پارت۴۵(یخی که عاشق خورشید شد)

(یخی که عاشق خورشید شد )
پارت ۴۵

/از زبان ا.ت
بعد ۱۰ دیقه رسیدیم هتل از ماشین پیاده شدیم ساعت ۸ شب بود داخل هتل شدیم و کلید اتاق هارو گرفتیم سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه بالا
هر کی رفت تو اتاق خودش نگهبان ها وسایل هارو آوردن گذاشتن تو اتاق بد رفتن درو بستم افتادم رو تخت
بدنم کوفته شده بود ولی اصلا خوابم نمی اومد چون تازه از خواب بیدار شده بودم
به این هتل ساحل خیلی نزدیک بود ،خیلی دلم تنگ شده بود واسه ساحل مخصوصا اون ساحلی که همیشه میرفتم با جیمین
آه لعنت همه چی منو یاد اون میندازه واقعا برام درد اوره این قضیه..یه هوفی کشیدم و از جام پاشدم لباس هامو عوض کردم یه پیرهن بلند ساحلی مشکی پوشیدم با صندل های مشکی
میخواستم برم که یاد تهیونگ افتادم اون الان احتمالا یا خوابه یا رفته حموم بهش تکست دادم که من میرم لب ساحل نگران نشی زودی برمیگردم
بعد رفتم بیرون از اتاق سوار آسانسور شدم رفتم پایین از هتل رفتم بیرون سمت ساحل راه افتادم بعد ۱۰ دیقه رسیدم خیلی خلوت بود و این خیلی آرامش خاصی داشت رفتم رو یه صندلی رو به ساحل نشستم خیره به ماه شدم
ا.ت:جیمین همیشه مث یه ستاره از دور نگات میکنم رفیق(زیر لبی)
.....
/از زبان تهیونگ
بعد از اون همه رانندگی با ماشین و هدایت کشتی به اون بزرگی حسابی خستم کرده بود هم رسیدم داخل اتاق چمدون هارو گذاشتم رو تخت و رفتم حموم
بعد ۲۰ دیقه اومدم بیرون خودمو خشک کردم لباس هامو پوشیدم و شسوار کشیدم میخواستم برم استراحت کنم که چشمم به گوشی افتاد دیدم ا.ت پیم داده که میره لب ساحل
احتمالا میخواد تنها باشه بهتره نرم...نه نمیشه باید برم
از هتل رفتم بیرون و راه افتادم سمت ساحل،وقتی رسیدم دیدم ا.ت رو یه صندلی نشسته
رفتم کنارش نشستم با تعجب برگشت سمتم
ا‌.ت:عاا توییی ترسیدم
تهیونگ:نترس
یه لبخندی بهم‌ زد و بعد چند ثانیه دوباره شروع کرد حرف زدن
ا.ت:دلم برای ساحلی که همیشه میرفتیم تنگ شده
تهیونگ:هم برگشتیم اول میبرمت اونجا
یه لبخند برام زد از رو رضایت
بعد چند دیقه سکوت که ا.ت گفت:راستی قضیه نامجون رو قرار بود بهت بگم..الان بگم بهتره
تهیونگ:اوهوم بگو
ا.ت:اون روز که رفتیم پاساژ نامجون رو دیدم باهم قدم میزدیم ک قضیه دستشویی رو برام تعریف کرد گفت که چیا بهت گفته
تهیونگ:خب
ا.ت:میگفت اون لحظه ترسو تو چشات دیده ،بعد بهم گفت که انگار قبلا میونتون اصلا باهم خوب نبوده ولی دشمنی رو گذاشتین کنار و کاری به هم نداشتین.
انگار نامجون قضیه من و خودشو به ا.ت گفته ولی چرا
ا.ت ادامه داد:نامجون از من خوشش اومده بود با اینکه باهم دوست نیستین نمیخواست بی معرفتی کنه و خودشو کشید کنار ولی خواست که حداقل باهم رفیق یا مث خواهر برادر باشیم جوری که تو اذیت نشی.
ا.ت:اون حرفی که تو دستشویی بهت گفته بود که حواست به ا.ت باشه باید یه چیزی رو ازت بگیره هم شوخی بود.
ا.ت همینطوری داشت اینارو تعریف می‌کرد واقعا هنگ کرده بودم گیج واج داشتم به حرفاش گوش میکردم.
ا.ت:نمیخوای یه شانس بهش بدی؟اون همچی حرفی نگفته که بهت بگم ولی دوست دارم شما دوتا مث یه دوست باهم باشین.میفهمی چی میگم؟
تهیونگ:اره میفهمم..ولی نمیدونم، الان از حرفات خیلی تو شکم نمیتونم زود تصمیم بگیرم.
ا.ت:هرچی میون تو و نامجون بوده مال قدیم بوده اون پسر خوبیه..پس تو خودت میتونی یه تصمیم درست بگیری مطمئنم.
تهیونگ:بخاطر تو هم که شده تلاشمو میکنم.
ا.ت نزدیک صورتم شد و رو لپ هام یه بوس گذاشت و آروم گفت:مرسی
یه لبخند براش زدم حالا من باید یه چیزی رو بهش میگفتم..نمیدونم چه واکنشی داره
دیدگاه ها (۲۱)

True Love②⑨شب تهیونگ: ببخشید مزاحم شدم م.ب:این چه حرفیه خوش ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

سناریو تک پارتی مویچیرو(درخواستی)موضوع : اعترافتو یکی از هاش...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

Forbidden love①①شب توی خوابگاه دراز کشیده بودم و داشتم از خس...

My Boy❄

ادامه قبلی

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط