عشق سبز و صورتی

پارت ۸
و آنیا رفت خونه
آنیا با خستگی: سلام آنیا اومد
یور: سلام عزیزم خوش اومدی برات هات چاکلت با شیر و شکر درست کنم؟
آنیا: نه الان خیلی خستم
لوید: یکم دیر نیومدی؟
آنیا: از اتوبوس جا موندم مجبور شدم پیاده بیام
لوید: پس چرا توی این بارو خیس نشودی؟
ذهن آنیا: ای خدا چه گیری افتادم اگه بگم پسر دوم منو رسونده اون رو می‌کشه
آنیا: از توی پیاده رو اومدم
لوید: باشه
آنیا رفت توی اتاقش و لباساش رو عوض کرد و روی تخت ولو شد و با خودش گفت: چرا احساس میکنم پسر دوم با پسرای دیگه فرق می‌کنه . نمیدونم چرا ولی ی حس آرامش بهم میده . نتونستم ذهنش رو بخونم چون اون لحظه به هیچی فکر نمیکرد. نکنه من عا.. نه نه آنیا چی داری میگی.
همین جوری که داشت با خودش حرف میزد خوابش برد
(همون لحظه خوابگاه پسرانه)
دامیان توی اتاق خودش بود: امروز به خاطر اون کله صورتی به زور مدیر خوابگاه رو راضی کردم رام بده تو {نویسنده: خوب خودت خواستی برسونیش😂}
اون واقعا نازه نمیتونم جلوش مقاویم کنم
امروز چرا همچین کاری کردم خاک تو سرو کنن اگه نخواد دیگه باهام حرف بزنه چی نه نه اون خیلی مهربونه .نه اینطوری نمیشه باید ی کاریش بنم ، باید بهش بگم چه حسی دارم ولی نمیتونم .
امیل و اوین ی دفه میان تو
امیل: دامیان ساما دارین با خودتون حرف میزنین؟
اوین: دامیان ساما حالتون خوبه؟
دامیان: اره خوب بعدشم وقتی میان تو در بزنین حالا برین بیرون(با داد)
(فردا صبح توی کتابخونه مدرسه)
آنیا و بکی همیشه میان اینجا باید وقتی آنیا اومد بهش بگم چه حسی دارم
یکم گذشت آنیا و بکی اومدن
ذهن دامیان: خودشه این فهرست خوبیه
دامیان: هوی کله صورتی ی لحظه بیا کارت دارم
آنیا: اومدم
آنیا و دامیان تنها شدن
دامیان: آنیا چیزه من.من من د..
که یهو استاد هندرسون میاد داخل کتابخونه: بچه ها کلاس داره شروع میشه سریع بیاید سر کلاس
همه:چشم سنسی
همه رفتن انیا هم بدون این که بفهمه دامیان چی میخواست بگه سریع دویید و رفت
ذهن دامیان: اَه لعنت به این شانس آخه الان باید میومد داخل
(سرکلاس)
سنسی: بچه ها هفته ی دیگه آزمون ها شروع میشه باید خوب درس بخونید
همه: چشم
سنسی: امروز ی آزمایش کلاسی داریم و باید به گروه های دو نفره تقسیم بشید
گروه هارو میخونم:
امیل و بکی
اوین و اکیرا
نیکول و لارا
آنیا و مکس
دامیان و کنی
{نویسنده: می‌دونم الان فکر کردید آنیا و دامیان باهم میوفتن ولی نه نه نه}
ذهن دامیان: تس لعنتی آنیا با اون مکس بیریخت افتاده نکنه آنیا رو ازم بدوزده . نه نمیزارم
(آنیا از دامیان دور بود برای همین نتونست ذهنش رو بخونه)
ذهن آنیا: ....





واییی دستم شکست و دارم میمیرم از خستگی آخه امروز ساعت ۶ صبح بیدار شدم
ببینید چقدر من آدم خوبیم به قولم عمل کردم پارت دادم
لطفاً لایک و کامنت یادتون نره😘❤️
دیدگاه ها (۱۰)

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشقی حقیقی

#دروغی_که_واقعی_شد 🕊پارت 15چند دقیقه بعد،خوابگاه پسران👇🏼👇🏼لو...

شروع رمان جدید:عشق حقیقیشخصیت اصلی:انیا دامیانشخصیت هایی که ...

پارت ۱۲ [ آزمایش ۰۰۶ و ۰۰۷ ]ویو انیا توی مدرسهمثل میشه وقت...

عشقی حقیقی

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

طلسم چشای بانمکت/p22/فصل۲

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط