درخواستی رمان از جونگکوک
درخواستی رمان از جونگکوک
اسم:وقتی باهات سرد بود
پارت:۴
کوک با اون چشمای مظلومش زل
زده بود به من....کوک:خب...چرا جوابم رو نمیدی؟...ا.ت:چون چیزی برای گفتن ندارم.....جونگکوک نفسش رو داد بیرون و ابروهاش رو برد بالا عصبی نبود....جونگکوک:چرا قهر میکنی؟....ا.ت:من قهر نیستم....جونگکوک:اها...قهر نیستی؟...همون موقع خم شد نزدیکم....آنقدر که میتونستم گرمای نفسشون حفظ کنم....جونگکوک:پس این اخم چیه روی صورت خوشگلت؟....منم لبخند نصفه ای زدن ولی جمعش کردم....ا.ت:شاید سردمه....اون با خنده ای که پر از شیطنت بود پتو رو یکم بیشتر دورم پیچید....و گفت:باشه...پس باید گرم بشی....ا.ت:لازم نکرده....یه لحظه سکوت شد....بعدش با صدای اروم ولی جدی گفت:ا.ت...دیوونم میکنی. ....منم با خونسردی گفتم:خوبه....پس دارم کار رو درست انجام میدم.😏
چشم هاش رو بست....یه نفس عمیق کشید،بعد با همون حالت خسته ولی مصمم گفت:باشه...خودت خواستی....امشب تا آشتی نکنی...ولت نمیکنم..................................کوک همونطور که گفته بود،از کنارم جم نخورد....اوه....برق هم اومد🤩🤩..اخییییی....کوک اروم دستش رو گذاشت روی شونم...کمی فشار داد...بعد با صدایی که پر از ناز بود گفت:ا.ت....قشنگم....خوشگلم.....خانومم....
من به پنجره نگاه کردم...حتی پلک هم نزدم....یکم صداشو لوس تر کرد....جونگکوک:عشقمممممممم....نار نکن دیگه....دلم برات تنگ شده.....بازم هیچ واکنشی نشون ندادم......بعد خم شد...چونم رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند....ولی من باز چشمام رو بستم تا نگاهش نکنم....جونگکوک:ببین چقدر خوشگل شدی وقتی اخم کردی....ولی خب من اون لبخندت رو بیشتر دوست دارم....لبامو جمع کردم که نخندم....ولی خودش فهمید و با شیطنت گفت:ههه...لبخند کوچولوت رو دیدم!....یهو بغلم کرد...آنقدر محکم که حس کردم تما سرمایه بیرون با آغوشش آب شد....بعد شروع کرد بوسیدن گونه هام....یکی یکی....با فاصله های کوتاه....جونگکوک:اینو برای قهر نکردنت....این یکی برای خوشگل بودنت....این یکی هم برای اینکه بیخیال قهر بشی.
ولی من همچنان...حتی یک کلمه حرف هم نزدم.....اون که دید فایده اط نداره....با صدای مظلوم گفت:باشه..ولی بدون...تا صبح همين جا میمونم..حتی اگه پاهام خشک بشه..ولت نمیکنم...........................کوک انگار تصمیم گرفته بود رکورد جهانی ((بیشترین قربون صدقه در یک شب)) رو بزنه🤣🤣....همونطور که بغلم کرده بود...آروم تکون تکونم میداد و میگفت:ا.تتتتتت....خانوم خوشگل و مهربون من....با من حرف بزن دیگه..جان من قربونت برمممم.
..ولی من....هیچ حرفی نزدم..........اومد و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و لبم رو سطحی بوسید....جونگکوک:باشه....پس مجبورم از سلاح مخفی ام استفاده کنم...
اسم:وقتی باهات سرد بود
پارت:۴
کوک با اون چشمای مظلومش زل
زده بود به من....کوک:خب...چرا جوابم رو نمیدی؟...ا.ت:چون چیزی برای گفتن ندارم.....جونگکوک نفسش رو داد بیرون و ابروهاش رو برد بالا عصبی نبود....جونگکوک:چرا قهر میکنی؟....ا.ت:من قهر نیستم....جونگکوک:اها...قهر نیستی؟...همون موقع خم شد نزدیکم....آنقدر که میتونستم گرمای نفسشون حفظ کنم....جونگکوک:پس این اخم چیه روی صورت خوشگلت؟....منم لبخند نصفه ای زدن ولی جمعش کردم....ا.ت:شاید سردمه....اون با خنده ای که پر از شیطنت بود پتو رو یکم بیشتر دورم پیچید....و گفت:باشه...پس باید گرم بشی....ا.ت:لازم نکرده....یه لحظه سکوت شد....بعدش با صدای اروم ولی جدی گفت:ا.ت...دیوونم میکنی. ....منم با خونسردی گفتم:خوبه....پس دارم کار رو درست انجام میدم.😏
چشم هاش رو بست....یه نفس عمیق کشید،بعد با همون حالت خسته ولی مصمم گفت:باشه...خودت خواستی....امشب تا آشتی نکنی...ولت نمیکنم..................................کوک همونطور که گفته بود،از کنارم جم نخورد....اوه....برق هم اومد🤩🤩..اخییییی....کوک اروم دستش رو گذاشت روی شونم...کمی فشار داد...بعد با صدایی که پر از ناز بود گفت:ا.ت....قشنگم....خوشگلم.....خانومم....
من به پنجره نگاه کردم...حتی پلک هم نزدم....یکم صداشو لوس تر کرد....جونگکوک:عشقمممممممم....نار نکن دیگه....دلم برات تنگ شده.....بازم هیچ واکنشی نشون ندادم......بعد خم شد...چونم رو گرفت و صورتم رو به سمت خودش برگردوند....ولی من باز چشمام رو بستم تا نگاهش نکنم....جونگکوک:ببین چقدر خوشگل شدی وقتی اخم کردی....ولی خب من اون لبخندت رو بیشتر دوست دارم....لبامو جمع کردم که نخندم....ولی خودش فهمید و با شیطنت گفت:ههه...لبخند کوچولوت رو دیدم!....یهو بغلم کرد...آنقدر محکم که حس کردم تما سرمایه بیرون با آغوشش آب شد....بعد شروع کرد بوسیدن گونه هام....یکی یکی....با فاصله های کوتاه....جونگکوک:اینو برای قهر نکردنت....این یکی برای خوشگل بودنت....این یکی هم برای اینکه بیخیال قهر بشی.
ولی من همچنان...حتی یک کلمه حرف هم نزدم.....اون که دید فایده اط نداره....با صدای مظلوم گفت:باشه..ولی بدون...تا صبح همين جا میمونم..حتی اگه پاهام خشک بشه..ولت نمیکنم...........................کوک انگار تصمیم گرفته بود رکورد جهانی ((بیشترین قربون صدقه در یک شب)) رو بزنه🤣🤣....همونطور که بغلم کرده بود...آروم تکون تکونم میداد و میگفت:ا.تتتتتت....خانوم خوشگل و مهربون من....با من حرف بزن دیگه..جان من قربونت برمممم.
..ولی من....هیچ حرفی نزدم..........اومد و پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و لبم رو سطحی بوسید....جونگکوک:باشه....پس مجبورم از سلاح مخفی ام استفاده کنم...
- ۹.۷k
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط