سناریو تایجو
رویاهای من 🥀
P:::3
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
یه عمارت بزرگ رو دیدم...
سر تا پا مشکی
ولی...
پر از وسایل شکنجه داخل حیاط بزرگش...
یه لحظه قلبم ایستاد...
درسته
اون میخواد با شکنجه من رو بکشه... داشتم فکر میکردم که یهو گفت:"منتظر چی هستی موش کثیف؟ گمشو برو داخل."
یکم آروم شدم، یعنی اون نمیخواست من رو بکشه یا شکنجه ام بده؟
چیزی نگفتم و با قدم های ضعیفم رفتم داخل عمارت
وقتی وارد شدم یه لوستر بزرگ و نورانی رو دیدم که از سقف آویزونه
و دیوار هایی که با جواهرات زینت داده شده
برعکس انتظارم خیلی پولدار بود...
دوباره صدای شاکی اش اومد:"به چی زل زدی؟! راه بیوفت!"
واقعا بی اعصابه...
پشت سرش راه افتادم که دیدم وارد یه سالن زیبا پر از خدمتکار شدیم
نمیدونستم ماجرا چیه تا اینکه گفت:"برو جلو."
رفتم جلو و یه خانم زیبای میانسال عینکی اومد جلو و گفت:"اوه امروز چه لباسی مد نظر دارید آقای تایجو؟"
تایجو... پس این اسمش بود...
ولی صبر کن ببینم، یعنی این سالن سالن لباسه؟ ولی چرا منو آوارده اینجا ؟ هر لحظه داره عجیب تر میشه...
داشتم فکر میکردم که گفت:" یه لباس درست و حسابی برای این نفله میخوام."
صبر کن ببینم... چی؟!
اون خانم با لحن معنا داری گفت:" اوه... یه فقیر خب انتظار نداشتم، ولی زیباست."
واقعا نمیدونم دارن راجع به چی صحبت میکنن!
تایجو با لحن عصبانی گفت:"ساکت شو، این نفله برام اندازه سر سوزنی اهمیت نداره، صرفا دلم نمیخواد عین یه موش کثیف تو عمارتم بچرخه."
مکثی کرد و با تمسخر ادامه داد:"به علاوه، سلیقت افتضاحه که اون رو زیبا صدا میزنی."
حتی عصبانی هم نشدم، چون به آدمی مثل اون نمیاد که اهل تعریف کردن باشه
اون خانم بحثو عوض کرد:" حالا هرچی، با توجه به جثه کوچیکش یه لباس دخترونه و معصومانه باید مناسب باشه، حاضرید چقدر بپردازید؟"
تایجو با بی حوصلگی گفت:" هر چقدر که باشه، فقط از این سر و وضع در بیاد."
اون خانم نیشخند معنا داری زد و گفت:"خیلی خب، تا چند دقیقه دیگه حاضره."
تا چند دقیقه دیگه؟ چه سرعت عملی...
تو فکر بودم که هلم داد به جلو و گفت:" حواست کجاست؟! راه بیوفت!"
دیگه واقعا رفتاراش داره میره رو مخم...
بی سر و صدا پشت سرش راه افتادم که من رو برد به یه اتاق خواب نسبتا لوکس و با لحن تمسخر آمیز گفت:" اینجا جاییه که میخوابی، از سرتم زیادی پس سفت بچسب."
من هل داد داخل و در رو محکم بست
رفتاراش عجیبه، نمیتونم تشخیص بدم ازم متنفره یا ازم خوشش میاد... یا میخواد ازم سواستفاده کنه؟
اهمیتی ندادم و گوشه اتاق نشستم
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم...
برای پارت بعد: 45 لایک
ادامه دارد...
. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::3
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
یه عمارت بزرگ رو دیدم...
سر تا پا مشکی
ولی...
پر از وسایل شکنجه داخل حیاط بزرگش...
یه لحظه قلبم ایستاد...
درسته
اون میخواد با شکنجه من رو بکشه... داشتم فکر میکردم که یهو گفت:"منتظر چی هستی موش کثیف؟ گمشو برو داخل."
یکم آروم شدم، یعنی اون نمیخواست من رو بکشه یا شکنجه ام بده؟
چیزی نگفتم و با قدم های ضعیفم رفتم داخل عمارت
وقتی وارد شدم یه لوستر بزرگ و نورانی رو دیدم که از سقف آویزونه
و دیوار هایی که با جواهرات زینت داده شده
برعکس انتظارم خیلی پولدار بود...
دوباره صدای شاکی اش اومد:"به چی زل زدی؟! راه بیوفت!"
واقعا بی اعصابه...
پشت سرش راه افتادم که دیدم وارد یه سالن زیبا پر از خدمتکار شدیم
نمیدونستم ماجرا چیه تا اینکه گفت:"برو جلو."
رفتم جلو و یه خانم زیبای میانسال عینکی اومد جلو و گفت:"اوه امروز چه لباسی مد نظر دارید آقای تایجو؟"
تایجو... پس این اسمش بود...
ولی صبر کن ببینم، یعنی این سالن سالن لباسه؟ ولی چرا منو آوارده اینجا ؟ هر لحظه داره عجیب تر میشه...
داشتم فکر میکردم که گفت:" یه لباس درست و حسابی برای این نفله میخوام."
صبر کن ببینم... چی؟!
اون خانم با لحن معنا داری گفت:" اوه... یه فقیر خب انتظار نداشتم، ولی زیباست."
واقعا نمیدونم دارن راجع به چی صحبت میکنن!
تایجو با لحن عصبانی گفت:"ساکت شو، این نفله برام اندازه سر سوزنی اهمیت نداره، صرفا دلم نمیخواد عین یه موش کثیف تو عمارتم بچرخه."
مکثی کرد و با تمسخر ادامه داد:"به علاوه، سلیقت افتضاحه که اون رو زیبا صدا میزنی."
حتی عصبانی هم نشدم، چون به آدمی مثل اون نمیاد که اهل تعریف کردن باشه
اون خانم بحثو عوض کرد:" حالا هرچی، با توجه به جثه کوچیکش یه لباس دخترونه و معصومانه باید مناسب باشه، حاضرید چقدر بپردازید؟"
تایجو با بی حوصلگی گفت:" هر چقدر که باشه، فقط از این سر و وضع در بیاد."
اون خانم نیشخند معنا داری زد و گفت:"خیلی خب، تا چند دقیقه دیگه حاضره."
تا چند دقیقه دیگه؟ چه سرعت عملی...
تو فکر بودم که هلم داد به جلو و گفت:" حواست کجاست؟! راه بیوفت!"
دیگه واقعا رفتاراش داره میره رو مخم...
بی سر و صدا پشت سرش راه افتادم که من رو برد به یه اتاق خواب نسبتا لوکس و با لحن تمسخر آمیز گفت:" اینجا جاییه که میخوابی، از سرتم زیادی پس سفت بچسب."
من هل داد داخل و در رو محکم بست
رفتاراش عجیبه، نمیتونم تشخیص بدم ازم متنفره یا ازم خوشش میاد... یا میخواد ازم سواستفاده کنه؟
اهمیتی ندادم و گوشه اتاق نشستم
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم...
برای پارت بعد: 45 لایک
ادامه دارد...
. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۷.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط