{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من با جمعه هیچ قرارے نداشتم

من با جمعه هیچ قرارے نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم مےگستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چراے نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را مے گرفت
و بے ملاحظه مے تکاند
و اینگونه همیشه مهمانےناخوانده بود
و بے اندازه دلگیر!
.
دیدگاه ها (۱)

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پارت: 10 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«فازِ ناجی برداشتی؟ فکر می...

پارت: 12 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*«تو مشتریِ اینجا نیستی. تو...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما او غروب هر هفته حضور سنگینش ر...

من با #جمعه هیچ قراری نداشتماما او#غروب هر هفتهحضور سنگینش ر...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط