{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک گرسنه اش است،

پسرک گرسنه اش است،

به طرف یخچال می رود،

در یخچال را باز می کند…

عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند

پسرک این را می داند،

دست می برد بطری آب را بر می دارد

کمی آب در لیوان می ریزد…

صدایش را بلند می کند ، ” چقدر تشنه ام بود “

پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است….!
دیدگاه ها (۱۲)

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارن...

شلوار لــــــی را برایمان فرستادند..اول زیاد هم بــــد نبود!...

خخخخخخخخخخخ

مادران و پدران دور اندیش گاج منتشر کرد خخخخخخخخخخخخخ

ماه پنبه ای

📚موهبتی به‌نام زندگیتا برق قطع نشود، قدرش را نمی‌دانیم. تا ش...

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱✨______________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒____...

گاهی شلوغی‌های دنیا آن‌قدر زیاد می‌شود که یادمان می‌رود یک ن...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش ششم_ جولیت_مکس و جارویش نجاتم دادند.سعی می...

✨#شهره_شهر. ✨«من کارمند خدا هستم…نه برای گرفتن مقام، نه برای...

مرگ و زندگی......پارت ۷

باباجونمدل را به چه مشغول کنم که نگیرد بهانه تو رادر این هیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط