قشنگی.
ا.ت چند لحظه مات موند.
— چی؟
یونگی دوباره گفت:
— گفتم قشنگی.
— اینو امروز بیست بار گفتی!
یونگی اخم خیلی کوچیکی کرد.
— کمه.
ا.ت خندید.
— کمه؟!
— آره.
بعد خیلی راحت دستش رو دور دست ا.ت حلقه کرد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— یونگی؟
— هوم؟
— تو همیشه اینقدر لوسی؟
— نه.
— پس الان چرا اینطوری شدی؟
یونگی چند ثانیه فکر کرد.
— چون تو اینجایی.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
— یعنی اگه من نباشم لوس نمیشی؟
یونگی سرش رو بلند کرد.
— نه.
— چرا؟
— چون وقتی تو نیستی، دلم برات تنگ میشه.
ا.ت با خنده گفت:
— وای… امروز خیلی حرف میزنی.
یونگی دستش رو گرفت و با لحنی کاملاً جدی گفت:
— چون خیلی چیزا هست که باید بهت بگم.
— مثلاً؟
— اینکه دوستت دارم.
ا.ت برای چند ثانیه ساکت شد.
یونگی ادامه داد:
— خیلی.
بعد مکث کرد.
— بیشتر از چیزی که بهت میگم.
ا.ت آروم گفت:
— اینو هیچوقت اینقدر مستقیم نگفته بودی.
یونگی لبخند کوچیکی زد.
— پس امشب میگم.
— چی رو؟
— همهشو.
ا.ت خندید.
— خب بگو.
یونگی انگشتهاش رو بین انگشتهای ا.ت قفل کرد.
— دوست دارم وقتی میخندی.
مکث.
— دوست دارم وقتی باهام دعوا میکنی.
مکث دوباره.
— حتی وقتی حرصم میدی.
ا.ت زد زیر خنده.
— پس چرا باهام دعوا میکنی؟
— چون دوست دارم بعدش آشتی کنیم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
— تو واقعاً امشب عجیب شدی.
یونگی خیلی آرام لبخند زد.
— فقط امشب؟
— خیلی بیشتر از همیشه.
یونگی کمی جلو آمد و یک بوسهی کوتاه و آرام روی پیشانی ا.ت گذاشت.
بعد عقب رفت و با همان حالت لوس گفت:
— حالا بهتر شد.
ا.ت خندید.
— چی بهتر شد؟
— دلم.
— مگه دلت چی شده بود؟
یونگی دوباره سرش رو روی شونهی ا.ت گذاشت.
— میخواست تو رو دوست داشته باشه.
ا.ت با خنده گفت:
— فقط میخواست؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
— نه… خیلی وقته داره.
⭐️چطوره ؟
نظرتون رو بهم بگید
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
یونگی همیشه آدم خونسرد و کمحرفی بود؛ کسی که حتی اگر عاشقانهترین جمله دنیا رو توی ذهنش داشته باشه، احتمالاً ترجیح میداد فقط با یک نگاه نشونش بده.
اما اون شب… قضیه فرق داشت.
بعد از مهمونی، وقتی ا.ت همراهش به خونه رسید، یونگی از همون لحظهای که وارد شد، عجیب ساکت بود.
ا.ت کفشهاش رو کنار گذاشت و برگشت سمتش.
— خوبی؟
یونگی چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— آره.
— مطمئنی؟
سرش رو تکون داد.
— خیلی.
ا.ت لبخند زد.
— پس چرا اینجوری نگام میکنی؟
یونگی خیلی جدی جواب داد:
— چون قشنگی.
ا.ت چند لحظه مات موند.
— چی؟
یونگی دوباره گفت:
— گفتم قشنگی.
— اینو امروز بیست بار گفتی!
یونگی اخم خیلی کوچیکی کرد.
— کمه.
ا.ت خندید.
— کمه؟!
— آره.
بعد خیلی راحت دستش رو دور دست ا.ت حلقه کرد و سرش رو روی شونهاش گذاشت.
ا.ت با تعجب نگاهش کرد.
— یونگی؟
— هوم؟
— تو همیشه اینقدر لوسی؟
— نه.
— پس الان چرا اینطوری شدی؟
یونگی چند ثانیه فکر کرد.
— چون تو اینجایی.
ا.ت لبخندش عمیقتر شد.
— یعنی اگه من نباشم لوس نمیشی؟
یونگی سرش رو بلند کرد.
— نه.
— چرا؟
— چون وقتی تو نیستی، دلم برات تنگ میشه.
ا.ت با خنده گفت:
— وای… امروز خیلی حرف میزنی.
یونگی دستش رو گرفت و با لحنی کاملاً جدی گفت:
— چون خیلی چیزا هست که باید بهت بگم.
— مثلاً؟
— اینکه دوستت دارم.
ا.ت برای چند ثانیه ساکت شد.
یونگی ادامه داد:
— خیلی.
بعد مکث کرد.
— بیشتر از چیزی که بهت میگم.
ا.ت آروم گفت:
— اینو هیچوقت اینقدر مستقیم نگفته بودی.
یونگی لبخند کوچیکی زد.
— پس امشب میگم.
— چی رو؟
— همهشو.
ا.ت خندید.
— خب بگو.
یونگی انگشتهاش رو بین انگشتهای ا.ت قفل کرد.
— دوست دارم وقتی میخندی.
مکث.
— دوست دارم وقتی باهام دعوا میکنی.
مکث دوباره.
— حتی وقتی حرصم میدی.
ا.ت زد زیر خنده.
— پس چرا باهام دعوا میکنی؟
— چون دوست دارم بعدش آشتی کنیم.
ا.ت سرش رو تکون داد.
— تو واقعاً امشب عجیب شدی.
یونگی خیلی آرام لبخند زد.
— فقط امشب؟
— خیلی بیشتر از همیشه.
یونگی کمی جلو آمد و یک بوسهی کوتاه و آرام روی پیشانی ا.ت گذاشت.
بعد عقب رفت و با همان حالت لوس گفت:
— حالا بهتر شد.
ا.ت خندید.
— چی بهتر شد؟
— دلم.
— مگه دلت چی شده بود؟
یونگی دوباره سرش رو روی شونهی ا.ت گذاشت.
— میخواست تو رو دوست داشته باشه.
ا.ت با خنده گفت:
— فقط میخواست؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
— نه… خیلی وقته داره.
⭐️چطوره ؟
نظرتون رو بهم بگید
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۴۲.۲k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط