«معشوق سابق» پارت بیست و چهار
~~~
سکوتی که بعد از جمله ی «معشوق سابق کیه» بر فضا حاکم شده بود، به طرز وحشتناکی گوش خراش بود.
_پسرم...من سرزنشت نمیکنم، فقط میخوام بدونم اون شخص کیه که اینجوری به خاطرش به هم ریختی؟
+مامان...اون...اون فقط یه...یه آدم خودخواه بود، اشتباه از من بود که برده ی احساسات بی ارزشم شدم. اون از خیلی وقت پیش برام مرده.
بعد از گفتن این جملات دوباره بغض گلویش را چنگ مینداخت. دستش را به سمت گلویش برد و کمی فشار داد. نمیخواست جلوی مادرش گریه کند. اما لرزش چانه و تَر بودن چشم هایش همه چیز را بیان میکردند.
_اونم...یه پسر بود؟؟ خیلی دوستش داشتی؟
+آره خب...راستش زیادی مغرور بود. اسمش هیونجین بود، مدیر شرکتی که توش کار میکردم بود...همه چیز خوب پیش میرفت ولی...خب یهو همه چیز خراب شد، من نمیخواستم دیگه توی این آتیش بسوزم...من... اصلا تو چجوری فهمیدی اینارو؟
هنگام بیان این جملات صدایش میلرزید، تن صدایش بیش از حد ملایم و معصوم بود.
_پسرم، من نمیخواستم برم سراغ گوشیت، اما نصف شب بود و گوشیت مدام زنگ میخورد...وقتی اومدم صداشو قطع کنم دیدم سیوش کردی معشوق سابق...ببخشید، ولی چرا دوباره یه فرصت بهش نمیدی؟ وقتی طاقت دوری ات رو نداره و توام انقد به فکرشی...خب باید...
+مامان بسه...من اومدم سیدنی تا فراموشش کنم، تو میگی بهش فرصت بدم؟ من دوسش داشتم ولی ظاهراً لیاقتش رو نداشت.
مادر دستش رو دراز میکنه تا موهای فلیکس رو نوازش کنه... ولی فلیکس سرش را عقب میکشد.
مادر با چشمانِ خیس میپرسه: این همه درد تو چشات... اون پسر چی کارت کرده؟
فلیکس برای اولین بار جلوی مادرش مثلِ بچهها گریه میکنه و با صدایی کمی مبهم میگوید: دقیقا همونجوری که بابا ترکمون کرد... منو ترک کرد...
بعد از این جمله با قدم های محکم به سمت اتاقش راه افتاد...نیاز به سکوت داشت. از این بحث ها خسته شده بود.
~~~
هنوز جرعت نکرده بود نامه را بخواند.
میخواست هنگام خواندن نامه کسی شریک غمش باشد.
با خودش گفت جیسونگ همیشه با فلیکس میگشته...پس شاید بتواند روی جیسونگ حساب باز کند.
گوشی اش را برداشت و از بین مخاطبینش «هان جیسونگ» را پیدا کرد و مسیج داد.
_«سلام جیسونگ، خوبی؟
برای بعد از ظهر وقتت خالیه؟»
پنج دقیقه نشد که جیسونگ جواب داد. معمولا زیاد با تلفن همراهش مشغول بود.
+سلام رئیس، ممنونم. بله وقت دارم، چطور؟
_میشه یه سر ببینمت؟ کافه ویشکا.
+بله بله، پس نیم ساعت دیگه منتظرتون هستم...فعلا.
_ممنون، پس فعلا خدافظ.
سریعا گوشی اش را پرت کرد روی تخت و به سمت کمدش رفت. پیرهن جذب سفید و یک شلوار راسته مشکی رنگ را انتخاب کرد.
ساعت مچی اش را دستش کرد، عطری با رایحه چوب صندل زد و به سمت طبقه پایین به راه افتاد.
~~~
حمایت نمیکنین؟؟؟
این چند وقته خیلی وضعیت حمایت ها داغون شده هاا، فعلا تا یکم حمایتا بیشتر بشه پارت بعد رو نمیذارم، ممنونم از کسایی که لایک میکنن و کامنت میذارن✨🙂🤍🧸
سکوتی که بعد از جمله ی «معشوق سابق کیه» بر فضا حاکم شده بود، به طرز وحشتناکی گوش خراش بود.
_پسرم...من سرزنشت نمیکنم، فقط میخوام بدونم اون شخص کیه که اینجوری به خاطرش به هم ریختی؟
+مامان...اون...اون فقط یه...یه آدم خودخواه بود، اشتباه از من بود که برده ی احساسات بی ارزشم شدم. اون از خیلی وقت پیش برام مرده.
بعد از گفتن این جملات دوباره بغض گلویش را چنگ مینداخت. دستش را به سمت گلویش برد و کمی فشار داد. نمیخواست جلوی مادرش گریه کند. اما لرزش چانه و تَر بودن چشم هایش همه چیز را بیان میکردند.
_اونم...یه پسر بود؟؟ خیلی دوستش داشتی؟
+آره خب...راستش زیادی مغرور بود. اسمش هیونجین بود، مدیر شرکتی که توش کار میکردم بود...همه چیز خوب پیش میرفت ولی...خب یهو همه چیز خراب شد، من نمیخواستم دیگه توی این آتیش بسوزم...من... اصلا تو چجوری فهمیدی اینارو؟
هنگام بیان این جملات صدایش میلرزید، تن صدایش بیش از حد ملایم و معصوم بود.
_پسرم، من نمیخواستم برم سراغ گوشیت، اما نصف شب بود و گوشیت مدام زنگ میخورد...وقتی اومدم صداشو قطع کنم دیدم سیوش کردی معشوق سابق...ببخشید، ولی چرا دوباره یه فرصت بهش نمیدی؟ وقتی طاقت دوری ات رو نداره و توام انقد به فکرشی...خب باید...
+مامان بسه...من اومدم سیدنی تا فراموشش کنم، تو میگی بهش فرصت بدم؟ من دوسش داشتم ولی ظاهراً لیاقتش رو نداشت.
مادر دستش رو دراز میکنه تا موهای فلیکس رو نوازش کنه... ولی فلیکس سرش را عقب میکشد.
مادر با چشمانِ خیس میپرسه: این همه درد تو چشات... اون پسر چی کارت کرده؟
فلیکس برای اولین بار جلوی مادرش مثلِ بچهها گریه میکنه و با صدایی کمی مبهم میگوید: دقیقا همونجوری که بابا ترکمون کرد... منو ترک کرد...
بعد از این جمله با قدم های محکم به سمت اتاقش راه افتاد...نیاز به سکوت داشت. از این بحث ها خسته شده بود.
~~~
هنوز جرعت نکرده بود نامه را بخواند.
میخواست هنگام خواندن نامه کسی شریک غمش باشد.
با خودش گفت جیسونگ همیشه با فلیکس میگشته...پس شاید بتواند روی جیسونگ حساب باز کند.
گوشی اش را برداشت و از بین مخاطبینش «هان جیسونگ» را پیدا کرد و مسیج داد.
_«سلام جیسونگ، خوبی؟
برای بعد از ظهر وقتت خالیه؟»
پنج دقیقه نشد که جیسونگ جواب داد. معمولا زیاد با تلفن همراهش مشغول بود.
+سلام رئیس، ممنونم. بله وقت دارم، چطور؟
_میشه یه سر ببینمت؟ کافه ویشکا.
+بله بله، پس نیم ساعت دیگه منتظرتون هستم...فعلا.
_ممنون، پس فعلا خدافظ.
سریعا گوشی اش را پرت کرد روی تخت و به سمت کمدش رفت. پیرهن جذب سفید و یک شلوار راسته مشکی رنگ را انتخاب کرد.
ساعت مچی اش را دستش کرد، عطری با رایحه چوب صندل زد و به سمت طبقه پایین به راه افتاد.
~~~
حمایت نمیکنین؟؟؟
این چند وقته خیلی وضعیت حمایت ها داغون شده هاا، فعلا تا یکم حمایتا بیشتر بشه پارت بعد رو نمیذارم، ممنونم از کسایی که لایک میکنن و کامنت میذارن✨🙂🤍🧸
- ۹.۱k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط