کودکی سمتم آمد و گفت:

کودکی سمتم آمد و گفت:
آقا آقا چسب زخم نمیخواین ؟ ارزون میفروشما ... .
لبخندزدم و گفتم
تمام چسب زخمهایت را هم بخرم نه زخمهای من خوب میشود نه زخمهای تو ... .

کودک نگاهم کرد و گفت :
پول نداری گوه فلسفی نخور ... !
دیدگاه ها (۱۶)

ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم : ران : ات : رااا...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

رمان لونا و ویلیام -قسمت آخر بخش۱

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم)

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

قسمت ۱۰

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 11اون زن نباید کمی ب...

Twenty one

بار مثل هر شب شلوغ بود؛ نورهای قرمز و بنفش روی دیوارها می‌رق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط