من با جمعه هیچ قراری نداشتم
من با جمعه هیچ قراری نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای مبهمِ نبودن هایت فکر کنم
دامن کهنه خاطراتت را می گیرد
و بی ملاحظه می تکاند
و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده است
و بی اندازه دلگیر
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای مبهمِ نبودن هایت فکر کنم
دامن کهنه خاطراتت را می گیرد
و بی ملاحظه می تکاند
و اینگونه همیشه مهمانی ناخوانده است
و بی اندازه دلگیر
- ۷.۶k
- ۱۵ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط