غزلی باز تو را، یاد من انداخته است:
غزلی باز تو را، یاد من انداخته است:
"دشمن از دوست، ندانسته و نشناخته است"
تا بخواهم که مروری کنم این فاصله را
دل وامانده به دلتنگیِ تو باخته است...
باز در سایه ی تردید، یقین می بینم
باز هم لشکرِ اضداد به من تاخته است
مشکل اینجاست که بی مهری تو یادم نیست
"عشق بسیار ازین عیب، هنر ساخته است"
چه نجیبند غزل های هراسانِ کسی،
که همه عمر به چشمان تو پرداخته است
آخر ای عشقِ زمینی، دلکِ ساده ی من،
آسمانی تر از اینها به تو دلباخته است.
"دشمن از دوست، ندانسته و نشناخته است"
تا بخواهم که مروری کنم این فاصله را
دل وامانده به دلتنگیِ تو باخته است...
باز در سایه ی تردید، یقین می بینم
باز هم لشکرِ اضداد به من تاخته است
مشکل اینجاست که بی مهری تو یادم نیست
"عشق بسیار ازین عیب، هنر ساخته است"
چه نجیبند غزل های هراسانِ کسی،
که همه عمر به چشمان تو پرداخته است
آخر ای عشقِ زمینی، دلکِ ساده ی من،
آسمانی تر از اینها به تو دلباخته است.
- ۱.۱k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط