رز صورتی من

پارت ۱۳

ویو دامیان

با بغل کردن و بوسیدن آنیا یکم آروم شدم ولی هنوز میخواستم سر اون پسره ی عوضی رو از جا بکنم

آنیا : آروم شدی ؟

دامیان لبخندی بهم زد : آره کله صورتی و دوباره شروع به بوسیدنم کرد

در همون موقع جولیا و دوستاش در کتابخونه رو باز کردند که با اون صفحه رو به رو شدند

جولیا : آهای دختره ی ...... ( سانسور ) داری چیکار می‌کنی ؟

دامیان بوسیدن آنیا رو تموم کرد و به دیوید که همه جاش کبود و زخمی شده بود اشاره کرد

دامیان : اگه ببینم با آنیا کاری داشتی بدتر از این سر تو میارم

در این زمان استاد هندرسون وارد کتابخونه میشه

هندرسون : میدونید کی زنگ خورده چرا کلاس نیومدید ؟؟ .... این چرا اینطوری افتاده زمین و رفت سمت دیوید

آنیا : سنسی هندرسون این پسره ی عوضی میخواست به من تجاوز کنه

هندرسون : خواهش میکنم مودب باشید خانوم فورجر ...... راست میگه آقای آرنولد

دیوید : نه من همچین کاری نمیکنم ( دروغ )

بکی : داره دروغ میگه

هندرسون: آخر کی راست میگه

دیوید : سنسی هندرسون بکی حتماً داره از دوستش دفاع میکنه

بکی : دروغ نگو 😠😠😠

هندرسون : بسه دیگه .. برای اینکه مطمئن بشیم کی راست میگه و کی دروغ میریم دوربین کتابخونه رو چک میکنیم

دوربین رو که نگاه میکنن می‌فهمن دیوید می‌خواسته چیکار کنه و چطور دامیان سگ کوشش کرده

هندرسون : آقای آرنولد شما اخراجید

دیوید : ولی ....

هندرسون : ولی بی ولی شما اخراجید ... لطفاً همگی برگردین سر کلاستون

همه : چشم

بعد از مدرسه خونه ی فورجر ها

آنیا : آنیا برگشته خونه

یور : سلام آنیا جان خوش اومدی

یوری : سلام آنیا

آنیا : مامان .. بابایی هنوز برنگشته ؟

یور : نه آنیا جان

یوری که چند ساعت قبل از آنیا اومده بود روی مبل نشسته بود

[ نکته یوری هنوز از لوید بدش میاد ولی آنیا رو دوست داره ]

یور : مدرسه چطور بود ؟

آنیا تموم اتفاقاتی که افتاده بود رو برای یور و یوری تعریف کرد حتی قسمت بوسیدنو

یوری : منظورت از دامیان پسر دوم داناوان دزمونده ؟

آنیا : آره

یوری : دیگه باهاش کاری نداشته باش فهمیدی ؟

آنیا : چرا ؟

یور : ام .. آنیا تو دامیان رو دوست داری ؟

آنیا تبدیل به گوجه 🍅🍅🍅🍅🍅 میشه

آنیا : آ .... ر ... ه ... دو .. سش .. دا ... رم

یوری : نه نه نه تو نباید اون رو دوست داشته باشی

آنیا : چرا ؟🧐🧐🧐🧐

[ نکته : یوری از دزموندها بدش میاد و خبر داره که داناوان دنبال جنگه . یوری یکی از نزدیکان داناوان شده و از همه چی با خبره داناوان هم خیلی بهش اعتماد داره ]

یوری : همین که گفتم دیگه نباید باهاش بگردی

آنیا که مونده بود یوری چه مشکلی با دزموندها داره زد زیر گریه و دوید توی اتاقش ....

[ دلم برای لوید میسوزه چون نمیدونه منبع بزرگ اطلاعات جنگ درست کنارشه 😅😅😅😅 ]

امیدوارم که از این پارت هم خوشتون اومده باشه ❤️❤️❤️❤️
هر وقت تونستم پارت بعدی رو براتون میزارم
دیدگاه ها (۱۰)

پارت ۱۶ دامیان : هیچی انیا : چرا پس وقتمنو تلف کردی دامیا...

عشقی حقیقی

P16خونه فورجر ها انیا:من اومدم یور:خوش اومدی اندر:تا این مقه...

شروع رمان جدید:عشق حقیقیشخصیت اصلی:انیا دامیانشخصیت هایی که ...

آوای شبپارت ۱۹موقعیت : شامانیا به زور قاشقو توی دهانش میگذاش...

عشقی حقیقی

گل لیلیوم پارت ۵خبر مهمی دارمگروه برنده ، نفری یک استلا می گ...

عشقی حقیقی

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P17F2بعد از چند ساعت رسیدن به ادنامیل:بکی پاشو رسیدیمبکی:پاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط