من با جمعه هیچ قرارے نداشتم
من با جمعه هیچ قرارے نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم مےگستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چراے نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را مے گرفت
و بے ملاحظه مے تکاند
و اینگونه همیشه مهمانےناخوانده بود
و بے اندازه دلگیر!
.
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم مےگستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چراے نبودن آدم ها فکر کنم...
دامن کهنه خاطرات را مے گرفت
و بے ملاحظه مے تکاند
و اینگونه همیشه مهمانےناخوانده بود
و بے اندازه دلگیر!
.
- ۲۹۳
- ۲۵ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط