الماس زیبای من part²
الماس زیبای من part²
رسیدیم دانشگاه کیفمو از صندلی عقب برداشتم که پیاده شم که کوک دستمو گرفت و گفت:
- پرنسس بابا یه چیزی یادت نرفته؟
• (لبخند زدم) صورتمو بردم جلو و یه بوسه روی لبش گذاشتم و بعد پیاده شدم و گفتم خداحافظ بابایی
- خداحافظ جوجه
• تا وقتی که برم داخل کوک همینجور توی ماشین نشسته بودو نگاه میکرد تا مطمئن بشه کسی مزاحمم نشه وقتی رفتم داخل کوک رفت، توی کلاس بودم وقتی اومدم روی صندلی بشینم یکی صندلی رو از زیر پام کشید و مساوی شد با افتادنم روی زمین
علامت رونیا ~
~ ببینید کی اینجاست دختر ناز نازیی بابایی آخی دیگه باباش(منظورش کوکه)نیست که ازش مراقبت کنه (با تنه و خنده)
• (ات خودش رو جمع کرد و از روی زمین بلند
شد)آنقدر حرف الکی نزن دختره پررو
~ رونیا اومد جلو تا ات رو بزنه
استاد وارد کلاس شد و گفت : همگی بشیند سر جاتون
~ دارم برات دختره ی عوضـ*ی( با نیشخند جوری که ات بشنونه)
وبا اکیپش رفتن و سر جاشون نشستن
بعد از ۶ ساعت که کلاس های ات تمام شد نگاهی به گوشیش انداخت یک پیام از طرف کوک بود که نوشته بود
- سلام پرنسس بابایی ، ببخشید یک جلسه مهم دارم که نمیتونم بیام دنبالت فدات شم ولی وقتی اومدم عمارت جبران میکنم برات زیبای من دوستت دارم مراقب خودت باش💕 💕
• سلام کوکی جونم اشکال نداره خودم میام بابایی نگران من نباش و به کارت برس عشقم🩷
ویو کوک:
وقتی که تمام کار هامو انجام داده بودم و میخواستم برم دنبال ملکم تهیونگ گفت یک جلسه خیلی مهم و فوری پیش اومد خیلی عصبی شدم که نتونستم برم دنبال دخترکم و بهش پیام دادم که تنها برگرده عمارت خیلی نگرانش بودم که کسی اذیتش نکنه یهو صدای نوتیف گوشیم اومد و نگاش کردم آن بود که برام پیام داده بود اشکال نداره خودم برمیگردم و به کارت برس عشقم یکم از نگرانیم کم شد و رفتم سر جلسه و....
خمارییی
فرشته های من امیدوارم دوستش داشته باشید و با حمایت هاتون خوشحالم کنید🐣🌷💫💗
رسیدیم دانشگاه کیفمو از صندلی عقب برداشتم که پیاده شم که کوک دستمو گرفت و گفت:
- پرنسس بابا یه چیزی یادت نرفته؟
• (لبخند زدم) صورتمو بردم جلو و یه بوسه روی لبش گذاشتم و بعد پیاده شدم و گفتم خداحافظ بابایی
- خداحافظ جوجه
• تا وقتی که برم داخل کوک همینجور توی ماشین نشسته بودو نگاه میکرد تا مطمئن بشه کسی مزاحمم نشه وقتی رفتم داخل کوک رفت، توی کلاس بودم وقتی اومدم روی صندلی بشینم یکی صندلی رو از زیر پام کشید و مساوی شد با افتادنم روی زمین
علامت رونیا ~
~ ببینید کی اینجاست دختر ناز نازیی بابایی آخی دیگه باباش(منظورش کوکه)نیست که ازش مراقبت کنه (با تنه و خنده)
• (ات خودش رو جمع کرد و از روی زمین بلند
شد)آنقدر حرف الکی نزن دختره پررو
~ رونیا اومد جلو تا ات رو بزنه
استاد وارد کلاس شد و گفت : همگی بشیند سر جاتون
~ دارم برات دختره ی عوضـ*ی( با نیشخند جوری که ات بشنونه)
وبا اکیپش رفتن و سر جاشون نشستن
بعد از ۶ ساعت که کلاس های ات تمام شد نگاهی به گوشیش انداخت یک پیام از طرف کوک بود که نوشته بود
- سلام پرنسس بابایی ، ببخشید یک جلسه مهم دارم که نمیتونم بیام دنبالت فدات شم ولی وقتی اومدم عمارت جبران میکنم برات زیبای من دوستت دارم مراقب خودت باش💕 💕
• سلام کوکی جونم اشکال نداره خودم میام بابایی نگران من نباش و به کارت برس عشقم🩷
ویو کوک:
وقتی که تمام کار هامو انجام داده بودم و میخواستم برم دنبال ملکم تهیونگ گفت یک جلسه خیلی مهم و فوری پیش اومد خیلی عصبی شدم که نتونستم برم دنبال دخترکم و بهش پیام دادم که تنها برگرده عمارت خیلی نگرانش بودم که کسی اذیتش نکنه یهو صدای نوتیف گوشیم اومد و نگاش کردم آن بود که برام پیام داده بود اشکال نداره خودم برمیگردم و به کارت برس عشقم یکم از نگرانیم کم شد و رفتم سر جلسه و....
خمارییی
فرشته های من امیدوارم دوستش داشته باشید و با حمایت هاتون خوشحالم کنید🐣🌷💫💗
- ۱.۵k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط