{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد
قالیچه ی ابریشمی انداخته باشد،

قوریّ گل سرخ و سماور، دو سه فنجان
حافظ به غزلخوانی پرداخته باشد

هی نم نم باران و سرانگشت به شیشه
هی باد به هر خاطره ای تاخته باشد

کالسکه ای از خش خش هر برگ بیاید
یک باغ به لبخند تو دل باخته باشد

تو فکر کنی اینهمه سالی که گذشته ست
شاید که تو را آینه نشناخته باشد...!

او لب نگشاید به گله، کنج همین قاب
یک عمر فقط سوخته و ساخته باشد

ای وای از این عشق قدیمی و از این شعر
شعری که مرا یاد تو انداخته باشد . . .
دیدگاه ها (۱)

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد قالیچه ی ابریشمی انداخته باش...

"عشق قدیمی"ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد، قالیچه ی ابریشمی...

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد قالیچه ی ابریشمی انداخته باش...

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد قالیچه ی ابریشمی انداخته با...

‍ 📌 ایوان و غروب و قمر و فاخته باشد قالیچه ی ابریشمی انداخته...

ایوان و غروب و قمر و فاخته باشدقالیچه ی ابریشمی انداخته باشد...

ایوان و غروب و قمری و فاخته باشدقالیچه ی ابریشمی ...

غزلی باز تو را، یاد من انداخته است:"دشمن از دوست، ندانسته و ...

غزلی باز تو را، یاد من انداخته است:"دشمن از دوست، ندانسته و ...

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ایدشمن از دوست ندانسته و نشناخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط