بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آ

بچه بودم بابام منو برده بود مسجد، امام جماعت هم پير بود آروم آروم نماز ميخوند، منم حوصه‌ام سر رفته بود پا شدم رفتم بالای منبر میکروفونو برداشتم شروع کردم به خوندن شعرای مهد کودکمون،
کل مسجد داشتن همراه با لبخند ملیحی به نمازشون ادامه می‌دادن...
یهو دیدم بابا نمازو ول کرده اینهو پلنگ گرسنه داره میاد سمتم،
منم که به شدت احساس خطر می‌کردم فرارو به قرار ترجیح دادم و بابا بدو من بدو، منم که ریزه میزه بودم از بین نمازگزارا سریع رد میشدم و داد می‌زدم:
کمک این بی‌ناموس ( تازه یاد گرفته بودم) می‌خواد منو بزنه!!
چند نفر که اصن افتاده بودن کف مسجد ریسه می‌رفتن، بقیه هم در حال ذوق کردن بودن!
این ماراتون حتی توی تام و جری هم بی‌سابقه بود،
تا اینکه بابام منو گرفت و تا می‌خوردم منو زد :D
دیدگاه ها (۱۰)

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 020"""""""""""""""""""""""""""""""...

پارت1

《اسیر یک قرارداد》پارت ¹¹ویو سومیاورفتیم طبقه پایین و روی مبل...

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭: ³ویو اتحدود نیم ساعت از رفتن مامانم...

پارت دوازدهم《خونه》《Custom kiss》 ویوتهیونگ:...

بادیگارده شخصی من پارت ۱۰

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁹ویو: اتهنوز باورم نمی‌شد.بابا......

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۱ *سانیار*نمی دونم مروارید کجاست ...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "23""ویو جئون آنجلینا"چند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط