MIDNIGHT BET
PART:16
°°°°°°°°°°
سورا خندید، اما در خندهاش تندی نبود درک داشت. «آره، میفهمم. ولی… ببین. مهم این نیست که امروز مردم چرا اینجا همدیگه رو تماشا میکنن. مهم اینه که الان همه چیز به خاطر شرطبندی جلو نره.»
میکا برای لحظهای به سورا نگاه کرد، با تعجبی که درش غم هم بود. «یعنی چی؟»
سورا گفت: «یعنی… وقتی شرطبندی اون رو لمس کرد، آدم نباید بذاره همهچیز بر اساس همون ادامه پیدا کنه. باید… ازش رد شی. تصمیم بعدی رو با احساس بگیری، نه با قولِ شب اول.»
میکا لب زد، اما چیزی نگفت. یک دقیقه بعد، صدای پا آمد. نه سریع. نه عجولانه. قدمی که آدم با شنیدنش میفهمد قرار نیست بحثی شوخی باشد. تهیونگ پشت سرشان ایستاده بود. سورا با دیدن او لبخندش روی صورتش خشک شد، مثل اینکه یادش رفته باشد شوخی هم حدی دارد. میکا هم بیاختیار گردنش را سفت کرد. تهیونگ حرف را کوتاه شروع کرد؛ اما جدیتش بلند بود: «شما فکر میکنید کسی نمیشنوه؟»
میکا سریع خواست حرف بزند، اما تهیونگ دستش را کمی بالا آورد نه برای اینکه ساکتش کند، برای اینکه مطمئن شود حقیقت کامل خودش را میگیرد. «من شنیدم. کامل.»
سورا دهان باز کرد، اما تهیونگ نگاهش کرد و جملهاش را قورت داد. تهیونگ رو به میکا گفت: «تو نگران اینی که احساساتت وسیله بشه… ولی همین الان چیزی که داری پنهان میکنی، خودش تبدیل به شمشیر شده.»
بعد به سورا هم نگاه کرد: «و تو فکر میکنی مهم نیست؟ چرا میلرزید وقتی مشت میخوره؟ چرا پشت به رینگ نشستید؟ چون میدونید این چیزا بیخطر نیست.»
میکا نتوانست کنترلش کند: «تو… چرا همیشه اینجایی؟»
تهیونگ یک لحظه مکث کرد. بعد با صدایی که از سرِ عصبانیت نبود، از سرِ تصمیم بود گفت: «چون اینجا آدمها حرف میزنن، ولی همهشون نمیدونن چه کسی میشنوه.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، رفت. مثل کسی که کارش را انجام داده باشد. صدای مشتها ادامه داشت، اما این بار… میکا نمیشنید. خودش را مجبور میکرد نشنود، چون شنیدن یعنی یادآوری.
نزدیکتر شدن پایان مبارزه حس شد. فریادها تیزتر شد، بعد ناگهان یک انفجار کوتاه مثل پایان یک طوفان. مبارزه تمام شد. جمعیت هنوز ساکت نشده بود که تهیونگ دوباره برگشت. این بار به سمت رینگ رفت، ولی نه برای جشن. برای پیدا کردن جونگکوک. چیزی نگذشت که جونگکوک بیرون آمد. بدنش هنوز زخمی بود، اما راه رفتنش بهتر از قبل نبود بدتر شده بود، چون خشم جای درد را گرفته بود.
چشمهایش دنبال کسی نمیگشت. دنبال چیزی میگشت. تهیونگ چیزی گفت خیلی آرام، اما به اندازهی کافی بلند که میکا در همان فاصله، حتی اگر کامل نفهمد، بفهمد چه موضوعی در کار است. جونگکوک یک کلمه هم جواب نداد.
فقط… نگاه کرد. اول به تهیونگ. بعد سریعتر، به سمت بار. به سمت سورا. به سمت میکا. در آن نگاه، همهی چیزهایی که تهیونگ و آنها گفته بودند، مثل ذرهذره جمع شد و تبدیل به عصبانیت شد. نه عصبانیت از اینکه “فقط شرط بوده”. عصبانیت از اینکه “تو فکر کردی نمیفهمم”. عصبانیت از اینکه “چیزی که باید بین خودش و خودش میماند” در هوا پخش شده.
میکا حس کرد اگر حرف بزند، همه چیز منفجر میشود. اگر هم ساکت بماند، انگار همه چیز را خودش پذیرفته. جونگکوک سرش را کمی چرخاند در حد یک تصمیم و بیهیچ کلمهای جلو جمعیت را شکافت و رفت. تهیونگ هم پشت سرش نرفت؛ انگار خودش را به عنوان شر لازم داشته باشد، ولی دیده نشود.
سورا با صدای پایین گفت: «خوب… حالا چی؟»
میکا هنوز به جایی که جونگکوک رفته بود نگاه میکرد.
نه از سر امید. از سر وحشتِ اینکه نگاه او چه معنایی داشته. «باید بریم.»
سورا با تعجب نگاهش کرد: «الان؟ همینطوری؟»
میکا بلند نشد تا قبل از اینکه یک بار دیگر صدای مشتها در ذهنش خاموش شود. بعد فقط گفت: «آره. همین الان.»
با هم از کلاب بیرون رفتند. از همان در فلزی که گرمای دود و موسیقی را مثل پردهای پشت سرشان جا میگذاشت. هوای بیرون مثل یک شوک سرد بود. سورا وقتی کمی راه رفتند گفت: «میکا… اون نگاه…»
میکا میان حرفش پرید: «فعلاً هیچی نگفت. ولی… همین نگاه یعنی همهچی شروع شد.»
سورا دیگر چیزی نگفت. و سکوت بینشان، از هر فریادی توی کلاب سنگینتر بود.
°°°°°°°°°°
سورا خندید، اما در خندهاش تندی نبود درک داشت. «آره، میفهمم. ولی… ببین. مهم این نیست که امروز مردم چرا اینجا همدیگه رو تماشا میکنن. مهم اینه که الان همه چیز به خاطر شرطبندی جلو نره.»
میکا برای لحظهای به سورا نگاه کرد، با تعجبی که درش غم هم بود. «یعنی چی؟»
سورا گفت: «یعنی… وقتی شرطبندی اون رو لمس کرد، آدم نباید بذاره همهچیز بر اساس همون ادامه پیدا کنه. باید… ازش رد شی. تصمیم بعدی رو با احساس بگیری، نه با قولِ شب اول.»
میکا لب زد، اما چیزی نگفت. یک دقیقه بعد، صدای پا آمد. نه سریع. نه عجولانه. قدمی که آدم با شنیدنش میفهمد قرار نیست بحثی شوخی باشد. تهیونگ پشت سرشان ایستاده بود. سورا با دیدن او لبخندش روی صورتش خشک شد، مثل اینکه یادش رفته باشد شوخی هم حدی دارد. میکا هم بیاختیار گردنش را سفت کرد. تهیونگ حرف را کوتاه شروع کرد؛ اما جدیتش بلند بود: «شما فکر میکنید کسی نمیشنوه؟»
میکا سریع خواست حرف بزند، اما تهیونگ دستش را کمی بالا آورد نه برای اینکه ساکتش کند، برای اینکه مطمئن شود حقیقت کامل خودش را میگیرد. «من شنیدم. کامل.»
سورا دهان باز کرد، اما تهیونگ نگاهش کرد و جملهاش را قورت داد. تهیونگ رو به میکا گفت: «تو نگران اینی که احساساتت وسیله بشه… ولی همین الان چیزی که داری پنهان میکنی، خودش تبدیل به شمشیر شده.»
بعد به سورا هم نگاه کرد: «و تو فکر میکنی مهم نیست؟ چرا میلرزید وقتی مشت میخوره؟ چرا پشت به رینگ نشستید؟ چون میدونید این چیزا بیخطر نیست.»
میکا نتوانست کنترلش کند: «تو… چرا همیشه اینجایی؟»
تهیونگ یک لحظه مکث کرد. بعد با صدایی که از سرِ عصبانیت نبود، از سرِ تصمیم بود گفت: «چون اینجا آدمها حرف میزنن، ولی همهشون نمیدونن چه کسی میشنوه.»
بعد بدون اینکه منتظر جواب بماند، رفت. مثل کسی که کارش را انجام داده باشد. صدای مشتها ادامه داشت، اما این بار… میکا نمیشنید. خودش را مجبور میکرد نشنود، چون شنیدن یعنی یادآوری.
نزدیکتر شدن پایان مبارزه حس شد. فریادها تیزتر شد، بعد ناگهان یک انفجار کوتاه مثل پایان یک طوفان. مبارزه تمام شد. جمعیت هنوز ساکت نشده بود که تهیونگ دوباره برگشت. این بار به سمت رینگ رفت، ولی نه برای جشن. برای پیدا کردن جونگکوک. چیزی نگذشت که جونگکوک بیرون آمد. بدنش هنوز زخمی بود، اما راه رفتنش بهتر از قبل نبود بدتر شده بود، چون خشم جای درد را گرفته بود.
چشمهایش دنبال کسی نمیگشت. دنبال چیزی میگشت. تهیونگ چیزی گفت خیلی آرام، اما به اندازهی کافی بلند که میکا در همان فاصله، حتی اگر کامل نفهمد، بفهمد چه موضوعی در کار است. جونگکوک یک کلمه هم جواب نداد.
فقط… نگاه کرد. اول به تهیونگ. بعد سریعتر، به سمت بار. به سمت سورا. به سمت میکا. در آن نگاه، همهی چیزهایی که تهیونگ و آنها گفته بودند، مثل ذرهذره جمع شد و تبدیل به عصبانیت شد. نه عصبانیت از اینکه “فقط شرط بوده”. عصبانیت از اینکه “تو فکر کردی نمیفهمم”. عصبانیت از اینکه “چیزی که باید بین خودش و خودش میماند” در هوا پخش شده.
میکا حس کرد اگر حرف بزند، همه چیز منفجر میشود. اگر هم ساکت بماند، انگار همه چیز را خودش پذیرفته. جونگکوک سرش را کمی چرخاند در حد یک تصمیم و بیهیچ کلمهای جلو جمعیت را شکافت و رفت. تهیونگ هم پشت سرش نرفت؛ انگار خودش را به عنوان شر لازم داشته باشد، ولی دیده نشود.
سورا با صدای پایین گفت: «خوب… حالا چی؟»
میکا هنوز به جایی که جونگکوک رفته بود نگاه میکرد.
نه از سر امید. از سر وحشتِ اینکه نگاه او چه معنایی داشته. «باید بریم.»
سورا با تعجب نگاهش کرد: «الان؟ همینطوری؟»
میکا بلند نشد تا قبل از اینکه یک بار دیگر صدای مشتها در ذهنش خاموش شود. بعد فقط گفت: «آره. همین الان.»
با هم از کلاب بیرون رفتند. از همان در فلزی که گرمای دود و موسیقی را مثل پردهای پشت سرشان جا میگذاشت. هوای بیرون مثل یک شوک سرد بود. سورا وقتی کمی راه رفتند گفت: «میکا… اون نگاه…»
میکا میان حرفش پرید: «فعلاً هیچی نگفت. ولی… همین نگاه یعنی همهچی شروع شد.»
سورا دیگر چیزی نگفت. و سکوت بینشان، از هر فریادی توی کلاب سنگینتر بود.
- ۴.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط