فیکشن

☆Between Us☆

P♡3

________

*با رسیدن اتوبوس به جلوی مدرسه و نمایان شدن ابهت و بزرگی مدرسه همه دانش اموزای داخل اتوبوس مشتاقانه به سمت درهای اتوبوس که با صدای هیسی باز شد هجوم بردن ولی تهیونگ با خونسردی همیشگیش خیلی عادی از روی صندلی بلند شد و کیف سیاهش رو که مشخص بود خیلی گرون بود روی دوشش انداخت و به طرف در ها رفت و ازش خارج شد و پشت سرش هاری از اتوبوس خارج شد...*


*ویو هاری*

*وقتی از اتوبوس خارج شدم متوجه شدم با دستای توی جیب شلوارش بی خیال به طرف داخل دبیرستان میره..سعی کردم از فاصله دور دنبالش کنم تا ببینم توی کدوم کلاس هست ولی توی سالن های داخل ساختمون بین جمعیت گمش کردم...نا امید به طرف تابلو کلاس ها رفتم و کلاسمو پیدا کردم و وارد کلاس شدم و روی نیمکتی که کنار پنجره بود نشستم و سرمو روی میز گزاشتم و به آسمون خیره بودم که صدای کسی توجهمو جلب کرد*

=لیم هاری درسته؟

*سرمو بلند کردم و بهش نگاهی انداختم...یه دختر خیلی خوشگل با موهای بلند بود که کمی حالت دار بود و با سنجاق سر براقی تزئین کرده بود و کمی هم آرایش کرده بود...از سر و وضعش میشد فهمید خیلی پولدار بود...صندلی نیمکت جلویی رو برگردوند و رو بهم نشست و لبخندی زد*

=احتمالا باید همون کسی باشی که بورسیه امسال رو قبول شده..باید برات سخت بوده باشه..کمتر کسی شانس اینو داره..تو همچین مدرسه ای درس بخونه(نگاه زیر چشمی به اتیکت اسم هاری که نقره ای رنگ بود و با دانش اموزای دیگه متفاوت بود که نشون میداد دانش اموز بورسیه هست)


+..خ..خب...

=کانگ یه جین هستم...تنها رختر رئیس شرکت ZENIX.....مطمئینا اسمشو شنیدی.

+..خب..راستش نه

=خانوادت چیکارن؟

+...ما...تو بوسونگ مزارع چای داشتیم

=..بوسونگ؟...خب...باید انتظارش رو داشت...به هر حال...اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو...و ترجیحا...سعی کن تو درس ریاضی ضعف نداشته باشی...استاد بیون خیلی رو دانش اموزای ضعیف حساسه(لبخندی زد و با ورود استاد به طرف تخته برگشت)

*به نظر دختر خوبی میومد..به هر حال اولین کسی بود که مثل بقیه دانش آموزا عجیب بهم نگاه نمیکرد و تقریبا نسبت به بقیه اجتماعی تر بود....اینجا یجورایی حس بیگانه بودن به ادم دست میده انگار من یه موجود خارجی بودم که افتادم بین قلمروهشون...ولی باید تحمل میکردم...من به خانوادم قول داده بودم که قراره موفق بشم نباید زحمتهای پدر و مادرم رو سر این چیزای مسخره حیف میکردم پس با دقت به تدریس استاد گوش میدادم و یاد داشت برداری میکردم هر چند بعضی وقتا هم فکرم درگیر اون پسری بود که صبح توی اتوبوس دیدم...یعنی اسمش چی بود؟انقدر احمق بودم که کلا یادم رفته بود اسمشو از روی اتیکتش بخونم هر چند فقط گوشه اتیکتش از زیر کراواتش مشخص بود و فقط میدونستم فامیلیش کیم هست*



#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن#فیک#فیک_بی_تی_اس#جونگوک#هوپی#جیهوپ#فیکشن#اسمات#فیکشن_بیتیاس#فیکشن_بی_تی_اس#فیک#جیمین#جونگکوک#تهیونگ#جین#نامجون#شوگا_یونگی#مین_یونگی#کیم_تهیونگ#جئون_جانگکوک#بی_ال#فیکشن#مافیا#ازدواج_اجباری#فیکشن
دیدگاه ها (۱۴)

چند پارتی

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۵درِ کلاس بسته شد.جیمین هنوز به تهیو...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

پارت ۳ ویو ا.ت هنوز سر درد و ضعفی توی بدنم داشتم روی میزم خو...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

برده عمارت جئون

الماس زیبای من  part²                                      ...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت³ویو ا/تمامان ا/ت: سلام دخ...

چند پارتی بازی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط